بيا و نغمه ز صبح و سحر كنيم آغاز

93/04/26
منم كه خویش نیالودم از فزون و ز كاست
ببین چگونه به تدبیر غم، غمم آراست

ز روزنی گذرم داده روزگار ستم
كه چشم سوزن درزی، برابرش دریاست

چنان فغان كنم از دست چرخ دون در چاه
كه خشكد از تش جانسوزم، آه من غوغاست

عجب مدار اگر از بخت خود نفس دارم
هنوز زنده ام آری امید پا بر جاست

نبسته چشم من این ابر غم كه می بارد
هزار چاه ستم در ره شبانه ی ماست

امید، مشعل راه پر از مغاك من است
ندارد هر كه چنین مشعلی نه ره پیماست

تو در سكوتی و این روزگار تیره ی من
ز درد مشترك ما سیه تر از یلداست

ز دست های تو می بارد ابر نان و نوا
تو بی نوا و حریفان حسابشان دریاست

بیا و همره و همپای و همصدایم باش
كه بی تو خار ره است این چمن كه راه آراست

بیا و نغمه ز صبح و سحر كنیم آغاز
كه نیست تیرك این تیرگی مداوم راست

علی یزدانی

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s