دريغ

93/05/28
دریغ می چکد از شاخه های خشک زمان
میان کوچه ی ترسیده از هجوم خزان

نمی تپد دل شمعی به قاب پنجره ای
نمی دهد سر دستی به کوبه ای پیمان

میان کوره ی نامردمی بر آمد دود
ز جان که جان چنین خسته را چه جای امان

از آن به جان تو کرد آشیانه جغد سکوت
که برج و کاخ غرورت شکست و شد ویران

من از زبان شعله شنیدم که گفت با هیزم
مکش ز معرکه پا را که دود خیزد از آن

شکسته شیشه ی شفاف عشق و هنوز هم
ز قطع خواب گران در تبیم و دل نگران

اگر چو شمع نباشی چکیده بر گورت
دریغ می چکدت تا ابد ز جسم و ز جان

علی یزدانی

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s