دو شعر از فلزبان

93/11/01
طر ح
همه ی خسته گی
همه ی کسالت
به خمیازه ای
سپردم …

نخ می دهم
به باد بادکِ خیال
دریا آرام، ماسه داغ
جنگل از ذهنِ منم سبز تر است

در غوغای پرنده گان
باد بوسه می زند
بر تنِ من

چه سُفره ی شاهانه ای
شیر، پنیر، نان
آه-
خدای من، عسل
ناگاه

بیاتِ ترک
از مناره ی مسجد
می بارد
آه

دیر شده
قبل از ساعت هفت
باید-
کارت بزنم.
۹۳/۱۰/۲۱

طر ح
دنیای کوچکی دارم
سفره ای
قُرصِ نانی
آب هم، لیوانی
سایه بانی-
به درازای تنم
مثلِ چشم زخمی که مادر می بست
به هراسی همه را
قفل کرده ام
با سنجاق
زیرِ لباسِ کار.
۹۳/۱۰

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s