دو شعر از فلزبان

93/11/05
در انتهای خطِ بقا
زمستان
هوای کار-
سرد است
حتی اگر برفی نباریده باشد
و آفتاب-
زُل بزند به کاسه ی سرِ ما
دست هامان یخ زده
از جدایی
وارونه نعل-
به پای تورم، بسته اند

که
آب می رود-
دستمزد!
به سمت قهقرا
به پُشتِ ایستگاهِ خطِ بقا.
۹۳/۱۱/۲

با یادِ هم زنجیران یونانی
طرح
سریزا، آمال
سریزا، خیال
سریزا، محال
سریزا-
گُل یا پوچ؟

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s