چند شعر از فلزبان (عبدالله وطن خواه)

93/11/24

سیاست
کارگرم.
در حینِ کار
به تو-
سپردم
حقِ تعیینِ سرنوشتِ خویش
و کارم را !
آزادیِ من-
مُرد
این اولین
گامِ سیاسی ی من
بود.
۹۳/۱۱/۲۱

به تعیین کننده گانِ دستمزدِ ۹۴
طرح
آن گاه
که ما
به تعریف بنشینیم:
معیشت را
زندگی-
بیشتر انسانی ست.
تو
به تعریف منشین!
«ماندن»
معجزه ای
می خواهد.
۹۳/۱۱/۱۹

طرح
من-
برای نان
نیروی کارم را
فروختم!
تو-
با دستمزدی
کار را هم،
از من ربودی.
۹۳/۱۱

طر ح
خود فروش نبودم
خواستم-
نیروی کارم را بفروشم
کار!
از-
من!
جُدا نشد.
۹۳/۱۱/۲۰

نظر شما

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s