گزارشی از کارگاه 7000 نفری کارگران پالایشگاه ستاره خلیج پارس، بندرعباس

آیت
دانش آموختگان دانشگاه ها در جستجوی کار

چهره ای محجوب و آرامی داره، سختی شرایط کار و رنجی که ازتبعیض ها و ستم های پیمانکاران و اضطراب های کار اجرایی، در شرایطی نا ایمن و بدون وجود هیچ قانون حمایتی از نیروی کار، که براو و دیگر همکارانش وارد می شد، درپشت این ماسک آرام از دیده ها پنهان می ماند. کار شناس حسابداری از دانشگاه پیام نور اهواز است. کلاس های درس که تمام شد در رویا هایش تنها تصوری که نمی گنجید، فروشندگی خُرد، عدس و لوبیا و پفک و . . . بود. در خیال پردازی های پیدا کردن کار،خودشه در یک اتاق کار بزرگ با همه ی امکانات تصور می کرد. با کلی دفتر و دستک ، دفاتر روز نامه و کل و معین و یک درآمد کارمندی مناسب. در این پرواز های شیرین جوانی، خواستگاری ازدوست دخترش را می دید که با پدر و مادر ویک دسته گل، کروات زده و لبخندی که به هیچ طریقی نمی توانست ازچهره اش دور کند. گویی این چهره قصد داشت میل درونی او را افشا کند و به همه ی دنیا بگوید که او چقدر دیوانه ی یک زندگی آرام و بدون حاشیه در کنار . . . است.

جستجوی کار برای یک کارشناس حسابداری آن هم در یک شهر بزرگ صنعتی چون اهواز،در ظاهر نباید چندان دشوار باشد. ولی در عمل غیر ممکن بود. در خانواده ی او و اطرافی یانش هیچ رابطه ای با صاحبان قدرت وجود نداشتند. پدرش یک کارگر صنعت نفت بود و باز نشسته، در خرم کوشک اهواز درلّین های(ردیف خانه های کارگری) کارگری زندگی می کردند. در آنجا هم جز کارگران سخت کوش شرکت نفت، نه حاجی آقای بازاری بود و نه پیمانکاران آب زیر کاه و نه آن رؤسایی که پس ازباز نشستگی با حقوق بالا هم، باز پست های کلیدی را، رها نکرده اند. و آشنا یان خود را درشرایط مناسب و آب و نون دار، بکار می گیرند. آیت از همه ی این امکانات محروم بود. شرکت ها در اهواز به حساب دار نیاز داشتند، ولی یک مشکل عجیب بر سر راهش سبز شده بود که آن را درک نمی کرد. به هر جا مراجعه می کرد، حقوق پیشنهادیش حتا کرایه رفت وآمدش را هم، تامین نمی کرد، تا چه رسد به تأمین یک زندگی دو نفره که در رویا هایش به آن دل خوش کرده یود. با حیرت از خود می پرسید: 200 هزار تومان برای یک ماه کار، آنهم روزی 10 ساعت ، و اگر گره ای یا مشکلی در کار پیش می آمد، زمان کار تا هر موقع که مشکل حل شود، ادامه می یافت. از خودش می پرسید چرا این جماعت حتا حداقل حقوق را که یک رفتگر شهرداری باید بگیرد، به او که این همه، سال های زندگیش را قربانی یاد گیری کرده تا به دانشگاه راه یابد و آن را به پایان ببرد، پرداخت نمی کنند؟! همه ی امید ها به یأس تبدیل شد و رویا ها رنگ باخت. امیدِ به دست آوردن کاری که یک زندگی شرافتمندانه را برایش فراهم کند؛این حداقل خواست، به یک خیال پردازی کودکانه می ماند. به پیشنهاد برخی دوستانش، دنیای رویاهایش را از حقوق بگیری تغیر داد و سمت و سوی بازار آزاد را گرفت. نیروی جوانی دو باره امید را در درونش زنده کرد. کار آزاد و آینده ای سراسر کار و پول و خانه و ماشین و. . . امید و اعتماد به نفسی که رویاهایش، او را از دنیای واقعی دور می ساخت، خطوط چهره اش را آرام می نمود. دست یاری را، باز هم به سوی پدر، آن کارگر باز نشسته دراز کرد. خانواده به تکاپو افتاد و همه ی امکاناتش را بسیج کرد تا یک فروشگاه ی کوچک سوپری در نزدیکی یکی از همان محله های کارگری برای آیت و برادرش که او هم وضعی مشابه آیت داشت، فراهم کنند. قرار شد یکی از برادران روزانه مسیؤل خرید باشد، و دیگری فروشنده.

در آن دنیایی که می توانست فریاد بزند،عصبانی بشود و چنگ و دندان نشان دهد و دشمنان خیالی را در هم بکوبد. یا، با یک اگر و شاید؛ خودش را غرق رویا های شیرین کند، از خود می پرسید :در حالی که من سالها درس خوانده ام و یک تخصص دارم .چرا نمی توانم یک کار پیدا کنم؟! آخه خرید و فروش نیم کیلو ماش و عدس، در اندیشه های قبلی ش خیلی تحقیر آمیز بود. آنقدر غرق درس برای پیروزی در کنکور بود و بعد، گرفتار در پاس کردن ترم ها، که اطراف خود را به کلی نمی دیدید. نمی دیدید چگونه همه ی حقوق قانونی او و بقیه افراد جامعه را خُرد،خُرد و به صورت برنامه ریزی شده، دارند از چنگ شان در می آورند. تنها به موفقیت فردی خود، می اندیشیدید و هرگز این فرصت را نیافت تا به حوادث اطرافت بیندیشد، تا درک کند منافع فردیش در یک پیوند ناگسستنی به منافع جمع، گره خورده است. برای تدریس درکلاس های پیش دانشگاهی هم فوق لیسانس می خواستند. تازه آن هم با روزی 10 ساعت کار و تنها 250هزار تومان کارمزد. وضع همه ی هم کلاسی هایش، مانند او بود.تنها پسر دایی هایش همگی در شرکت حفاری استخدام شده اند ، باحقوق های بالا و وضعیت کاری قابل قبول. چون بابای آنها، جزو مدیران ارشد بود. چند روز شادی پایان درس و دانشگاه، به افسردگی و یأس بدل شد. دیگه مثل دوران دانشجویی نمی توانست دوستاشو، ببینه. آخه خجالت می کشید باز هم ازخانواده پول تو جیبی بگیره. یه روز اتفاقی جمشیدو دید با یک کتاب دردستش خنده اش گرفت چون جمشید ازآون مار گزیده هایی بود که ازاسم کتاب به وحشت می اُفتاد و از هر گفتگوی سیاسی گریزان بود، تا چه رسد که اُنو در دست بگیره. باباش یک فرهنگی بود و سرو کارش با کتاب و درس. با انقلاب مثل همه ی مردم که جو گیر شده بودند، او هم که یک عمر کتاب خوانده بود، در آن شرایط پر شور اولیه انقلاب که آزادی به یک اصل و قانون بدل شده بود و هنوز اخته اش نکرده بودند،به گروه های سیاسی پیوست. و چندی بعد، سر از زندان در آورد. سالهای زندانی آقا معلم، خانواده اش را در نکبت فقر و گرستگی و تنهایی فرو برد. آقا معلمه یک پیکان پوکیده داشت که همسرش، اونو فروخت و یک وانت دست دوم خرید و داد دست برادرش که اوهم دیپلم بیکاره بود. درآن زمان جنگ، که هیچ کاری در اهواز زیر بمباران ها و ترکش های گلوله های خمپاره ی خمسه خمسه و چل چله جز یه سیگار و آدامس فروشی، پیدا نمی شد. با وانت تو میدان بارفروشای اهواز، هندونه برای کاسبا جا به جا می کرد که اونم یک قوز بالا قوز بود و دشواری خودشو داشت. چون همین که از میدان بیرون می آمد و می خواست از روی سچه راه آهن عبور کنه، می باید سرعتشوکم کنه وآرام رد بشه. درست در همین لحظه بچه های گرسنه ی حصیر آباد حمله را شروع می کردند و تا راننده می خواست دست انداز های روی سچه رو رد کنه، ازوانت بالا می رفتند و هرکدام با یک هندوانه پا به فرار می گذاشتند، خسارت کسر بار را، باید راننده بدهد. البته اگرصاحب بارمتوجه می شد. مادره هم که چنتا بچه روی دستاش مانده بود، شب و روز آسمون و زمینو به باد فحاشی می گرفت و به زمین و زمان غُر می زد: آخه مرد، نونت نبود آبت نبود سیلسی شدنت چی بود؟ که مارا بیچاره کردی، حالا من با این توله ها که پس انداختی چه کنم؟ وای وای وای، و با خشم دست به سوی آسمان می کشید. این جمله ها شده بود ورد همیشگی زبانش که هنوز هم با کوچک ترین تنشی، پشت سر هم تکرار می شه. این ترس و واهمه ، یک وحشت عمومی در جامعه ی کارگری شده بود. وحشت از قاضی بدون دادگاه، که با یک حکم می توانست عده ای را با هم به نزد خدا بفرستد، تا در آن جا، در گور دادگاه تشکیل شود.وحشت به گونه ای همه گیر شده بود که حتا نزدیک ترین آشنایان هم از ترس برچسب ها و دستگیری ها و اعدام های پس از انقلاب سری هم، به خانواده های گرفتار نمی زدند. این غُر غُر کردن ها دیگه برا ی مادره به یک عادت تبدیل شد.هنوز هم وقتی پا درد یا سردرد می گیره مثل یک ورد تکراری یه ریز به جان پدره می اُفته: تو ما رو بیچاره کردی وای خدا و و و و. جمشید با این غُر و ُلندها بزرگ شده بود. این نق زدن های مامان اونو یاد کابوس های کودکیش می انداخت دوران تلخ کودکی با دوخوهر و برادرش. دورانی که بستنی خوردن به یک آرزو تبدیل شده بود و مادر به جای میوه ضایعات آن رامی خرید و به فروشنده می گفت می خواهم سرکه درست کنم ولی در حقیقت با کلی زحمت از میان آن همه اشغال مقداری میوه برای بچه ها آماده می کرد.کابوس هایی که همه ی وجودشه گرفته بود، به گونه ای که هنگام رفتن به دانشگاه به جای کتاب درسی جزوه ها رو که پس از جنگ به جای کتاب های دانشگاهی ُمد شده بود، دست می گرفت، ولی از کتاب، گریزان بود. آیت با خنده :

– تو هم که مثل بابات اهل کتاب شدی؟

– نه با با این کتاب آمریکاییه، راز خوشبختی، میگه چطوری می تونیم میلیونر بشیم . . . خنده های بلند آیت حرفشو قطع کرد.

– چرا می خندی؟ بگیر بخون تا بفهمی چقدر جالبه، خنده های آیت شدید تر می شد و در حالی که از خنده دو لا شده بود با دست دوست شو نشون می داد و می گفت :

– پدر روسی و پسر آمریکایی! ها ها ها خیلی جالبه. جمشیدهم خنده اش گرفته بود. اونم از بیکاری می نالید. هر راهی را که فکر می کرد رفته بود. آخرش به یکی از آشناها اعتماد کردند که قراربود، با گرفتن پول یه کار ساده ی کارگری توی حفاری براش جور کنه، البته با این تعهد که هر گز نشان نده که مدرک تحصیلیش کارشناسی است . حالا یک ساله که پولو خورده، ولی هنوز اُون سکوی دریایی که قرار بود از چین بیاد و جمشید روی آن کار کنه، توی راهه. خنده ها زود از روی لباشون دور شد.جمشید از باباش شنیده بود که علت اینکه کارهای کوچک در شهر زیر حداقل حقوقه اینه که اقای خاتمی رأیس جمهور اسبق با یک لایحه و تصویب مجلس اصلاح طلب ها، کار گاه های کوچک زیر ده نفر را از شمول قانون کار خارج کرده، اینه به آیت گفت و با خنده ادامه داد: ماما وقتی اینو از بابا شنید، در حالی که دستاشو به کمر زده بود با فریاد گفت: می خوای این بچه ها رو هم مثله خودت از راه به در کنی ؟ حالا که یک آخوند پیدا شده توی رویتون می خنده، باید به اونم تهمت بزنین؟ دو باره با هم به این وحشت مامان جمشید، خندیدند.

با قرض و قوله یک سوپری توی زیتون کارگری باز کردند، چسبیده به حصیرآباد و چهارصد دستگاه که زمانی محله ی اوباش ومعتادان بود. برادرش جنس می خرید و آیت می باید بفروشه ، محله، محله ی فقر و بیکاری بود، خانواده ها قدرت خرید نقدی را نداشتند و این دو برادر هم، پول سرقفلی در یک جای بهتر را. کم کم مجبور شدند دفتر ویژه بدهکاران باز کنند. فروش نسیه باعث شد سرمایه اشان باز نگردد و آنها برای خرید روزانه دچار مشکل شوند. رویا های بازار آزاد و پول روی پول هم، درواقعیت روزگار امروز ایران، به باد فنا رفت. یه روزداغ اهواز که در افسردگی این نخود و لوبیا فروشی در خود فرو رفته بود، یک خانم که حساب کتاب بدهکاری هاش حسابی پُر شده بود، وارد مغازه شد. آیت متوجه شده بود که او چندین بار تا نزذیک در سوپری آمده و برگشته بود. از این رو می دانست باز هم قصد خرید نسیه داره، از این رو تصمیم گرفته بود دیگه هیچ چیزی به این خانم قرضی نده. زن وقتی دید فروشگاه از مشتری خالی است وارد سوپری شد و خواهش کرد نیم کیلو کالباس براش کشیده شود، زن بی قرار بود و این پا و آن پا می کرد و رنگش بر افروخته شده بود، در خود می جوشید و می دانست شاید به اوجنس نسیه ندهند.ولی بچه ها گرسنه اند و هنوز درک نمی کنند بیکاری و نداری یعنی چی، و همسر، گرفتار دود و دم و خاکستر نشین خرابه ها. با دیدن حال و هوا و در هم ریختگی زن، نه، همان نه ای که قرار بود زن را از فروشگاه بیرون بیندازد، توی گلوی آیت گیر کرده بود و بیرون نمی آمد. یاد بدهی های خودشان به بازار اُفتاد که اخطار داده بودند، دیگه فقط نقدمی تونین ببرین و یاد گفته های کاسب کناری افتاد که گفته بود تو ازقیافه ات پیداست که اهل این کار نیستی. کاسب باید دریده باشه والی حسابش پاک پاکه. و ورشکستگی روی شاخشه، با تاکید، حالیته؟ در حالی که صدا توی گلویش می چرخید و به زحمت بیرون می آمد گفت:دیگه نمی تونیم نسیه بدیم. آخه ما هم باید پول بدیم و خرید کنیم. رنگ زن پرید وضع او بدتر از آیت بود در حالی که سرش را پایین انداخته بود وزیر چشمی اطراف را می پایید با صدایی که خش دار شده و بزحمت ازگلویش خارج می شد گفت: می دونم ولی ما بیکاریم و . . . نتونست ادامه دهد.بغض توی گلویش گیرکرده بود بادست پستو را نشان داد و بزحمت گفت آنجا هر کاری می خوای با من بکن ولی . . آیت منقلب شده بود و از این بی رحمی خودش رنج می برد در حالی که در خود می جوشید با دستان لرزان یک کیلو کالباس برایش کشید و بدون آن که بتواند به او نگاه کند، دستش داد و به زن که هنوز ایستاده بود با اشاره گفت که برود. دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند. حتا دردور ترین تصوراتش هم چنین وضعی را درمملکتش باور نداشت، ولی حالا داشت این فاجعه انسانی را تجربه می کرد. با رفتن زن، کرکره را پایین کشید و بازار آزاد را برای اهلش، برای همیشه، رها کرد.

مثل همه ی جوانان بیکار اهوازی در خیابان پهلوی سابق قدم می زد، به چهار راه نادری که رسید انبوه جمعیت را دید و سرو صدایی که ماهی فروشها وسبزی و میوه فروش ها راه انداخته بودند. به راحتی نمی شد ازمیان این جمعیت که همه ی ظرفیت پیاده رو را پر کرده بودند عبور کرد. توی خیالات درهم و متناقضی گیر کرده بود، کار که نایاب بود، قدرت خرید مردم هم با سرعت در حال سقوط آزاد، بازار سراسرآلودگی، پول و پارتی هم که نداشت. آخرش چی ؟! چشماش مردمو نمی دید روی بی نهایت مات شده بود با تنه هایی که می خورد مثل آدمهای مست تلوتلو می خورد. به صورت غیر منتظره ای با جمشید سینه به سینه شد.

-ها چطوری ؟ شنیدم کاسبی را ول کردی.

– آره، کار من نبود. مرتب از انبوه جمعیت تنه می خوردند، آیت دستشو گرفت و گفت : بریم یه بستنی سنتی شوشتری با شیر گاو میش بخوریم، و از میان جمعیت خارج شدند.

-ای بابا خیلی ها با همین خرده فروشی، میلیونر شدند.

– شاید، ولی من روحیه این کارو ندارم. شاید یک عمر زندگی کردن در یک خانواده کارگری و زندگی در محله هایی که همه با کار زندگی می کنند، نمی زاره مثل یک گرگ این و اون را پاره پاره کنم تا زندگی خودمو بسازم. به بین، بیا و دیگه ازپفک و عدس فروشی حرفی نزنیم.

– باشه.

– تو می خوای چکار کنی ؟

– هیچی از بیکاری خسته شده ام،آخه تا کی باید مثل بچه ها برا ی یک بلیط اتوبوسم چشمت به دست بابا و نه نه باشه؟ به بابا گفتم می خوام بیام توی کار پروژه، گفت: نیایی، بهتره. چون اونجا همه معتادن و کار سخته. گفتم راه دیگه ای باقی نمونده. گفت :این راه نبست، چاهه. به هرحال قبول کرد. تلفنی کاراشو انجام داده همین روزا منم می رم بندر عباس.

– میشه به بابات بگی برای منم صحبت کنه ؟

– آره میشه، بابا میگه: اونجا مینی بوس،مینی بوس آدم می یاد و مینی بوس مینی بوس آدم از آونجا فرار می کنه.

در پالایشگاه بزرگ ستاره خلیج پارس مشغول به کار شدند.از شرقی ترین نقطه شهر تا ستاره خلیج 60 کیلو متر راه بود. از پالایشگاه تا خوابگاه بزرگ کارگران هم بیش از10 کیلو متر، آن هم درعمق کوه های بندر، باید این مسافت را با اتوبوس های دوره شمس العماره طی کنند، تا به شهرک کارگری برسند.شرکت شان یک شرکت دست سومی بود، که همیشه برای یک شرکت دست دومی کار می کرد. یک گروه کارفنی مهندسی بودند که تواتایی کارشان از کارفرمای شان بیشتر بود. هرکدام بیش از 40 سال در کار پروژه های نفت و گاز و ساخت پالایشگاه های کشور کار انجام داده بودند. گروهی از پیر مردان باتجربه همراه گروهی ازمهندسان جوان که بچه های خودشان بودند.

روز اول آنها را نزد یکی از مدیران بردند تا شرایط کار را برایشان روشن کند.

– یک مدت باید کار کنید تا ببینیم وضع کارتان چطوره، بعد در باره حقوق با هم حرف می زنیم. ولی اگر با هم به توافق رسیدیم کاربدون استثنا 24 روز است و رست فقط 6 روز. کار روزانه با رفت آمد از خوابگاه به کارگاه و بعکس و وقت نهار 12 ساعته که 10 ساعت کار خالص برای شما حساب می شه. تا 6 ماه هم پول نداریم که حقوق بدیم. پس از 6 ماه هم در صورتی که کار فرما پول بده، ماهم حقوق می دیم. البته اول به قدیمی ها پرداخت می کنیم، بعد به شما.

– اگه پول نرسید؟

– باید تا پرداخت بعدی صبر کنید.

– پرداخت بعدی ماه بعده؟

– نه ، پرداخت بعدی بستگی به کار ما داره و جیب کار فرما. هروقت پول داد ما هم حقوق می دیم.

– اگه نداد؟

– خب معلومه ما هم نمی دیم. آیت در پشت آن ماسک آرامی که به صورتش زده بود در خود می جوشید و به خودش می گفت: به قول بچه های اهوازی شرکت، شرکت عبدل ویسه. شرکت اگه راس راسی شرکته، باید بتونه از جیب خودش خرج کنه. والی هر نه نه قمری می تونه شرکت بزنه. جمشید زیر چشمی او را می پایید مثل اینکه همه ی اندیشه های او را خوانده باشه سرشو کنار گوش آیت آورد و گفت: این از برکات جمهوری اسلامیه که هر نه نه قمری با رانت و رابطه در یک چشم به هم زدن می تونه میلیارد بشه. آیت خنده اش گرفت و توی گوش جمشید گفت مامانت حق داره، پدره، تورا هم سیاسی کرده.مگه نه؟

– این جمهوری اسلامیه که با دور زدن قانون اساسی و این، برنامه های سرمایه داریش، همه رو وارد گود سیاست می کنه . و چشم و گوش آدم مو وا می کنه. با چماق بیکاری، با تبعیض و فقر و گرانی چنان می کوبه توی سرآدم ، که : هی عمو چشای کورتو واکن؛ خیلی وقته که سر کاری. مدیر شرکت که ظاهراً با کاغذهای روی میزش ور می رفت ولی این دو را زیر چشمی می پایید، سرشو بالا گرفت و گفت: مثل اینکه شما دوتا شروع نکرده جا زدین؟ جمشید که این دوست بابا شو،از نزدیک می شناخت با تبسم گفت : نه عمو، ما حالا حالاها بیخ ریش شما هستیم.

خوابگاه یک شهرک بزرگ با ظرفیت بیش از7000 نیروی کار،مهندس، تکنیسین و کارگر فنی و ساده بود. در میان کوه هایی خشک و بدون هیچ پوشش گیاهی، به گونه ای که حتا سخت جان ترین خارهای کویر هم، درمیان خاکهای رنگیش پیدا نمی شد.ارتفاعات کوتاه ولی متعدد، مانند یک قلعه شهرک کارگری را در بر گرفته بود. جایی نزدیک گچین با معادن سرب و اورانیوم. در این پروژه بزرگ تعداد کار فرماهای دست اول و دوم و سوم تا چها رمی ها، بی شمار بود.دست اولی ها و دومی ها، برای مهندسان، اتاق های دو نفره با دستشویی و حمام کوچک ولی مستقل، در نظر گرفته بودند،همراه با یک یخچال کوچک و یک تلویزین. خوابگاه کارگرا، یک اتاق 3 در 3 متری بود که 8 کارگر باید در آن زندگی کنند، با یک کولر گازی. برخی اتاق ها را یخچال می دادند و برخی را تلویزیون. حمام و دست شویی ها عمومی و صفی بود. شرکتهای دست سومی برای برخی مدیران ارشدهمان اتاق کارگری را می دادند ولی با چهار نفر، بقیه امکانات هم مانند خوابگاه کارگران بود.دست چهارمی ها که وابسته به دست سومی ها بودند، همه دراتاق های کارگری به سر می بردند. چون خوابگاه از امکانات شهری خیلی دور بود باهیچ وسیله جنبی و ُمدرنی نمی شد به اینترنت وصل شد و به اخبار جهان دسترسی پیدا کرد.اتاق تازه واردها با8 کارگر، نه تلویزیون داشت و نه یخچال. قرار بود عید » ُبز» یکی از این خدمات را دراختیار آنها، قرار دهند. خوابگاه ها ی شرکت ها از هم جدا بودند و هرکدام، یک مدیر داخلی داشت که او را کمپاس می نامیدند. این مدیر داخلی تنها کاری که انجام می داد تحویل وسایل تازه وارد ها بود و راهنمایی برای انجام کارهای اداری شرکت و دادن وسایل خواب و اتاقی که می باید در آن زندگی کنند. وسایل عبارت از یک ملافه به طول 150 سانت بود که اگه روی سرت می کشیدی پاهایت بیرون می اُقتاد، با رنگ و روی چرک مرده، ویک پتو کوتاه تر که اگه آنها رو روی پا های خسته ات می انداختی شانه و سرت در معرض باد کولر گازی قرار می گرفت، ظرفیت خنک کنندگی کولر برای یک اتاق 3 متری زیاد بود به همین دلیل پس از 12 ساعت کار درگرما و شرجی بالا، که همه ی آب بدن آدم از دست می ره، این هوای خیلی سرد، آن هم هنگام خواب کارگرا رو آماده ی گرفتگی بینی وآروم آروم سینوزیت می کنه. وضع غذا فاجعه آمیز بود و همه از آن ناراضی. اولین شامی که این دو دوست تجربه کردند، همبرگری بود که رنگ آن از سوختگی در روغن چندین بار استفاده شده قهوه ای تیره به نظر می رسید.آیت فقط کمی نان را باچند دانه لوبیا که آن هم تیره رنگ بودند، خورد. نان هم از آن نان ماشینی های سفید رنگ متری و پر از جوش شیرین بود که دوای درد پوکی استخوان ملت بیمار ایران است ! آیت همبرگر ها راهمراه با ظرف المینیومی می خواست دور بریزد، مثل اکثر کارگرها. ولی چشمش به سگ های ولگرد و بسیار لاغر کمپ افتاد، که از گرما و گرسنگی شبیه یک اسکلت بودند، که روی آنها یک پوست چرک کشیده باشند. ظرف غذای پروژه ی بزرگ ستاره خلیج پارس، برای کارگرا را، جلوی سگ های گرسنه ولگرد ریخت. آن بیچاره ها با اشتیاق به سمت ظرف غذا آمدند ولی پس از بو کردن همبرگرها، به آن دهان نمی زدند. کاش ما هم حس بویایی سگ ها را داشتیم آن وقت هیچ کارگر گرسنه ای این غذای بیماری زا را با ولع نمی خورد. در هر اتاق چهارتخت دوطبقه وجود داشت که همگی در وسط آن ها یک قوز به طرف پایین داشتند. در وسط محوطه خوابگاه یک باشگاه ورزشی ساخته بودند که متعلق به بخش خصوصی بود و استفاده کردن از آن با پرداخت پول امکان پذیر می شد.یک سوپری،یک خرازی،یک سمبوسه فروش،یک میوه فروشی و یک بستنی فروشی نزدیک باشگاه قرار داشت و کارگرا تنها از پشت یک پنجره کوچک می توانستند تقاضای کالا کنند آنهم با نرخ های آن چنانی. درعمل بازار خرید و فروش نسبت به جمعیت بزرگ شهرک کارگریبسیار محقر بود، تعدادکمی از کارگرها توانایی خرید را داشتند و برای خرید مراجعه می کردند. مشتری این به اصطلاح خدمات شهرکی فقط کارگرای شرکت های نیمه دولتی بودند که هر ماه حقوق می گرفتند.

گرما ، شرجی و خستگی بی امان کار، همه را به سوی اتاق ها کوچک شان می کشید. در این سلول های عمومی هم هیچ آرامشی وجود نداشت. کارگر ها که در روز بیش از12 ساعت در کنار دستگاه هایی با آلودگی صوتی بالا کار کرده بوند، دیگر قادر نبودند آهسته و آروم حرف بزنند، گفتگوها بدون استثنا با صدای بلند و بیشتر به فریاد می ماند، به خصوص اگر کمی هیجان زده می شدند، یا بازی ورق را شروع می کردند. بدین جهت، نشستن در آن اتاقها تا ساعت خواب هم، غیر ممکن بود، ولی هیچ چاره دیگری وجود نداشت. به هر حال، این شرایط ؛ آش و کشک مناطق آزاد تجاری و صنعتی مناسبات ابوذر گونه ای است که «استادان» نیلی و غنی نژاد پخته اند و عمو سام گفته است، که پاته، چه بخوری و چه نخوری.

پس از کلاس ایمنی و آزمایش اعتیاد، که به راحتی می شد در آن تقلب کرد، از نیمه دوم روز کار شروع شد. آیت می باید کار تست پکیج ها را انجام دهد. یکی از همان پیر مردان خوش اخلاق و کارآزموده راهنمای آیت شد و همه ی سایت را به او نشان داد و شیوه ی پیدا کردن بخش های مختلف کار را با کمک نقشه و مقدار، اندازه های شمال و جنوب و شرق و غرب راکه روی همه ی ستون ها درج شده بود، به آیت آموزش داد و به او گفت : چند روز دیگه سرپرست تست پکیج که او هم مثل شما تازه استخدام شده ولی کار کرده و با تجربه است، می یاد و تو با او کار خواهی کرد. باید زرنگ باشی و کار را از او به قاپی. نه تونی زود یاد به گیری، برمی گردی خونت، متوجه ای چی میگم؟ پیر مرد هر چه می تونست با زبان تجربه به آیت یاد می داد، مثل این که پسر خودش بود. این ها کارگرای نسل دوم صنایع نفت و گاز ایران بودند که می توانستند بهترین مربیان آموزشگاهای حرفه ای – فنی ایران باشند.ولی در این دیار همه رانت و رابطه و خودی و غیرخودی، هیچ کس در جایگاه واقعی خودش قرار نداره. بدین جهت این مربیان با تجربه و دلسوز، مجبورند در سنهای بالای 70 سال باز هم کار کنند، چون خانواده ها و صنعت، هنوزهم، نیازمند تخصص آنهاست.

روز دوم کار را،با گرسنگی شروع کردند. گرما، شدت گرمای اهواز را نداشت. ولی شرجی غوغا می کرد همه ی آب بدن را می کشید و آدم را به سوی کلمن های آب یخ کارگرا می کشاند. آبی که آنقدر املاح داشت که بی کیفت ترین آب معدنی در یک مقایسه با آن، گوارا ترین آب به نظر می رسید. از دادن آب معدنی هم هیچ خبری نبود، باز هم باید خودت از بازارچه شهرک کارگری بخری.

کارگرای نسل دومی از هر فرصت کوتاهی که پیش می آمد استفاده می کردند و یک منبر روضه از شرایط کار امروز در قیاس با دوران مطلقه قبلی را، می خواندند: «خصوصی سازی حداقل در شرایط کار پروژه ای و برای یک وجه آن، وجه خالی کردن جیب کارگرانی که قرار بود تا 6 ماه طبق قوانین بازار آزاد و خواست پیمانکاران وطنی، این عزیزدردانه های دولت های پس از جنگ، تقاضای حقوق نکنند. به خوبی کار بردی می شد. البته «دولت دلسوزسرمایه گذاری»، برای رضایت «کار آفرینانش» به یک بخش از خصوصی سازی، یعنی همان بخشی که به حقوق کارگران مربوط می شد برخلاف قوانین نولیبرالی؛ درامور بازار کار، دخالت می کند. و به کارگران اجازه نمی دهد(در شرایطی که قانون کار را حذف کرده اند ) برای مقابله با زیاده طلبی های دلالان کار، تشکل های خود را به وجود بیآورند. از سوی دیگر تشکل هایی که بر اساس اصل 26 قانون اساسی به وسیله خود کارگران به وجود آمده اند با سرکوب و زندان و با دور زدن اصل3 قانون اساسی (تضمین شغل و حق اشتغال) و اصل 22 همان قانون (امنیت شغلی ) آنها[m1] را از زندگی کردن محروم می کنند.از سویی مدعی حکومت علی گونه هستند و ابوذر وار. و از سوی دیگر چون معاویه، به یک درصدی های غارت گر سرمایه های ملی همه ی ملت؛ تکیه کرده اند و پاسدار منافع نا مشروع آنها شده اند.»

برای آیت آگاهی این کارگران از قانون اساسی عجیب و غیر منتظره بود.او و بقیه مهندسان جوان هم با شوخی هایی که درون مایه ای جدی داشت، وقتی در سایت پالایشگاه کارگران نسل دومی را گوشه ای گیر می آورند، خود را خالی می کنند و با اعتراض می گن : «شما ها ما را بیچاره کردید. . . . شاه به این ها نمی ارزید؟! راستشو بگین زمان آن خدا بیامرزی، وضع مملکت این طور بود؟»

.

-» نه. آن موقع وقتی کسی یک دیپلم می گرفت کارش تضمین شده بود. هیچ کاری که گیر نمی آورد، می توانست در بانک ها استخدام شود و یا آموزش و پرورش او را به کار می گرفت. ولی آن موقع؛ سرمایه داری یکه تاز جهان نبود و مناسبات اقتصادی جهان رنگ و بوی دیگری داشت.»

-» چرا تا از شما یک پرسشی می کنند فوری پای این و آن را به میان می کشید؟ این آشی بود که شما پختید، این و آن، آنور مرزه، از این ور مرز بگو. بگو، این بازی چی بود که سراین ملت در آوردید؟ برخی، تنها با یک ظاهر سازی زیر پرچم دین مردم، دزدیهایی می کنند که آقایان هم، اعتراف می کنند، در طول تاریخ کم نظیر است. ولی حتا آنها را به مردم معرفی نمی کنند، تا آبرویشان نرود. ولی اگه یک بخت برگشته ای که از گرسنگی و درماندگی مجبور به دزدی شود، حد شرعی بدون استثنا در مورد او اجرا می شود و حاکم شرع، دستش را قطع می کنه، مگه نه؟ روزنامه ها را می خونی؟ دزدانِ هزاران میلیارد دلار،آن هم نه تومان، با آبرو هستند! ولی آن فلک زده هایی که سیاست های اقتصادی آقایان به خود فروشی و دزدی وادارشان کرده، بی آبرویند؟! چرا ساکتی یه چیزی بگو؟ این دست پخت نسل شماست، مگه نه؟»

– تو جوانی نمی خوام نا راحتت کنم.

– این جوری نمی شه، باید بگی چی می خواستین که این بلا را سر نسل ما آوردید.

«– شما معتقد هستید که ما اشتباه کردیم. باشه قبول ، نسل ما یا اشتباه کرده و یا فرصت طلب ها با کمک، بی خبری مردم و یاری .همان واژه ای که شما قبولش ندارید(امپریالیست) توانستند انقلاب رو، از چنگمون در آرند. ولی شما یک واقعیت تاریخی اجتماعی را نمی بینید؛ انقلاب رو، تنها چند تا روشن اندیش سیاسی انجام ندادند.انقلا ب به اراده ی مردمی کاربردی و پاسداری شد، که دهه ها زیر ستم دیکتاتوری خُرد شده، و کارد به استخوانش رسیده بود و آنها را دربیسوادی و جهل غرق کرده بودند. از سوی دیگر مردم به علت روند یک نسل خفقان، آگاهی ازواقعیت های علمی –تاریخی و اقتصادی جهانی را نداشتند از این رو به اتحاد با نخبگانی از طبقه متوسط جامعه کشیده شدند، که اکثر آن ها تا جایی با انقلاب همراه بودند، که منافع فردی و طبقاتی آن ها تامین گردد. طبقه کارگر مانند امروز؛ بی سر و سامان بود. همه ی تشکل ها، کوچک و پراکنده بودند. تازه همه ی آنها فکر می کردنند باید و می توانند به تنهایی اهرم های قدرت را به دست بگیرند. یا بزعم آنها هژمونی طبقه کارگررا باید به دست گرفت. البته نه به وسیله خود کارگران، بلکه روشن فکران آن طبقه. چون خود کارگران چشم امیدشان به روشنفکران غیر چپ دوخته شده بود، به همین دلیل این چند تا روشنفکر هم تنها رسالتی که برای خود قایل بودند، به هم پریدن بود. تا اهرم های قدرت خیالی را از دست ندهند. و تشکل هایی هم که به وسیله ی طبقه کارگر با شتاب به وجود آمد قبل از انسجام سرکوب و متلاشی شدند. این سر در گمی فرآیند سالها دیکتا توری بود. ولی به هر حال اون نسل دست روی دست نگذاشت و به هر صورت که در توان داشت، انقلاب را یاری نمود. و بزعم شما اشتباه کرد. خُب این گوی و این میدان، به فرمایید، (در حالی که با دودست جلو را نشان می داد): شما هم انقلاب کنید و اشتباه ما را مرتکب نشوید.» بیسیم همراه آیت، چندی بود که او را صدا می زد. گفتگو خود به خود قطع شد.

– بعد، باشه ؟

– باشه.

سرپرست دفتر فنی، مسیؤل تست پکیج را به آیت معرفی کرد. از این به بعد باید با او کار کند. دفتر کاری که باید در آن کار کنند، یک اُتاقک سیار و کشیده بود که به صورت مشترک بین 7 نیروی کار که همه جوانان مهندس بودند تقسیم شده بود. همکار جدید آیت فردی مسن بود. از دور جدی و خشن به نظر می رسید ولی در همان اولین برخوردها با مهندسان جوان، ارتباطی عمیق و دوستانه به وجود آورد. انتقادی برخورد می کرد، یک نارسایی بسیار کوچک فنی را آنقدر دنبال می نمود که درنهایت سر از آستین عمو سام در می آورد. برای آیت این شیوه برخورد نمی توانست درست باشد، آخه نقش ما در این میانه گم می شد. ولی استدلال هایش غیر منطقی نبود. و این تضادی بود که باید حل می شد. پیرمرد اولین تست پکیجی را که در اولویت بود برداشت و با آیت راهی سایت شدند. خط لوله ای که می باید بدان رسیدگی کنند از همه ی طبقات عبور می کرد. سایت برای نیروی کاری چون آیت که برای اولین بار بود در یک پالایشگاه در حال ساخت کار می کرد،عادی و بدون نقص بود.ولی این پیرمرد مرتب غُر می زد.

– آقای مهندس، مثل اینه که از اینجا خوشت نمی یاد؟

– نه، مشکل چیز دیگه ایه. ما باید تا ارتفاع 30 متری بالا بریم و در آن ارتفاع باید از روی لوله هایی با سایزهای متفاوت از 2 اینچ تا 36 اینچ عبور کنیم و مانند بند باز ها مصافت طولانی را در یک عدم تعادل طی کنیم در حالی که این لوله های در جای خود ثابت نشده اند و روی ساپورت های موقت و تق و لق ند، و حرکت می کنند، از سوی دیگر این پله های عمودی که می باید ما را به آن ارتفاع برسانند هیچ کدام پیچ و مهره هایشان سفت نشده اند و مانند تاب حرکت می کنند. اگه در حال بالا رفتن کنده شوند، ما کشته می شیم و ایمنی هم یک گزارش بالا بلند تهیه می کند که : این ها خود سرانه بالا رفته اند و خودشان مقصرند. در ضمن به من نگو مهندس، من یک نیروی کار تجربی هستم، نه یک مهندس.

– شما دارید به ما کار یاد می دهید، چه فرقی می کنه ؟

– شما این کار را در عرض مدت کوتاهی یاد می گیرید. ولی این تجربه مکانیکی را من طی بیش از 20 سال با رنج و سختی یادگرفتم، نه چند ماه . همین که اسم منو بگید، کافیه. آن ها کار را در این شرایط بسیار نا ایمن شروع کردند، ابتدا آیت تصور می کرد با بک آدم بسیار محافظه کار سر و کار دارد، ولی هنگام بالا رفتن از پله های عمودی و عبور دولا دولا از روی لوله آنهم در ارتفاع، متوجه خطر جدی که جان آن ها را تهدید می کرد، شد. 40 تست پکیج را تمام کردند کاری که می توانست چند ماه به درازا بکشد.این دو تصور می کردند حداقل یک روزی یک نفس راحت می کشند. ولی به آن ها اعلام گردید نواقص کار را خود شما باید تعمیر کنید. خطاب به مدیر دفتر فنی :

– تعمیرات به بخش پای پینگ مربوطه، که کارشو درست انجام نداده است.

– آنها پیمان کارند. و خودتون خوب می دونید که یا انجام نمی دهند و یا بدتر ازکار فعلی کار می کنند. ما نیرو از آنها می گیریم و در اختیار گروه شما قرار می دهیم، شما انجام دهید.

کار بزرگ ساخت پالایشگاه ستاره خلیج پارس را در اختیار یک شرکت رانت خوار خلق الساعه گذاشته اند که یک شبه به وجود آمده و به ثبت رسیده است. تجربه کاری این شرکت نا معلوم است. اگر تجربه ای وجود داشته باشد، دلالی و مالی است، نه ساخت یک پروژه نفت و گاز. از این رو این جماعت واسطه منش، پس از برداشت سهم شیر خوداز اصل مبلغ کل قرار داد، استخوان هایش را بین چند شرکت قدیمی، که این کاره بودند، تقسیم کرد. شرکتهای دست دومی هم سهم خود را جدا کرده اند و به جای ساخت راه نولیبرالیستی را پیش گرفتند و ساخت آن را در اختیار شرکت های دست سومی گذاشته اند، شرکتهای دست سومی برای رهایی از پرداخت حق بیمه و سنوات و پاداش سالانه ی شب عید کارگران، کار را بین چندین شرکت دست چهارمی تقسیم نمودند. در این شرکت های آخری، دفتر و دستکی وجود ندارد. همه چیزی در اختیار و اراده یک مقاطعه کار کم و یا بکلی بی سواد است، که طی رابطه ها این امتیاز را به دست آورده است. شرایط کاری که این مدیر به کارگران تحمیل می کند و در شروع کار به نیروی کار اعلام می گردد بدین قرار است: ابتدا؛ نیروی کار باید مدت زمانی که مقدارش رااین مدیر تشخیص می دهد کار کند تا با کار او آشنا شوند و بعد، پس از تایید، باید یک برگه سفید را امضا کند و انگشت بزند، بنام قرارداد کار، که پیمانکار آن را خودش بعدها پُر می کند. با این مضمون. من . . . . کلیه حقوق و مزایای و پاداش و سنوات قانونی خود را دریافت کرده ام، و هیچ گونه مطلباتی ندارم و. . . تاریخ این قرارداد را هم، زمان تسویه حساب درج می شود.اگه کارگری اعتراض کند دیگه اداره کار و شورای حل اختلافی، در کارنیست. چون همه ی ایران شده منطقه آزاد تجای – صنعتی و قانون کار شامل آن نمی شود. باید وکیل به گیرد و ماه ها دوندگی کند. بعد هم چون صاحب کارش حاجی آقا است و او یک «عوام» حاکم محترم شرع کارگر را برای متنبه شدن بقیه ی «عوام» به شلاق و زندان محکوم می کند. تا دیگران بدانند در این نظام و در دولت اعتدال؛ یک من ماست چقدر کره دارد. ابن نقد ها مانند روضه خوانی ها ی روی منبرهمیشه به صحرای کربلا ختم می شد. ولی صحرای کربلای این پیرمرد شده بود، صندوق بین المللی پول و سیاست های دولت های پس ازجنگ. پس از هر نق نق می گفت:

«- دولت اول پس از جنگ در برابر اقتصاد آمریکایی تعدیل ساختاری و خصوصی سازی زانو زد و به کرنش افتاد و با دور زدن قانون اساسی؛ آن را کاربردی کرد. ازاین رو در یک روند بی صدا و خزنده همه ی مناطق صنعتی و مجتمع های کارگری را مناطق آزاد تجاری و صنعتی اعلام نمود و ازشمول قاتون کار خارج کرد. دولت دوم با لبخند » عوام» شاد کن، همه ی کارگاه های زیر ده نفر را از شمول قانون کار خارج کرد. تا یک دلال محترم ازقبل کارملیون ها کارگر چاق چله تر شود. و میلیون ها خانوار کارگری به بخشید «عوامی » که نه پول کربلا رفتن دارند و نه حاجی آقا هستند، بیفتند به گدایی، البته وقتی که پس از40-50 سال کارگری از رمق افتادند. بزعم این جماعت کار آفرین لاشخور، » به جهنم، خلایق هر چه لایق.» دولت سوم که به شدت از این همه تغیرات به نفع سرمایه داران یا بزعم برخی «نخبگان، کار آفرینان» ذوق زده شده بودند، به سوی شوک درمانی رفتند از این رو نولیبرالیسم شدت گرفت، آنهم در نهایت بی اعتنایی، به حقوق اکثریت مردم. اموال کارگران جدا از منابع عظیم ملی (تامین اجتماعی چوب حراج خورد ) و رسوایی مالی با ابعادی نجومی، سراسر طول تاریخ این دیار به خواب رفته را، پشت سر گذاشت.دولت چهارم هم با قدرت تیر نهایی را به قلب طبقه کارگر زد و قانون کار را روانه زباله دان تاریخ کرد و بدین گونه به دنیا نشان داد دست کشیدن از کار برای دریافت حقوق توافق شده؛ یک جنایت بر علیه سرمایه داران محترم است. که علاوه بر زتدان باید شلاق را هم نوش جان کنند، تا بفهمند حکومت سازندگی،اصلاجات،اصول گرا و اعتدال؛ در نهایت معنایش چیست، رضایت بانک جهانی و صندوق بین المللی پول.» این غُرغُرهای یک ریز و مدام پیر مرد بود که آیت را به چالش با خود وا می داشت: آن ارزشها و الگوهایی که به نام های گوناگون و ترم های اصول جهان بینی و اخلاق و معنویت گذرانده و آموخته بودند؛ در خارج از کلاس و کتاب، وجود خارجی نداشت. آنچه که سراسر هستی اجتماعی کشور ما را درطول وعرض و عمق، فراگرفته بود، ماسک ریا و دروغ و تلاش بی وقفه برای سرکیسه کردن خلایق یا همان حق الناس مشهور بود. تردید و دو دلی توی حلقش گیر کرده بود و بدتر از گرما و شرجی بندر عباس نفسش را می برید؛ چون با این شنیده ها می دید همه ی نظریه های آموزشی،اخلاقی و شعارهایی که هر روز و هر هفته مدام تکرار می شوند، با عمل کردهای اجنماعی موجود، در تضاد حیرت انگیزی است. ازسوی دیگر این همکاران نسل پیشین، یک پیچ رها شده در سایت را، به یک گفتگوی اقتصادی – سیاسی بدل می کردند. این بحث های داغ سیاسی اقتصادی با چاشنی انتقاد منطقی، بدون توهین و هوچی گری، آیت را به وجد آورده و زوایای دیدش را تغیر می داد، به گونه ای که سختی کاردر ارتفاع آنهم بدون وسایل کامل فنی – ایمنی را به کلی از یاد برده بود.هنگام بالا رفتن از پله های عمودی تق و لق، درد درعضلات بازو وسنگینی زانو را با شکیبایی تحمل می کرد تا درمقابل این نسل دیروزی، کم نیاورد. پرسش های بی شماری که در جامعه ی بحران زده، جوانان را دچار سردر گمی کرده ولی محظورات خود سانسوری استادان، آنها را بدون پاسخ منطقی گذاشته بود. در پروژه ها بدون دشواری پاسخ داده می شد. آن هم نه به صورت نظری، بلکه به صورت مشاهده ی عینی. اثبات نظریه ها؛ در شرایط کار و تولید وانطباق یا عدم انطباقشان بر واقعیت های جاری، به راحتی امکان پذیر بود. جوانان در اینجا درعینیت کار و زندگی، لعاب های زیبا و غیر واقعی باور های ایدالیستی را از دست می دهند. چه کسی از نسل گذشته با آنها گفتگو کند، چه خود با مشاهده ی مستقیم به ژرفای باور های عوام فریبانه ی سرمایه داران رنگ عوض کرده، پی می برند. گرایش به چپ در این واقعیت ها نهفته است. نیازی هم به صغرا و کبرا ندارد. درحالی که در ایران هیچ نیروی فعال چپی وجود ندارد و همه ی تریبونهای داخلی و خارجی، به کمک برچسب های سنتی،ارتدوکس،دگم و . . . چپ را نفی می کنند ویا زیر پوشش چپ؛ چپی که معنایش را به درستی نمی دانند و با نا آگاهی در باتلاق بی خبری هر چه بیشتر فرو می روند و شناخت سطحی خود را که چیزی فرا تر ازشتر گاو پلنگ نیست بازهم، تنها ره رهایی می پندارتد و مانند یک ایدآلیست مقدس، با متهم کردن دیگران؛ «ولاغیر» خود را فریاد می زنند. ویا فراماسیونر هایی که در پوست چپ فرو رفته اند و از تریبون انواع رسانه هایی چون مهر نامه گونه؛ انواع چپ اروپایی و مدرن را، که سرمایه داری را رها نموده و گناه نارسایی های سرمایه را، به گردن تکنولوژی می اندازد. شعار می دهند.آیت ها، نه ماتریالسم دیالکتیک را خوانده اند ونه در حزب یا سازمانی، چند و چون راه چپ را آموخته اند. با این وجود چپ آمریکایی از نوع حسن مرتضوی و مهر نامه ای، نمی توانند آنها را به بی راهه بکشانند. آموزشگاه آنها، کارگاه های کار و مردمند.

دیروز پس از بازگشت از سایت به خوابگاه، برای 2 ساعت برق قطع شد. همه کلافه شده بودند و زمین و زمان را به باد رکیک ترین توهین ها می گرفتند، نه می شد در اُتاق بمانی و نه در محوطه ی خوابگاه، گرما توأم با شرجی 90 درصدی و هوایی بدون وزش هیچ نسیمی، عرق رااز سر و روی همه سرزیر کرده بود.آتاق ها با بوی عرق و بوی جوراب های نشسته جهنمی ساخته بودند که با هرتنفس حالت استفراق تا گلوی آدم بالا می آمد. تا مدتی پس ازآمدن برق و شروع کار کولرها از اتاق ها، نمی شد استفاده کرد.شرایط سخت کار و وضعیت خوابگاه و غذا هایی که نیازمندی های بدن را در این شرایط جواب گو نبود، آیت را به تردید ماندن یا رها کردن کار،انداخته بود. روی سفره ی غذایشان برای هر نفر یک ظرف سالادالویه و مقداری سیب زمینی سرخ کرده و نانهایی که دیگر خشک شده بودند قرار داشت که به علت سرد شدن از ریخت قیافه افتاده بودند. یک ساعت پس از صرف غذا سه نفر از کارگران دچار دل پیچه و دل درد و اسهال و استفراق شدند.درمانگاه در محوطه پالایشگاه بود با یک فاصله 10 کیلومتری آنهایی که آشنایی و یا دوستی در میان راننده ها نداشتند باید تلفن کنند تا ازجلو درب ورودی پالایشگاه آژانس بیاید و او را به درمانگاه ببرد و هزینه آن نیز به عهده ییمار است( 20هزار تومان). با ورود به درمانگاه پول ویزیت را که 20 هزار تومان است، باید پرداخت می کردند والی پزشک یا در حقیقت پزشک یار آنها را نمی دید.همین طور پول داروها را.خوابگاه 7000نفری پالایشگاه،ستاره خلیج پارس، همکاری نزدیکی با بخش خصوصی برای سر کیسه کردن کارگرها دارد.طبق سنت های باستانی ُلرها وقتی کارد به استخوانشان می رسید رو به آسمان می کنند و چرخ گردون را با توهین و فحاشی رکیک، مخاطب قرار می دهند، آیت هم وقتی همه ی جیبش راخالی کردند و برای دارو مجبور شد از یکی از کارگران پول قرض کند، پشت بند این شرایط ، چند کفر آبدار نثار زمین و زمان کرد. بامداد هنوز حالش خوب نشده بود ولی می باید سر کار برود، چون پیمانکار کسری کار می زند. مجوز پزشک هم در اینجا اعتبار قانونی ندارد. آن روز با همکارش همآنگ کردند که کار را نزدیک انتهای سایت متمرکز کنند، تا بیمار بتواند دم به دم به دستشویی برود. در سایت پالایشگاه بزرگ، شرکت های دست چهارمی و سومی، دستشویی برای کارگران نمی سازند. پیمانکارچنین هزینه هایی را نمی پذیرد. ولی درانتهای سایت، شرکت دست دومی دست شویی دارد و آنها از آن می توانند استفاده کنند.آن روز اتفاق دیگری افتاد که تاثیر عمیقی برآیت گذاشت، جرثقیل تعدادی کف پوش طبقات بالارا که از تسمه های آهنی در ابعاد 1در1 متری ساخته شده بود در طبقه سوم قرار داد، ولی کسی آنهارا مهار نکرد.پیمانکار از هر نیروی کار چندین کار متفاوت می خواهد وبه زور می کشد. از این رو کارگران نمی توانند هیچ کدام از این کار ها را کامل و به خوبی انجام دهند.هنوز یک کار را تمام نکرده، او را برای کار دیگری با فریاد و تشر، به خود می خوانند. در آن قسمت سه برادر مسجد سلیمانی در کنار طبقه هم کف کار پایپینگ را انجام می دادند، معلوم نشد به چه دلیل ولی گروتینگ ها از طبقه سوم به ارتفاع 30 متر به پایین ریختند و یکی از آن کف پوشها به سر یکی از برادران برخور کرد. او حتا فرصت نکرد، ناله ای سر دهد، و در دم از دنیا رفت. مرگ؛ سایه سنگین غم را برکارگاه خسته و از رمق افتاده تحمیل کرد. پیمانکاران کارگران بهت زده را با سر و صدا به کار دعوت کردند مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است.

«- هی با شما هستم، برید سر کار، خواست خدا بود. اجلش رسیده، اینکه دیدن نداره.»

مدیر پروژه پس از 10 روز به کارگاه آمد. برای تعین مقدار حقوق کارگران تازه استخدام شده، او تصمیم می گرفت. ولی یکی دو روز اول، کار های مدیریتی را با کارفرمایش باید سامان دهد، پس از آن به چنین مسایلی رسیدگی می کرد. مدیر پروژه از کارگران قدیمی صنعت نفت ایران بود که باهمکاری چند همکار مانندخودش، یک شرکت راه انداخته بودند. اوایل انقلاب به صورت تعاونی کارمی کردند. ولی با روی کار آمدن رفسنجانی وواردات مناسبات اقتصادی تعدیل ساختاری و خصوصی سازی آنها هم تعاونی را به شرکت سهامی خاص تبدیل کردند و به صورت مشترک، هم خود و هم فرزندانشان کار می کردند. کار خرده سرمایه داری با ابزار های نه چندان بزرگ از این رو شرایط کار نتوانسته بود همه ی خصلت های کارگری را از آنها بگیرد. با اعتراضات کارگری همراهی می کردند ولی با مش هواداری از سرمایه داری صنعتی. بدین جهت نسبت به شرکت های دست سومی دیگر تفاوت های مثبتی داشتند. همکارآیت به دفتر مدیر پروژه خواسته شد، تادر باره حقوقش گفتگو شود.

– شما چقدرحقوق می خواهید؟

– من در عسلویه . . . می گرفتم و کارم فقط تست پکیج بود.( روز قبل مسیؤل دفتر فنی که جزو فامیل های نزدیک مدیر پروژه بود گزارش کاملی از کار او دراختیار جناب مدیر گذاشته بود و او به خوبی از چند و چون کار این گروه دونفره اطلاع داشت.) ولی روحیه پیمانکاری و بازار خراب کار، به او این فرصت را می داد، تا نیروهایش را با حداقل حقوق، آنهم با این امکانات حقیراستخدام کند.

– ما چنین حقوق هایی نمی توانیم بدهیم. تازه با کار شما هم آشنا نیستیم.

– از دفتر فنی بپرسید.

– من خودم باید ببینم.

– به هر حال من کمتر از کارمزدی که در عسلویه می گرفتم، کار نمی کنم.

– پس به بن بست رسیده ایم، درسته ؟ پیرمرد از دفترخارج شد وبه دفتر فنی رفت و استعفا داد. ساک گوچکش را به دوش انداخت و دست از پا دراز تر به خانه برگشت. البته قبل از خارج شدن از سایت، گفتگو با مدیر پروژه را با آیت در میان گذاشت. مدتی کوتاه بعد آیت هم عطای این کار را به لقایش بخشید و راهی اهواز شد.

ناصر آقاجری
25 تیر ماه 94

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s