چند شعر از فلزبان

تو
به قار قارِ کلاغ
می گویی :
هُ نَ ر .
او
به قرِ کمر ؛
من
به این زیستِ مان
من ، به امید !
به این رنجِ مان
به

سرودِ
خودمان .
فلزبان
۹۴/۵/۱۵

رها شده از –
مادرم زمین ؛
چیدم !
با دستانِ تهی
آجر به آجرِ دیوارت را ؛
تو –
شانه به شانه ی ثریا می زنی کنون
من ؛
با خاک ، بازی میکنم
هنوز .
فلزبان
۹۴/۵/۲۴

صدای حلقه های زنجیرِ ماست
مسلسلِ صدایش ؛
که بی انقطاع
۴۰۰ سال است –
می خواند ش
زنجره ؛
گاهِ آن است
که از حنجره اش –
بیرون کشیم !
زنجیر را .
فلزبان
۹۴/۵/۲۱

این !
صورِ اصرافیل نیست ؛
نه –
نیست ؛
صبحِ روشنایی ست
که از دهانه ی –
شیپور ؛
دمیدن –
گرفته است .
فلزبان
۹۴/۵/۲۰

شقایقیم
به دشتِ کار ؛
اما –
همسایه ی علف های هرزه ایم
از هم ، جُدا افتاده ایم ؛
می چسبیم
اما ،
نه با چسب های تو
چون دانه های سُرخِ انار –
خود ؛
همبسته !
می شویم .
فلزبان
۹۴/۵/۱۳

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s