کارگران خشمگین

سال 86 پتروشیمی بیستون،

کارگران در سالن غذا خوری جمع شده و با نفرت به ردیف اسامی کارگران اخراجی نگاه می کردند و برخی فحاشی را سر داده بودند. برخی دیگر تهدید می کردند که رأیس کارگاه را خواهند کشت. . . عده ای هم نقشه حمله به او را در شهر، نزدیک محل اقامتش طراحی کرده بودند. کسی باور نمی کرد که او با خیال راحت وارد جمع کارگران شود. شاید تصور می کرد با وجود نیروهای حراست کارگران شهامت حمله به او را ندارد. نیروهای حراست هم بومی همان منطقه بودند و از وضع خراب کار و فقر سیاهی که دامن خانواده های آنها را هم گرفته بود رنج می بردند و آن هایی که ریشه روستایی داشتند با کارگران همدردی می کردند به خصوص زمانی که متوجه شدند اخراجی ها، بیشتر از اهالی بومی کرد است.

کار پروژه همیشه زمانی که به پایان ساخت خود نزدیک می شود این دشواری ها را دارد، تنها یک شیوه ی انسانی می تواند این گره دشوار را بگشاید و با تدبیر و خرد جمعی آن را باز کند و یا به سبک امروزه که در پروژه ها، با سرکوب و بگیر و ببند، صورت مسیله را پاک می کنند و با پشتوانه قوانین شرع که تازگی ها دربست حامی پیمانکاران شده است و با مجازات هایی چون شلاق و زندان هر صدای حق طلبانه ای را خفه می کند. ولی مدیران ارشد این پروژه بر خلاف رأیس کارگاه یک گروه از روشنفکران آزادی خواه بودند که با شیوه های استبدادی مخالفت می کردند. جناب رأیس، همه ی کارگران روستای خودش راحتا کارگران ساده را باقی گذاشته بود و همه ی کارگران بومی را در حالی که همه جور تخصصی در میان آنها بود اخراج کرد. از سوی دیگر سخت گیری های غیر منطقی او مانند اخراج کردن کارگران برای سیگار کشیدن آنها، نفرت موجود را مضاعف کرده بود. با وارد شدن رأیس به یک باره سکوتی بر سالن سنگینی کرد سکوتی که دوامی نداشت با شروع توجیه کردن رأیس، حمله آغاز شد مشت ولگد سرو صورت وبدن او را آماج خشم کارگران قرار داد. از نیروهای حراست کاری ساخته نبود، جمعیت زیاد و حمله، غافلگیرانه بود به هر حال اگر حراست به داد رأیس نرسیده بود شاید جسدش را هم پاره پاره می کردند. پس از این حادثه با ظهور مشکلاتی که این جناب عامل آن بود شهامت ماندن در منطقه را از دست داد و کار گاه را رها کرد.

بهزادها

انتخاب این نام به فرد خاصی ارتباط ندارد تنها بر اساس معنای آن «بهترین زاده شده» برای هم آهنگی با شغل و نگرش پس از انقلاب چند فرد انگشت شماراز میان کارگرانی که مدعی دانش . . . طراز نوین طبقه کارگر ایران شدند و لی با این جهان بینی بیگانه بودند، انتخاب گردیده شده است.

در روستایی دور افتاده در میان کوه هایی خشک و بسیار کم آب، زاده شده بود. فقر پیش از زاده شدنش روستا و به خصوص خانواده ی او را در خود فرو برده بود. دبستان را تمام کرد و برای دبیرستان به مرکز استان، اهواز نزد یکی از نزدیکانش رفت. تابستان ها با کار بخشی از هزینه های زندگیش را تامین می کرد. پُر تلاش و زیرک و با اراده بود. در رویا هایش برای به دست آوردن یک زندگی بهتر می خواست با همه ی دنیا به جنگد. پس ازگرفتن دیپلم و از میان رفتن مانع سربازی در یک کارخانه ی صنعتی بزرگ با سمت جوشکار به کار پرداخت او نسل اول کارگری ایران محسوب می شد زیرا ریشه ی فرهنگیش به روستا گره خورده بود از سوی دیگر رویا های کودکیش با واقعیت کارش در تضادی آشتی ناپذیر افتاده و دسترسی بدان امری محال به نظر می رسید، از این رو با جریان انقلاب به سوی چپ گرایش یافت. یک کارگر آن هم در یکی از صنایع بزرگ مرکز استان خوزستان، چنین تیپی ایده آل کم نظیری بود، برای گروه های چپ. با آغوش باز از او استقبال شد. بهزاد مانند همه ی روستاییان می توانست درون مایه اش را در گوشه های دنج ذهنش پنهان کند. بضاعت علمی ش و حد و مرز باورهایش در اندازه اطاعت بدون چون و چرا از مقدساتی بود که آنها را هدف های نهایی خود اعلام نموده بود. لذا رهنمودها از بالا را، بدون استثنا درست مطلق، می دانست. چپ های ایران هم که هر روز از این دیکتاتوری به دام دیکتاتوری جدیدی می افتادند، می خواستند از شرایط اولیه انقلاب نهایت بهره را ببرند. تا با رسیدن دیکتاتوری بعدی، باورشان را با همه ی توان در میان مردم نا آشنا با آن، مطرح کرده باشند. از این رو همه گرفتار روز مرگی حادی شده بودند و در عضو گیری، سخت گیری نمی کردند. از سوی دیگر یک کارگر صنعتی برای شان یک ارزش بود. زیرا تصور می کردند در عمل کرد اجتماعی مبارزه، نیرو ها، ساخته می شوند. که این نگرش باوری به حق بود. ولی عمر آزادی آن چنان کوتاه بود که این نظریه را دچار اشکال جدی نمود. به هر حال بهزاد ما و دوبهزاد دیگر که در صنایع بزرگ تولیدی استان بودند به فرمان دبیر اول استان در صدر استان قرار گرفتند تا بمرور ساخته شوند و یا درحقیقت طبقه کارگر خودش رهبری را بدست بگیرند. ایده آلی بسیار شایسته که پاسخ آن بسیار درناک از آب درآمد. باید پذیرفت نظریه ها زمانی با ارزش تلقی می شوند که در انطباق بر واقعیت پاسخ شایسته ای بدهند. لذا کاربردی کردن آنها باید با بررسی چند جانبه ی علمی همراه باشد. آری کارگران باید خود قدرت سیاسی را بدست بگیرند ولی درچه صورتی؟! تیوری در ظاهر درست در انطباق بر واقعیت های اجتماعی ایران نارسایی های خود را آشکار کرد. هر جا اطاعت مطلق حکومت کند، جایی برای پویایی باقی نمی ماند. نظریه ای که در فلان جا درستی خودش را نشان داده امکان دارد در شرایط اجتماعی دیگر پاسخی ایده آل ندهد. انقلاب یک فرصت استثنایی در میان مردم بودن را، به چپ ایران داده بود. از این رو پرداختن به بالا بردن توان ایدیولوژی در آن شرایط خاص چندان مورد تایید برخی دوستان نبود و آن را یک نوع روشنفکری غیر واقعی می دانستند. شاید حق با آن دوستان باشد ولی به هر حال یکی از این بهزادها که هنرمند و بازیگر بود دچار یک تحول فکری شد وبه یک باره . . . طراز نوین را با باورها الهی طاق زد، چهره ی کتک خورده ای به خود می گرفت و به تخلیه اطلاعاتی دوستان دیروز ودشمنان امروزش می پرداخت. بهزاد دوم در اتاق های تک نفره هتل کارون ازپگاه تا شامگاه با صدای بلند گریه می کرد و با زاری در شبانه روز هزاران بار توبه می کرد. بهزاد آخرزمانی که می خواست وارد بند هتل شود، هتل نشینان، همه را دعوت کردند به استقبال ایشان بیایند. تنها وسایلی که در اختیار داشت در دودستش جای می گرفت برای همه همین اموال جالب و قابل توجه بود. بهزاد سوم در یک دست یک کتاب بسیار قطور که روزگاری آن را افیون توده ها می دانست قرار داشت ودر دست دیگرش یک کتاب قطورتر از اولی،تفسیر آن. همه می گفتند این عضو ایالت . . . است. پس از رهایی از هتل کارون همه برای پیدا کردن کار دچار مشکل شدند.بهزاد سوم هم در مانده شده بود. یک دوست مهندس که از نظر فنی مورد اعتماد شرکت های معتبر بود، دست این دوست جوشکار را گرفت. شرکت ها کار اداره کردن کار را به او می سپردند، واین دوست ارجمند سرپرستی کارگاه را به بهزاد می داد، آنهم با حقوق های کلان. رویاهای کودکی بهزاد عملی شد صاحب چند خانه در تهران واهواز شد ولی کم کم راه مقدسش را فراموش کرد و یاران سابق را استخدام نمی کرد. و اگر مجبور به این کار می شد(چون هنوز درمحافل روشنفکری لاف انقلابی گری را می زند. زیرا تصور می کند از او یک تیپ مترقی می سازد.) آن بیچاره ها را آنقدر مورد توهین قرار می داد تا در نهایت درماندگی عطای بهزاد را به لقایش به بخشند. در عوض همه ی فامیلش را از روستا وارد پروژه ها کرد و بدین وسیله درون مایه روستایی ش را برای دوستانش عریان نمود. کم کم فراموش کرد که این لطف دوستان سیاسیش بود که او توانسته بود به نوایی برساند. و در نهایت، به همان دوست هم پشت کرد، و او را تنها گذاشت و شرایط اخراجش را فراهم نمود. او هر گز افراد زندانی رفته را استخدام نمی کرد و اگر بدون اجازه او کسی استخدام می شد با هزاران ترفند عاقبت او را اخراج می کرد . ابتدا به آنها اخطار می داد که اگر دراینجا فعالیت سیاسی بکنید . . . . او اینک جزو مدیران یکی از شرکت های وابسته به دولت است. ولی تجربه پتروشیمی بیستون او را بیشتر به سوی سرشت روستاییش کشاند. شاید این دگر گونی ها برآیند شکست انقلاب باشد ولی نفرت او نسبت به یاران گذشته، جای پرسش دارد. به هر حال بهزادها کم نیستند؛ آنها را دریابید.

ناصر آقاجری
6 شهریور 94
پارس جنوبی

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s