دو شعر از علی یزدانی

تنها
دستت را به من بده
دستم را بگير
ما بي دست­هاي گره خورده تن­ها­ييم
دستم را بگير دستت را به من بده
ما بي­ هم تركه­ هاي شكننده­ در دست­هاي قدرت­يم
ما بي­هم نقطه­ هاي پراكنده ­ايم در هندسه­ ي زندگي
بي­ هم، خطوط شكسته ­ايم

بي شكل
كه در هيچ حجمي نقش دل­خواه نداريم
بي­هم حروف تن­هاييم كه هر كس مي­ تواند
براي خويش بچيندمان
و از ما داستان خويش سازد
دستت را به من بده دستم را بگير
كه ما بي­ هم صداهاي پراكنده ­ايم
قيژ تالاپ تق تلق
و هر كه با ما آهنگ خويش مي­ سازد
بي­ هم رنگ­ هاي تن­هاييم
كه هر كس به فراخور تابلو دلخواهش
مي­ نشاندمان
دستم را بگير دستت را به من بده
بگذار در هم تكرار شويم
و هيچ آزمند سودا پيشه ­اي
شكست­مان را نتواند
و هيچ حجمي نتواند ببلعدمان
و هيچ دروغي را حرف نباشيم
و هيچ بد­آهنگي را همراهي نكنيم
و هيچ زشتي ­اي را شريك نشويم
دستم را بگير دستت را به من بده
تا خود بسازيم آن­چه ما را به كار آيد
از قدرت
از شكل
از كلام
از صدا
از رنگ
از مهر
از مهر
از مهر
كه جهان­مان از او خالي ست
علی یزدانی
آبان 94

مناظره
شاعري گفت كه شعرش گل باغ هنر است
چيدن واژه ز تصويرِ گمان شعر تر است
گفت اين قصد كه باشد هنري جانبدار
مرگ شعر است و ستم بر بنِ حق بشر است
گفتمش راه هنر راه فراخي ست به رشد
شاخص داد و رهايي برِ پيكارگر است
گفت آن شاعر: اگر جانب حقي گيري
هيچ ماند ز معاني و خود اين خطر است
ديدم آثار وي از درهمي راه پر است
روز و شب قيمت هم، خير دگر روي شر است
گفتمش اهل معاني كه ندارد سرِ داد
شرم دارم كه بگويم ز منِ رنجبر است
از زميني كه در آن بذر معاني كشتند
سهم ما خوشه ي فقر است و فريب نظر است
گر هنرمند نباشد پي تغيير وجود
نتوان گفت كه بن مايه ي كارش هنر است
چيست اين شعله كه با نام هنر مي رقصد
نيست ترديد كه سوز دل صاحب هنر است
سوز دل زآتش فقر و ستمي بر خلقي
كه در اين دوزخ بيدادِ شبِ مستقر است
دردمندان و ددان هر كه ره خود برود
اين يكي آهوي تشنه دگري شير نر است
هر چه ديديم در اين گستره ي اوج و فرود
اوج از آن هاست كه دزدند و فرودم ثمر است
اين كه نظمي ست مقرر سر و زيري دارد
آفتابش همه يك سو تب از آنِ دگر است
نظمِ مادر كش سود است و مهين استبداد
رسن محكم تسبيح نظام پدر است
رزم سرمايه و كار است و «هنر بهر هنر»
سنگر اول ايشان پي دفع خطر است
دوزخي گر چه به نام دگري خوانده شود
نور و گرماش ز دزدان، به دل ما شرر است
آن چه در دوزخ اين نظم دغل پيشه بسوخت
جان و نيروي جواني من كارگر است
وآنچه از غارت من صاحب سرمايه بِبُرد
خون گرمي ست كه در رود رگش در گذر است
فقر ما حاصل نظمي ست كه ركنش سود است
ور نه اين دايره داراي بسي سيم و زر است
ما در اين دايره بر مركز ثروت نرسيم
جاي ما روي محيطي ست كه كه خاكش به سر است
چاره اي نيست به جز وحدت ما رنجبران
كه از اين وحدت ما، جامعه، صاحب ثمر است
هر چه صاحب نظران از حركت مي گفتند
جمله امري ست كه در جنبش ما معتبر است
گفتم اي شاعرِ آسوده ز آبشخور ظلم
هنر و شعر نمادي ز قيام و گذر است
گفت رو رو كه مرا با تو سرو كاري نيست
غم ما هندسه ي واژه و اصوات كر است
ما درين معركه هر يك پي كاري برويم
كار من كشف معاني تو دَمت دردسر است
گفتم اين قصه نويسم كه بخوانند كسان
ز تعاريف هنر دغدغه ها مستتر است
هر كه پابند مرامي ست كه نفعش در اوست
خوشتر آن نفع كه خلقي به رهش در به در است
علی یزدانی
آبان 94

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s