شعری از فلزبان

پیش از شیرجه
گوش هایم را –
با آب آشتی دادم
رویای گسترده ایست
این خسته گانِ آفتاب سوخته ی عبوس
کارگرانِ فازهای عسلویه اند
از مسِ خاتون آباد بالا می آیند
معدنِ ذغال سنگ البرز
سینه به سینه ی سنگ آهن بافق
با سوت تاریخی ی نساجی قائم شهر
تار وپودشان می تند به هم

با قدم های استوار
راه می پویند
روی کاشی های یزد ،ایرانا
وسوار بر کشتی صدرا
سبد معیشت را
پاس می دهند به هم
در پایانِ اسکله ، قصابان
باهیبت هراسناک
کُنده وُ ساتور وُ صُلابه چیده اند
زوزه ی سگ ها
نقرسِ پنهان شان را
از انبوهی آشغال گوشت ها
عیان می کند
در انتهای خیابان کاغذی
دالان کاغذی
پشمک های سفید وقطاب
چشمک زنان صف ایستاده اند
ازجاده ی کاغذی که بگذری
پشمک ها
آب می شوند در دهان
وبی پنهان باز
گرسنه گی عیان میشود
دست ها سبد معیشت شان را
بلند می کنند
انگار مراسم خاک سپاریست
چه لا الله الله ایی ، راه انداخته اند
چه محشری ست
بی صحرایی !
قانون ، چه سفید میزند درغسال خانه
چه آرام غنوده تورم
همین کوی
همین برزن
همین کار
همین کارخانه
همین زن
همین فرزند
جوانان را برچین میکنند چرا
دوباره ، سوار کشتی میکنند چرا
سبد معیشت جلوی دیدم را گرفت
سکندری رفتم روی رویا
دادِ داوود رضوی در آمد
آی دزد آی دزد
بردند ! زدند ! زدند زیر آبش را
دستمزد ۹۵
استخر شورای عالی کار
زیر آب زیرآب زدند زیرآبش را
آه رویا خشک
رویا بی آب
بر میخیزم از خواب .

فلزبان
۹۴/۱۲/۴

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s