چند شعر از فلزبان

به هوا !
چنگ –
نمی زنم ، در دعوا
هراسم می گوید :
مُشت هایت –
پُر از خالی ی ی ی ست !
گام هامان –
کوتاه ؛

کوتاه ؛
کوتاه ؛
اما
قدم گاه ها !
استوار اند –
اینجا .

فلزبان

باد را نمی بینم
آنگاه –
که دامنِ تو را
بالا میزند؛
یا با دست کشیدنی به موهایت –
نوازشت میکند. ؛
تنها !
هنگامه ی فریاد هایم
برای مطالبات !
یادم می آید :
باد !

فلزبان
۹۵/۳/۲۰

من –
پیاده ام ؛
تو –
سواره ای ؛
تا –
از خطِ پایانِ تاریخِ تو بگذرم ؛
چند ؟
خطِ شیارِ تازیانه ات –
خون !
شَتک میزند –
به راه .

فلزبان
۹۵/۳/۲۰

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s