آخرین گزینه، برای افسانه ادبیات کارگری

16 فروردین 93
از پل بزرگمهر تا چهار راه آپادانا، خانه های بزرگ و حیاط های پر از گل و درخت است که در بهاران عطر یاس های آن تا مسافتی را پوشش می دهد اين منطقه یکی از گران ترین مناطق شهری اصفهان است، که خانوادهای ثروتمند در آن زندگی می کنند. تنها صد متر به سوی جنوب شرقی، پس از چهار راه آپادانا مفت آباد شروع می شود با کوچه ها و خیابان هایی تنگ و باریک که در برخی از اين مسير ها تنها دوچرخه می تواند عبور کند. مفت آباد تا دیوارهای پادگان ادامه دارد. خانه هایی محقر و تو سری خورده اي که پس از پیروزی انقلاب زاغه نشینان، آن جا را به زور تصاحب نموده و به صورت های ناهنجاری خانه ساختند. هر بامداد خیابان های ویژه خرید و فروش میوه و سبزی مملو از زنان خانه داری می شود که معمولا از فقیرترین اقشار اجتماعی اند. ولی خانم های چهار راه آپادانا هم برای خرید به مفت آباد می آیند. در این بازار میوه های تازه از هر جای دیگر ارزان تر است. چون به باغ های میوه اصفهانک نزديك است. باغ داران کوچک به جای فروش میوه به میدان تره بار، بار میوه هاشان را با وانت و بدون واسطه به خیابان های مفت آباد می رسانند.

باغداران بار خود را با نرخی ارزان تر از فروشگاه های ثابت و تا حدودی کمی گران تر از میدان تره بار عرضه می کنند. بامدادان وانت های پر از میوه با بدنه هایی تصادف کرده و تعمیر نشده همراه با یک ترازوی کج و کوله در کنار خیابان های مفت آباد پارک می کنند و با فریاد و آب و تاب، تره بار و ميوه ي خود را عرضه می کنند. زن ها به همه ی وانت ها سرک می کشند تا ارزان ترین را پیدا کنند و مرتب در حال چانه زنی برای خرید ارزان ترند. آن هایی هم که قدرت خرید میوه سالم را ندارند، اطراف صندوق های میوه های له شده و کپک زده، سرک می کشند و برای پنهان کردن فقر خود به فروشنده می گویند كه ميوه هاي گندیده را برای سرکه می خواهند! افسانه مدتی است که حتا برای خرید میوه های مخصوص سركه! هم به بازار نمی آید، چون دیگر پولی ندارد. افسانه که جذابیت جوانی اش را افسردگی به چالش گرفته، در برابر مصیبت هايي که بر سرش هوار شده از پای در آمده است. چند سالی است که خود را از قید یک زندگی خانوادگی نکبت بار رها کرده است. جواد روزهای اول زندگی شان پر نشاط و دوست داشتنی بود، او در یک کارگاه کوچک عینک سازی کار می کرد. درآمدش پایین بود ولی این وضعیت برای هر دوی آنها بی اهمیت بود. در کنار هم شاد بودند. آنها با یک مشت تخمه آفتاب گردان و یک گردش در کناره های زاینده رود راضی بودند. وقتی محمد حسین به دنیا آمد، بهشت کوچکشان سرشار از شادی شد. بهار کوتاهی که به سرعت خزانش رسيد. خزانی که طوفان یک بیماري به خانواده تحمیل نمود. یک بیماری ظاهرا ساده، همان گلو دردي که هر چند یک بار کودکان را گرفتار خودش می کند و همه ی مادرها با آن آشنا هستند. محمد حسین هم به گلو درد گرفتار شد. افسانه تصور می کرد یک سرماخوردگی معمولی است و تصور نمی کرد این گلو درد خطرناک باشد، گرچه پول براي ويزيت دکتر متخصص را هم نداشتند. بدین جهت بچه را پیش یک طبيب سنتی برد و با مشتی داروهای گیاهی، چهارتخمه و هفت گل و … جوشانده های گیاهی به خانه برگشت. با خوردن جوشانده ها کودک کمی بهتر شد ولی تب او را رها نکرد. پا شويه و الکل هم نتوانست کاری از پیش ببرد. وقتی او را به نزد متخصص اطفال بردند که دیگر کار از کار گذشته بود و کودک به فلج اطفال گرفتار شده بود. افسانه کنترل اعصابش را از دست داده بود و شیون می کرد، بر سر و صورت خود می زد و همه فریادهایش را به سوی جواد نشانه مي رفت. نا آگاهی خود را نمی دید ولی بی پولی و فقر جواد خیلی شفاف ديده مي شد.
– اگه مثل همه ی آدما یک کار درست و حسابی داشتی، اگه یک درآمد بیشتری داشتی، حالا بچه مان این طور فلج روی دستمان نمی افتاد، آخه این هم کاره که حتا یک دفترچه بيمه برای بچه ات نمی دن؟
– چرا سر من داد می زنی، من چه کنم، چه می تونم بکنم؟ این همون دولته که خودتو براش، جر، می دادی. یادته می گفتی این دیگه خودشه، برای انتخاب شدنش چقدر این ور و آن ور تبلیغ کردی که آقا چهره ای شاد و مهربان داره می خواد دنیا را با هم آشتی بده. آره یادته می گفتی ما دیگه کارمون به جایی رسیده که می خوایم تمدن ها را با هم آشتي بدهیم، آره هم اون آقا مهربونه، کارگاه های زیر ده نفر رو از حق بیمه و بازنشستگی و حداقل حقوق محروم کرد. آن وقت دادت رو سر من می زنی؟ برو برو بچه ی سالمتو از او بخواه، نه از من. جواد با خشم خانه را ترک کرد. در حالی که قلبش به شدت فشرده می شد و گلویش خشک شده بود. وقتی به یاد پسرش می افتاد که حالا ديگه فلج شده بود، از خود بی خود می شد و بدون داشتن مقصدي در کوچه ها راه می رفت. از يك سو ضربه شماتت افسانه و از سوي ديگر ضربان تند قلب، جواد را در هم می کوبید. (چندرغاز نداشتیم بچه رو ببریم دکتر متخصص) اخم، چهره جواد را ديگر رها نكرد. با خود و جهان درگير بود، غرغرهای افسانه، فلج فرزند و ناچاری دیوانه اش کرده بود، از درماندگی به زمین و زمان بد می گفت. فلج کودک، مغز جواد را هم فلج كرد و به سوی اعتیادش کشاند. اما فاجعه اعتیاد بدتر از بلای قبلی خانواده را به چالش گرفت. جواد از کار اخراج شد، دیگر چرت زدن هایش تابلو شده بود. حالا بیکاری جواد هم بر مصیبت های افسانه افزوده شد. بيكاري و نداشتن دستمزد، آن هم با هزینه های درمان توان بخشی کودک و از سوی دیگر هزینه های اعتیاد جواد، خانواده را به بدترین شرایطی که قابل تصور بود انداخت. جواد، چند تکه طلای افسانه را پنهانی فروخته و دود کرده بود، کار اعتیاد او را به جایی رساند که جهیزيه و هر چه قابل فروش در خانه داشتند بفروشد و به رفع خماری برساند. افسانه با کودکش به خانه پدری رفت و تقاضای طلاق كرد، همه ی آن دوران خوش گذشته به جهنم امروز تبدیل شده بود، دادگاه با تعیین مبلغی به عنوان نفقه، کودک را به مادر سپرد. تنها به این دلیل، که پدر معتاد حاضر نبود سرپرستی کودک را بپذیرد. حال هفت سال است که جواد گم و گور شده و کسی از او خبری ندارد. افسانه در خانه ی پدری حداقل می توانست از کمک های مادرش استفاده کند ولی حالا زندگی برایش چند برابر سخت تر شده است. پدر در آلوده ترين و كثيف ترين محلات شهر یک خانه با 4.5 میلیون تومان پیش پرداخت و ماهی 270 هزار تومان کرایه کرده است. هزینه های توان بخشی کودک روزی 15 هزار تومان است، كه پدر پیر افسانه از پرداخت آن ناتوان است. افسانه درمانده تر از ديگران، نه می تواند تمام وقت سر کار برود چون باید به کودکش برسد و نه کاری نیمه وقت گیر مي آيد. همه ی کارها 12 ساعته اند با حقوق ناچیزی بین 120 تا 150 هزار تومان در ماه. وقتي افسانه به صاحب کاری اعتراض کرد که: چرا حقوق ماهانه اینقدر کم است حداقل حقوق که …، صاحب کار با خنده تمسخرآمیزی گفت: برو دنبالش بگرد، اگه پیدایش کردی من دو برابر به تو می دم، حاج خانم، از زمان آقای خاتمی، حداقل حقوق و بیمه و هر چيز دیگه که شامل حال شما می شد، برچیده شد. حالا فهمیدی، آره حداقل حقوق خیلی وقت پیش مرده حلواش را هم خوردن، حالا فوق لیسانسش به 150 تومان راضیه. اگه کار می خوای بفرما، 12 ساعت کار با ماهی 120 هزار تومان اگه از کارت راضی بودیم (با زهرخند معنی داری) آنوقت شاید بشه ماهی 150 هزار تومان، نمی خوای، بفرما. و با دستش در خروجی را نشان داده بود. پدر پیر افسانه وقتی همه ی درها را به روی دخترش بسته دید، راهی عسلویه شد، شنیده بود هر کسی در آنجا دوام نمی آورد، به خصوص در فصل گرما. پیرمرد هم مدت ها بود که خود را گرفتار تریاک کرده بود، از این رو شده بود یک اسکلت کمانی با پوستی بر روی آن. ساختار بدنش آنقدر در هم شکسته بود که هیچ پیمانکاری حتا برای نظافت توالت ها او را استخدام نمي کرد. درهم ریخته به خانه بازگشت. براي پير مرد دیوارهای بن بست تا آسمان اوج گرفته بود. تنها یک امکان باقی مانده بود. امکانی نا بهنجار.
در گذشته دور در همسایگی آنها مهندسی زندگی می کرد که همسر و یک دختر داشت ولی سر و گوشش می جنبید و هر روز چشمان هرزه اش به دنبال یک زن تازه بود. ذهنش انباشته از تصویرهای سکسی بود که روزانه از طریق موبایل پیش رفته اش از اینترنت دریافت می کرد. عکس دوستان دخترش را مرتب به این و آن نشان می داد و تصور می کرد، این مایه افتخار است و بزعم خودش (کلاس داره) موبایلش را تکان می داد و بعد به صورت اتفاقی یک دوست جدید را پیدا می کرد اگر زن بود با او تماس را ادامه می داد و اگر مرد بود تماس نمی گرفت (برنامه ویچت wechat).
پیرمرد که افسردگی و غم دخترش مانند خاری در دلش فرو می رفت، اگر چه می دانست این مهندس جوان اگر کاری برایش پیدا کند تلاش خواهد كرد تا خود را به افسانه برساند. ولی چاره دیگری برايش باقی نمانده بود. روزی 15 هزار تومان هزینه توان بخشی این کودک بود که لااقل بتواند مدرسه برود و این روند گرانی که به قیمت گرسنگی دادن به ملت هر ساله با نرخ بیشتری به جامعه تحمیل می شد، دیگر هیچ راهی برايش باقی نگذاشته بود. در دلش خود را با این گفته تسکین می داد: خداوند عاقبت این کار را به خیر کند. ولی دیگر ته دلش خالی شده بود و به هيچ عاقبت خیری، اعتقاد نداشت. مدت ها بود که این همه ستم و بیداد، اعتقاداتش را به باد داده بود و حتا گاهی برای نظام قبلی خدا بیامرزی می فرستاد و می گفت: باز خدا پدر آن کفن دزد قبلی را رو بیامرزه. پیرمرد آن چنان درمانده شده بود که گاهی خود به خود سیل اشک هایش سرازیر می شد در این مواقع به گوشه ای می خزید تا کسی این فلاکتش را نبیند. یک سال در عسلويه آن هم در آلوده ترین بخش پارس جنوبی کار کرد. کمکی نقاش بود از صبح تا شب. 12 ساعت باید دیوارهای بتنی با لوله های پالایشگاه را با سمباده آنقدر بمالد تا سطح زیر رنگ تمیز و آماده شود. سمباده کشیدن در این هواي داغ بر لوله های چون آتش در هوایی آلوده به گازهای سنگین از توان او خارج بود. مرتب در هنگام کار فشارش می افتاد و گاهی دچار تنگی نفس می شد. ولی دیروز مسئله خیلی جدی تر شد. این بار وقتی از انبار به سوی محل کار می رفت بی هوش روی زمین افتاد. کارگرها با نگرانی به سویش رفتند. آب به صورتش پاشیدند ولی هیچ واکنشی از خود نشان نداد. سرکارگر با بیسیم به درمانگاه اطلاع داد تا آمبولانس بیاید. پاسخ دادند آمبولانس یک راننده دارد و آن هم مرخصی رفته.
– بابا وضع یکی از کارگرا بحرانیه یک سواری یک وانت یک چیز بفرستید.
– خودت یک کاریش بکن.
یک کارگر جوان و نیرومند پیرمرد را که وزن چندانی نداشت از زمین بلند کرد و روی دستانش گرفت و به سرعت به سوی درمانگاه رفت. سرو گردن پیرمرد کاملا رها شده بود و با حرکات کارگر جوان به نوسان در می آمد. جوان نفس زنان به درمانگاه رسید پیرمرد را روی تخت تزریقات گذاشت، تزريقاتي نبضش را گرفت.
– هنوز نبضش می زنه ولی خیلی آروم، زنده است.
– (جوان کارگر با نگرانی) دکتر یک کاری بکن. بیچاره داره از دست می ره.
– خدا پدرتو بیامرزه من که دکتر نیستم. اگه آمپول داشت براش می زدم، ولی بیشتر نه. تازه اینجا اکسیژن نداریم، سرُم نداریم و اگه سرُم هم می داشتیم من که نمی دونستم چه سرمی به او بزنم (نمکی یا قندی) ببریدش شهر. اگه من کاری بکنم و این عمو بمیره شرش مرا می گیره.
– با چی ببریم؟
– نمی دونم برو امور اداری تقاضای یک ماشین کن.
یکی از راننده ها که از این همه بی توجهی عصبی شده بود، گفت: من می برمش شهر، مطب دکتر.
– دکتر؟ کدام دکتر؟
– فقط یک دکتر هست که آن هم موجیه
– موجی، دیگه چیه؟
– اوه هو، بابا آن هم مثل این بابا تزریقاتیه توی جبهه بود موج انفجار گرفتش حالا اینجا بهش میگن آقاي دکتر.
در این فاصله راننده پراید پیرمرد را روی صندلی هاي عقب ماشین انداخت و راهی شهر شد.
راستي به نظر شما چه راهی برای افسانه و محمد حسین باقی مانده است غير از …؟!

ناصر آقاجری
پارس جنوبی
16 فروردین 93

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s