علی آبادانی

داستانی کوتاه از زندگی کارگران صنعتی ایران
13 شهریور ماه 97
توی انزلی سمبوسه فروشی داره، بین خروس بازان شمال به علی آبادانی معروفه چون او یکی از بهترین پرورش دهندگان خروسهای جنگی است.عشق به پرندگان را از پدرش آموخته است. در کنار تخصص اصلی ش سوپر وایزری پایپینگ در زمان های بیکاری های پروژه ای به این دو کار می پردازه. از قید تامین اجتماعی و بازنشستگی ش گذشته و برغم بیش از 30 سال کار در پروزه های نفتی چندان سوابقی نداره چون سرمایه داران از غفلت کارگرانی امثال علی سوء استفاده می کنند و آنها را بیمه نمی کنند واگر مجبور به بیمه کردن شان بشوند، آنها را با حداقل حقوق بیمه می کنند که در این حاکمیت، تنها به درد گدایی کردن می خوره.

همسر علی هم بچه آبادانه وقتی پیمانکاران ماه ها حقوق علی را نمی دادند، او که یک پا هنرمنده با بافتن قالی های کوچک با طرح های نقاشی ابتکاری خودش، برای خانواده درامدی کسب می کرد و در کنار خروس جنگی های علی، با پرورش مرغ و خروس و اردک و غاز، بیشترِ هزینه های خانه و مخارج پسر و دختر دانشجویشان را تامین می نمود. خب دیگه بچه آبادانه، باید از سر پنجه هاش چندتا تخصص و هنر بریزه تا توی این » ویرانه مطلقه» سرا، یک حداقل درامدی بدست بیارن که دستشون به دهنشون برسه و محتاج کسی نباشن. بابای علی کارگرپالایشگاه نفت آبادان بوده که از نوجوانی کارش را در پالایشگاه شروع کرد وتا چهل سال ادامه داد، تا بازنشسته اش کردن. مردی بود عاشق خانواده اش و کفتر هایش، که مرتب به آنها می رسید. اوقات فراغتش روی پشت بام بود و خستگی کار را با بازی با کفترها تخلیه می کرد. علی یکی ازافراد خانواده پرجمعیت او بود که گویی ژن های او را با نقاشی پیوند داده بودند، دستش به جای نوشتن به نقاشی می رفت و آموزش ندیده کارهای زیبایی خلق می کرد. نتوانست دبیرستان را تمام کند جمعیت بزرگ خانواده و حقوق کارگری در چالشی همیشگی بود با ادامه درس و مشق پسرهایی که در کوچه رها شده بودند و تیسه می زدند( با تکه چوبی در آب گند کوچه ها یک ده شاهی را جستجو می کردن). از این رو پیش از پایان دبیرستان روانه کار خراطی روی لنج شد. او و برادرانش ساخته و پرداخته شده لین های کارگری بودند و کوجه پس کوچه های احمد آباد. از پدر مهربان شان نه امری نه فرمان و نه خشمی، دیده نمی شد. او پس از کارپالایشگاه تنها رمق و توانایی باقی مانده اش را برای تخلیه بار خستگی و خالی کردن استرسهای حاشیه ای کار، در کنار لانه کبوترها می گذراند. مادر علی مانند فرفره باید شب و روز می چرخید تا کارهای بی پایان 14 بچه را راست و ریس کنه، اوقات فراغت او هم چنگ زدن در تشت لباس شویی و دیگ های پخت غذا سپری می شد. از این رو رها کردن پسرهای پُر جمب و جوشی که از دیوار راست بالا می رفتند برایشان غیر قابل اجتناب بود.علی مدت ها روی لنج های رودخانه بهمنشیر کار می کرد. عاقبت کارش به کارهای پروژه ای کشیده شد چون درگیری با جاشوهای لنج ها او را از این کار یک نواخت دور کرد. به عنوان کمکی به استخدام یک شرکت پیمانکار وطنی در آمد که کارهای تعمیر و نگهداری پالایشگاه آبادان را انجام می داد. اولین استاد کارفنی علی، فردی بود که همه او را به نام «سید» می شناختند او که سوپر وایزر برجسته ای بود پیش از این، کارگر فنی پالایشگاه آبادان بود که به عنوان کارگری نا آرام پیش از انقلاب از پالایشگاه اخراج شده بود.( همه کارگران مبارز آبادان و بقیه مناطق نفت خیز خوزستان زمان شاه با عنوان سالی دوماه از کارهای شرکت نفت اخراج شدند تا خیل کارگران صنعتی و قرارداد موقت یا پروژه ای را به وجود بیاورند) بر کار مسلط بود. و از نظر ذهنی شدیدا ضد سرمایه داری در هر شکل و شمایل ش بود. زود عصبانی می شد و فریادش را با چند فحش چارواداری نثار دولت های ایرانی و خارجی های استعمارگر رها می کرد. در کار سختگیر بود و هیچ کارگرکمکی زیر کار در رویی مدت زیادی نمی توانست پیش او دوام بیاره. یکی از کارگرانی بود که بچه هایش به جای کوچه و لین کارگری سر از دانشگاه درآورده بودند. علی کمکی سید شد. کارگرای کمکی روی مدت مقاومت علی پیش سید شرط بندی می کردند چون علی را در کوچه زیاد دیده بودند که اهل حرف زور شنیدن نبوده و فوری آمپرش می پریده و جنگ و دعوا را شروع می کرده است. با معرفی علی به سید به عنوان کمکی که باید با او کار کنه، پرسش های سید با چاشنی کمی خشونت شروع شد، بدون این که به علی نگاهی بکنه:
– سیگار می کشی؟
– نه. سید با حیرت و برگشت وعلی را ورانداز کرد. مثل اینکه ورزشکاری؟
– ها عمو، مگه ایرادی داره؟
– نه تازه خوبم هست، چون توی این کار باید خیلی زور بزنی، پس باید مایه هم داشته باشی. پسر کی هستی ؟
– پسر . . . هستم.
– می شناسمش توی پالایشگاه با هم کار کرده ایم، آدم آرامی بود به کسی کاری نداشت و از کارهای سیاسی هم دوری می کرد.
– عمو مو اومدوم پیش تو کار کنم، چکار بابام و شناسنامم داری ؟
– همینکه سیگاری نیستی و ورزشکاری، به درد کارمو می خوری، برو از انبار این وسایل را تحویل بگیر و بیار. ویک لیست به دست علی داد. علی اهل کار بود و فرز و زرنگ و سید از او خوشش امده بود بیشتر برای اینکه معتاد و سیگاری نبود. علی با دقت تلاش می کرد کار را از استاد کارش یاد بگیره وبا سخت کوشی پیش می رفت. ولی از گیرهایی که سید به پیمانکار می داد خوشش نمی اومد. یک روز از کوره در رفت و گفت :
-عمو چته ؟ سی چه به این مادر مرده پیمانکار اینقدرگیر می دی، اون که هروسیله ای که خواستی سیت جور می کنه؟
– مثل اینکه دوریالی تو هم کج وکوله است و نمی یفته. مرد حسابی کار من و تویه که، میلیاردی میشه صورت وضعیت، و می ره توی جیب این بی پدرِ انگل. علی نمی تونست حرف سید را بفهمه. کارگرای کمکی به او گفته بودند که این سوپر وایزر بداخلاق، از سیاسیایه قدیمیه آبادانه که زندان سیاسی را گذرونده و حرفای قلمبه سلمبه می زنه، باید یک گوشتو در کنی ویکی را دروازه و کار خودتو بکنی، ولی علی می خواست علت این همه نفرت ضد پیمانکاری رو بدونه ازاین رو گفت:
– مو که نمی فهمیم، تو که می فهمی حرفتو بزن بیبینوم تو توی چنته ات چی داری. سید که دید این کمکی به جای سکوت کنجکاوه و اعتراض می کنه، خوشش اومد و گفت اول این » گپ» رو سنگ بزن و تنظیم کن تا به تو بگم چرا دوریالیت کجه . همه این استاد کار را سید صدا می کردند چون بابا و نه نه اش سید بودند. ولی خود او از هرچه سید و پیرو امام بود بیزار بود. همیشه عصبی بود چون ریشه کاستی ها را می دانست واز استثمار که شرایط به او و امثال او تحمیل می کرده، نفرت داشت و نمی توانست آرام و بی تفاوت باشه. ولی در خانه انسانی ارام ومهربان بود. تضادی که علی را به حیرت می انداخت. بعد از مدتی کار کردن آنقدر با هم دوست شدند که علی به خانه آنها می رفت و با خانواده اوآشنا شده بود. علی تحت تاثیر گفته های سید با معانی استثمار و نقش سرمایه و کار در تولید به خوبی آشنا شده بود و با توجه به زندگی در محله های کارگری وبعد ها خانه های شخصی احمد آباد و آشنایی عینی با فقر و زندگی کردن در شهری که مهر طبقاتی ش عریان و عینی بود ودرک این فاصله طبقاتی که انگلیسی ها با جدا کردن خانه های کارگری و کارمندی از هم و در حاشیه های آن منازل سازمانی، مناطق بی قواره مردم عادی و فقیرتر را با وجود اعتیاد و خلاف سامان داده بودند، منطق سید به خوبی در ذهن علی جا افتاده و جزیی از وجود او شده بود. ولی بر اساس سالها آموزش بی تفاوتی در خانه ی پدری و یادگیری فرهنگ کوچه، ( شر و خلاف)، نمی تونست خود را راضی به مخالفت با حاکمیت دیکتاتوری به دلیل وحشت ازجو رعب و وحشت ، شکنجه و زندان کنه و باورش، دوری از این تابوی وحشت و سرکوب بود. آینده نگری او محدود بود به داشتن یک خانه کوچک و خانواده ای که دوستشان داشته باشه. تنها وجه مشترک سید وعلی کار بود و پیگیری در کار و اجرای درست کار طبق نقشه داده شده. سید گرایش علی را درک می کرد و با خود می اندیشید کار و زندگی کارگری او را که تحمل حرف زور را نداره، خواهد ساخت. پیمانکار که از نیش های سید همیشه دلگیر بود زمانی که دید علی روی کار مسلط شده به دنبال بهانه ای می گشت تا سید را اخراج کند ودرصد نا چیزی به حقوق علی اضافه کنه و کار سید را از گرده ی او بیرون بکشه. او تصور می کرد بچه لین یک احمد آباد، با چند ریال اضافه شدن به حقوق ش از شادی برای او خواهد رقصید. این بهانه جور شد. پیمانکار برای اولین بار جلوی اعتراض های سید ایستاد و با هم سرشاخ شدند وعاقبت پیمانکار به امید کار با علی، سید را اخراج کرد. با رفتن سید از کارگاه علی وسایل کار راجمع کرد و به انبار برد برای تحویل. پیمانکار با خبر شد و علی را به دفترش دعوت کرد و از او خواست بماند وکار سید را ادامه دهد، و گفت:
– اگه بمونی و کار سید را انجام بدی، من هم حقوقت را اضافه می کنم. در مرام علی، این عمل خیانت به دوستی به حساب می آمد به خصوص که از اخراج استادش خیلی دلگیر بود، از این رو با عصبانیت رو کرد به پیمانکار و گفت :
– سید حق داشت. هرچه در باره امثال تو می گفت، همه راست بود، شما سرمایه دارا همه تون خیلی نا مردین. پیمانکار با خشم از جای برخاست تا دشنام ش را پاسخ بدهد، که علی با چهره ای برافروخته ومشتی پُر کرده به سوی او رفت و گفت:
– اگه دهن کثیفتو باز کنی برای همیشه می بندومش. مو سید نیستم که فقط به شما فحش بدوم، مو،همین جا خفت می کنوم.هیکل درشت علی و دستان کارش آماده بودند پوزه پیمانکار را درهم بشکند. او آرام سر جایش نشست وگفت:
– برو کارگزینی حساب کتابت را بگیر. علی یک راست به خانه سید در جمشیدآباد رفت. غوغایی در خانه سید برپا شده بود. صدای همسر سید تا سر کوچه هم می رسید. او که از زندان ها و اخراج های سید به تنگ آمده بود و در بدری های سید ضعیف ش کرده بود، کنترل ش را از دست داده بود و با خشم فریاد می زد :
– آخه تا کی می خوای مثل خروس جنگی هر روز به این واون بپری؟ تو که دیگه جوان نیستی شرم کن، آخه کی باید خرج پسر و دخترتو توی دانشگاه بده؟ اونا نباید درساشونو تمام کنن؟ باز دعوا، باز اخراج و بازم بیکاری وای از این زندگی، دیگه نمی تونم تحمل کنم، بسه سید، بسه، منو کشتی، بسه. با به صدا در آمدن درب حیاط زن سکوت کرد و با غم و خشم به سوی در رفت با دیدن علی باز اعتراض هایش را شروع شد:
– علی تو به این مرد بگو، بابا به شناسنامه ات نگاه کن، آخره خطی، دست بردار، بزار این اخر عمری یه نفس بکشیم، یه آب خوش از گلوموم پایین بره. بسه دیگه . در حالی که با دست سید را نشان می داد، تو بش بگو و آن دو را ترک کرد وبه گوشه اتاق شان خزید تا در تنهایی اشک هایش را رها کنه. تا بار رنج یک زندگی پُر فراز ونشیب دادخواهانه را سبک کنه، همسر به خوبی می دانست حق با سید است ولی اجاره خانه و مخارج خانه و هزینه زندگی فرزندان در دانشگاه، کمرشان را بریده و بیکاری می توانست انها رافلج کنه. بی صدا اشک ها را رها کرده بود و در درون خود از شدت درد ورنج جمع شده بود. سید رو کرد به علی :
– علی چه موقعی به خونه ما اومدی، می بینی که جنگ مغلوبه است.
– مو که از طرف تو جنگی نمی بینوم، تو فقیر و تسلیمِ تسلیمی.
– آره، راس می گی، آخه حق با اوست، نه من.
– نه عمو، حق با تو وزنتِه . راست می گفتی مشکل از این مادر . . . پیمانکارانهِ اصلا مردم فوش رو برای همین . . . اختراع کردن، آره عمو خرابی از همون انگل هاییه که شب و روز بشون بد و بیراه می گفتی. علی پیشنهاد پیمانکار و دعوا خودش با او را برای سید تعریف کرد و کمی چاشنی لاف به آن اضافه کرد تا لبخند را روی لبان سید ببینه، که دید. سید رو کرد به علی و گفت:
– علی جان برو سرکارت، برای من اگه تو آبادان کار نباشه تو ماهشهر فراونه نگران من نباش
– نه سید مو برای این پیمانکار نا مرد کار نمی کونم، فردا همین بلا را سر مو در میاره. سید با نارضایتی گفت اگه تو کارشو انجام ندی باز سراغ من می یاد و من هم باز سراغت می فرستم.
– نه سید، من دیگه برای این شرکت کار نمی کونم، رو راستش می خواهم کار در پروژه را کنار بزاروم. خدا حافظی کرد و خانه سید را ترک کرد. به خانه که رسید یک راست به پشت بام خانه رفت تا با بازی با کفتر ها این تنش های عصبی را از خود دور کنه، چهره اش آرام بود ولی درونش را آشوب و استرس ها پُر کرده بود. دنیای آرام و زیبای کفتر ها مانند پدرش به او هم آرامش می داد. جلوی لانه انها نشست و دفتر و قلم نقاشی ش را که همان جاها جاسازی کرده بود، بیرون آورد و شروع کرد به نقاشیِ دو کفتری که نک توی نک هم می کردن وعلی باور داشت هم دیگر را دوست دارند و یکدیگر را می بوسند وابتدای زندگی مشترکشان را این گونه شروع کرده اند. غرق کار نقاشی بود که سایه مادرش را بالای سرش حس کرد، برگشت وبا مهربانی وتبسم مادرش رانگاه کرد. مادر زنی از دیار کوهستانی منطقه تنگستان و بوشهر بود، قوی و جدی و سراسر کار و تلاشِ شبانه روزی. نگاه پرسش گرانه و ابروان به اخم نشسته اش، علی را وادر کرد نقاشی را رها کنه و از جایش برخیزد.
– علی این وقت روز روی پشت بام چه می کنی؟ این چه وقتیه که به خونه اومدی؟ باز زدی و یکی رو شل وپل کرده ای؟ آخه تو کی ادم میشی درس که نمی خونی، کارتو هم هر روز عوض می کنی، یک روز خراطی ویک روز فیترآخرش چی . . .
– نه نه ولوم کن، دست خودوم که نیس، پیمانکار بیکاروم کرده، مو چه کنوم؟
– با سید دعوات شده؟
– نه بابا سید را هم اخراج کردن.
– مگه مرض داشتن . . .
– خُب کار جور میشه نه نه.
علی درحالی که نگران کار و زندگی سید بود، کار وزندکی او را با کار و زندگی پدرش قیاس می کرد. پدرش سراسرآرامش وکار، و سید کار ومبارزه و پُر از زیر و رو شدن های سیاسی. به آخر و عاقبت هر دو نگاه می کرد. بین دو دنیای متفاوت ایستاده بود، از عوارض مبارزه سیاسی بیزار بود ولی آخر عاقبت پدرش هم اگر سراسر یک دوران طولانی آرامش بود ولی چنگی به دل علی نمی زد، فرزندانش (پسرهایش) هیج کدام چندان موفق نبودند. از کوچه ولین کارگری بدون رسیدگی خانواده، خانواده هایی که نه پدر پس از یک کارشاق توان و دانش تربیت فرزندان را دارد و نه مادر با کار 24 ساعته، برای پختنِ نان، غذا درست کردن، خرید کردن، لباس شستن و جمع و جور کردن رفاه 14 بچه دیگه فرصتی باقی نمی مونه تا پند و اندزی بده و فرزندان را راهنمایی کنه، اونم پسرها رو. برآیند چنین زندگی تنها مشتی کودکان تربیت شده کوچه وخیابانی است. البته دختر ها که همیشه درکنار مادر هستند، و یاور او، موفق و درس خوان بار می آیند. علی می دید اگر زندگی سید رو فراز و نشیب های سراسر رنجی پُر کرده، ولی تونسته دنیای کوچکی بسازه که فرزندانش در شرایط برابربا زندگی خودشان، دانشگاه دیده اند؛ اگرچه خودش و همسرش از فراز و نشیب ها نظام ها مچاله شدن، ولی فرزندانشان در سطحی بالاتر ایستاده اند واین در وجود او کشاکش تضاد ها را، تشدید می کرد. ولی نمی توانست یکی را بر دیگری ترجیح بده. تصمیمه خودشو گرفت، باید تغیر شغل بده. بدین جهت همه حقوق دریافتی ش را در بازار با خرید قلم موی نقاشی و رنگ و روغن خرج کرد، البته به جز مبلغی که به مادرش برای کمک خرج داده بود. آن روزها، روزهایی بود که هر چهل روز به مناسبت چهلم مردمانی که به وسیله دژخیم های حکومتی در تظاهرات ضد حکومتی قتل عام شده بودند تظاهرات خونین دیگری بر پا می شد، و آبادان و بخش کارگری بزرگش با جوششی درونی در انتظار آن لحظه کلیدی بود که نقطه پایان ساختار د د منش شاهی را با اعتصاب نفتگران مبارزش در هم بکوبد وشریان حیات دیکتاتوری را قطع کند. جو نیرومند چپ در میان شهر نمودی عینی داشت، از این رو واپس گرایان برای خفه کردن این آتش پیش رونده انقلاب و احتمال وارد شدن کارگران نفت گر به روند انقلاب در جستجوی ترفندی بودند تا آبادان چپ گرا را که نشان از زمان رضا خان قلدر با اعتصابهای خونینش و دهه بیست را داشت در خون غرق کنند. فیلم سینمایی چپ گرای گوزن ها که تاییدی بر مبارزه مسلحانه بود در آن شرایط ، وارد سینما های آبادان شد. مشتری این فیلم همه خانواده هایی بودند که برای نابودی دیکتاتوری و اختناق و واپس گرایی مذهبی به مبارزه مسلحانه می اندیشیدند. باید این مردم مجازات می شدند. لذا درهای سینما رکس را از پشت قفل کردند که هیچ چپی نتواند زنده بیرون بیاید و سینما را، به آتش کشیدند. بیش از 400 انسان مترقی زنده زنده سوختند. در میان پچ پچ های مردم دو گروه متهم به این جنایت شده بودند، یکی ساواکی ها و دیگری مذهبی های واپس گرا. علی بیش از حد ناراحت خانواده های رنج دیده بود وپرسش در باره متهم این کشتار هولناک که چه گروهی هست، همه ذهن او را به چالش گرفته بود، نمی تونست خود را قانع کنه که این پرسش را فراموش کنه، به سراغ سید رفت تا او نظرش رابگوید، که از میان این دومتهم کدام یک می تونه این همه بی رحم و ضد انسانی عمل کنه؟ سید گفت:

– علی تو که قاطی این مسایل نمی شی جوابو می خوای چه کنی؟
– ای بابا حالا مو یک بار از تو یک سوال داریم آن وخت تو ناز می کنی؟ کا کا مثل یه سنگ تو گلوم گیر کرده می فهمی، که؟
– آخه سند درست و حسابی در دست نیست که بشه آدم خیلی قاطع نظری بده، ولی توی این جنایت منافع هردو متهمی که میگی امکان داره این فاجعه را ایجاد کرده باشن تامین شده و هردو آن قدر بی پدر و مادر هستن که بتونن این کار را انجام بدن و شاید هم، این دو گروه با هم این کار را کرده باشن. باید سندی باشه تا آدم بتونه قاطع نظر بده. که این بی پدر و مادرها زرنگ تر از اونن که ردی از خود بجا بزارن. در آن روزهایی که فاجعه سینما رکس در آبادان همه خانواده های رنج دیده آبادانی را عزا دار کرده بود، علی پس از دوری که در میان مردم سیاه پوش اشک در چشم می زد، غم زده به پشت بام کنار قفس کبوترها پناه می برد ودرد ورنج های درونش را به روی تابلوهای نقاشی می ریخت. می نشست و مرتب به کشیدن تابلو های رنگ و روغن می پرداخت. تا تعدادی تابلو، برای فروش آماده کنه. همه را با قاب هایی که خودش ساخته بود، قاب گرفت. شنیده بود گروه های سیاسی کنار سینما رکس بساط پهن کرده اند ونشریات شان را می فروشند. با خود می اندیشید این آدم های سیاسی هستند که به کارهای هنری اهمیت میدن و شاید کارهای او را بخرند، مردم فقیر که امکان مالی چنین خریدهای غیرضروری زندگی لهیده اشان را، ندارند. بازاریان و کاسبها هم که تنها به این فکر می کنند که چگونه یک ریالشان را به دو ریالی تبدیل کنن. کارمندان عالی رتبه شرکت نفت هم که خودشونو قاطی مردم نمی کنن، اونا همیشه مشتری نایت کلوب آبادان ند. از فردای روزی که کارهای رنگ و روغن ش آماده شدند او هم روانه ویرانه های سوخته سینما رکس شد. هواداران همه گروه های سیاسی کتاب و نشریات خود را آورده بودند و کنار هم، بساط کرده بودند. آن روزها کتابهای جلد سفید رونقی یافته بودند. علی از چند و چون هیچ کدام از این گروه ها اطلاعی درستی نداشت. اوهنوز در میان شیوه زندگی پدرش، بی تفاوتی به مسایل اجتماعی و روش اعتراضی سید استاد کار فنی ش، مردد بود و دست و پا می زد. ولی در عمل راه پدرش را پیش می برد. بدین جهت با فاصله ای که مشخص می نمود او وابسته به هیچ کدام از این گروه های سیاسی نیست، تابلو های خود را پهن نمود. روز های زیادی شاهد درگیری های لفظی این گروه ها بود.همه به هم، مثل خروس جنگی می پریدند و همدیگر را خاین می دانستند. با واژه هایی به هم توهین می کردند که تلفظ ش برای او دشوار بود و تا به حال از کسی نشنیده بود. یقه می دراندند وکف بر دهان می آوردند. روند انقلاب هم روز به روز خونین تر حاکمیت را به چالش گرفته بود. علی که شاهد روزانه این درگیری های گروه ها بود، پیش خودش می پنداشت، اینا که نمی تونن یک روز همدیگر را بدون دعوا تحمل کنند، چطوری می خوان یک مملکتو اداره کنن!! از چند و چون دعوا ها خبری نداشت و صرف دیدن درگیری ها از آنها بیزار تر شده بود و علاقه ای به گرفتن حتی اعلامیه های مجانی آنها را نداشت. همین که جوانکی با اعلامیه به سمتش می امد با تحقیر می گفت :
– نه عمو برو جای دیگه، مو از این چیزها خوشم نمی یاد. برو دیگه نبینومت ها. گروه ها هم به وجود او در فاصله دوری از خود عادت کرده بودند. تابلو های علی از فروش بعضی گروه ها بیشتر شده بود. تا اینکه پای مجید گاوی به این بساط های سیاسی باز شد. مجید گاوی از اوباش محله های فقیر نشین آبادان بود، چاقو کش و دست بزن داشت، مواد مخدر می فروخت و چند نوچه خرده فروش اطرافش می پلکیدن. زور گیری در گوشه های خلوت یکی از کارهای روزانه اش بود. پلیس او را می شناخت و می دانست این اوباش برای یک خرده پول هم، آدم می کشه. به هرصورت مجید وباند چاقوکشش را دست هایی به سوی سینما رکس و گروه های سیاسی کنار آن که بساط پهن کرده بودند،هدایت کرد. شاید همان دستانی که سینما رکس را به اتش کشیده بود. مجید با دیدن صف گروه ها و تابلوهای علی، اول آمد سراغ علی : نوچه ها اطراف علی را طوری گرفتن که اگه بخواد حرکتی بر علیه مجید کنه حسابشو برسن.
– هی با تونم مگه تو کاکای . . . نیستی؟
– خو باشوم، به تو چه.
– کاکاتو می شناسوم، شنیدم تو هم بوکسری ولی ما نمی پری، یادت باشه خودتو قاطی این جماعت نمی کنی ها، که کارت می یفته با مو، آون وخت دو خط خوشگل می یندازم روی این فیستِ (صورتت) که حال کنی ودیگه یادتِ نره. و بعد با انگشت سبابه اش ضربه ای ارام به سینه علی زد و به سوی بساط گروه های سیاسی رفت. دستمال یزدیش را اطراف چاقویش پیچیده بود که دیده نشود و با رکیک ترین توهین ها فریاد می زد، کدام . . . به شما کفار بی خدا اجازه داده شهرمونو پُر این آشغالها بکونین؟ و با لگد کتابها و نشریات آنها را پراکنده می کرد. نوچه ها در حالی که هوای مجید را داشتند انها هم با لگد کتابها و نشریات را پراکنده می کردند. تنها پس از چند دقیقه علی ماند و تابلو هایش. علی با حیرت به این تهاجم فکر می کرد اگه این همه آدم با سواد وتحصیل کرده و سیاسی با هم بودند و پشت هم، مجید گاوی جرایت می کرد به انها نزدیک بشه؟ گروه ها به راحتی می تونستن این چهار اوباش را از آنجا دور کنند ولی نه با پراکندگی. باز علی با دیدن شکل درگیری ها به قضاوت نشست، با خودش حرف می زد» کاکا شما که همه تون جز یکی دوتاتون همه به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشتین پس چرا باید یک مجید گاو به این شکل تحقیر آمیز بساط اطلاع رسانی تان را در این نقطه خاص، تعطیل کنه؟!» علی ازکم و کیف این عدم درگیر هم چنان در بی خبری و نا اگاهی بود و نمی تونست در اندیشه اش آن را حل کنه. انتظار او از این گروه ها مقابله و درگیری بود نه تسلیم به یک چاقو کش و نوچه هایش شدن. ولی برآیند این اتفاقات، کشتار سینما رکس و درگیری هایی چون مجید گاوی، نشان می داد این رشته سر دراز داره وتازه این شروع شه و این کشتار را تموم شدنی نیست.این مشاهدات دوری بیشتر او از اندیشه های سیاسی و بی فایده بودن آن را، برایش توجیه می کرد. با خود می اندیشید هرکه باید به فکر منافع خودش باشه وتلاش کنه با بیرون کشیدن منافع خود از این بل بشو سیاسی زندگی شو روبراه کنه. ولی کار و زندگی کارگری او را به راه دیگه ای کشاند که سراسر درگیری کارگری و سیاسی بود. مثل اینکه نمیشه کارگربود و مطالبه گر حقوقت و از این مبارزات فرار کنی.
سندیکای کارگران پروژه ای آبادان دفتر و دستکشو بر قرار کرد و فعالیتِ شو به دولت مردان شهر با قدرت تحمیل کرد. هیچ کدام از اوباش و چماق داران عوامل سرکوب، شهامت برخورد با هزاران کارگر صنعتی را که برخی از کارگران خوش نام و قدیمی مانند ناصر خاکسار و دیگر یارانش آن را اداره و رهبری می کردند، نداشتند. ولی این بهار زیبا و خوشِ کارگران قرارداد موقت شهر آبادان به زودی با هواپیماهای صدام حسین و حمله نیروی زمینی ش به خرمشهر وخمپاره باران آبادان به خزان نشست.آبادان و خرمشهر و مردم مبارزش، باید به ارتجاع جهانی تاوان پس بدهند. حمله عراق از این دوشهر دو ویرانه ساخت وقتل عام مردمی که غافلگیر شده بودند. خمپاره های بعثی ها عزیزانشان را درو می کرد. سندیکای کارگران پروژه ای که داشت برغم نیروهای سرکوب گرِ پنهان و آشکار و خرده نوچه های چماق داری هم چون مجید گاوی ها، پویا تشکیلات خود را پیش می برد و حتی در یک همکاری با شهرداری و فرمانداری خدمات شهری را درکنار کار تشکیلاتی انجام می داد، آواره شهر های دیگر ایران بشوند. هر کدام راهی یک شهر شدند و با قرارگرفتن مناطق نفت خیز زیر بمب باران های شبانه روزی هواپیما های صدامی کارهای پروژه ای هم به حداقل ممکنه رسید و بیکاری کارگران قرار داد موقت گسترش یافت. نمایندگان کارگران و کارگران، برخی در جنگ کشته شدند و بقیه پراکنده شدند و برای بدست آوردن حداقل درآمدی برای خانواده هایشان مجبور شدند به سیگار فروشی و سمبوسه فروشی و . . . بپردازند.آبادان بزرگترین شهر صنعتی ایران، شهر مبارزه وزیبایی های شهر سازی، که در بخشهایی معماری شهری به سبک اروپا بود، شهری با کوی هایی با ساختاری طبقاتی، جدایی تکنوکراتها با خانه هایی زیبا و پیش رفته از کارگران، و جدایی محلات مردم عادی ازمنازل سازمانی کارگران که نمودی چشم گیر داشت، به مخروبه بدل شد. کارگران مبارز آن یا درمیدان جنگ کشته شدند ویا در آوارگی بی اثر شدند. علی هم با خانواده اش به بهبهان کوچیدند که به دستور امام جمعه به بعنوان فراری از جبهه های جنگ، از مدارس بیرونشان کردند. در حالی که این جماعت عقب افتاده معنای جنگ را درک نمی کردند و تصور می کردن چند آدم معمولی با مشت و لگد به جان هم افتاده اند. به شیراز رفتند و در آنجا هم به زیر پای حداقل زیرانداز های شان آب انداختند. عاقبت علی و همسر و فرزندانش سر ازبندر انزلی در آوردند. سرزمینی که اولین جمهوری کمونیستی ایران پیش از رضا قلدر میر پنج، در آنجا زنده شد واولین تشکیلات دفاع از حقوق زنان به رهبری زن مبارز و چپ ایران روشنک نوع دوست پیش از کودتا انگلیسی – رضا خانی، به وجود آمده بود.
نا تمامَ
داستانی کوتاه از زندگی کارگران صنعتی ایران
ناصر آقاجری
13 شهریور ماه 97

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s