اشترانکوه

24 مهر ماه 1397
برخی دلبستگی ها آدم را به دنبال خود می کشاند و مقاومت منطقی را نفی می کند. آن روزها بد جوری دلم هوای کوه کرده بود. ولی واقعیت زندگی و خطرات کوه این خواست را منطقی نمی دانست. از سویی تنها بودم و رفیق کوهی در دسترس ندشتم و از سوی دیگر دوسالی بود که پیمانکاران کارهای پروژه ای بلک لیستم کرده بودند و به من کاری نمی دادند لذا به شدت گرفتار مشکلات مالی بودم. از کارم راضی بودند ولی از روابط کارم در میان کارگران بشدت دلخور و عصبانی به گونه ای که حتا آن به اصطلاح رفیق دوران دهه 50 – 60 مسجد سلیمانی که هنوز در میان محافل روشنفکری عر و تیز انقلابیگری را برای حفظ اعتبار رها نمی کند، مرا به جرم مطالعه کتاب در خوابگاه کارگری عاقبت از کارگاهی که او مدیرش بود اخراج کرد.در هر صورت مشکل بیکاری و بی پولی نمی تواند این دلبستگی را به پس براند و شور درونی را خفه کند. شوری که باور ها ی دهه 40 – 50 برخی از جوانان دادجو را گرفته بود وبا کوهنوردی خود را آماده مبارزه با نظام سرکوب گر پهلوی می کردند. باز آن شور بازگشته بود آن هم بدون اعتنا به زمان و سنی که مدت ها بود که جوانی را پشت سر گذاشته بود. این شور که برخی آن را عشق می نامند، مانند خوره به جانم افتاده بود و نمی توانستم آن را ندیده بگیرم شاید ضمیر ناخود آگاه من هوس کرده بود، گذشته را یک بار دیگر در تنهایی کوه و طبیعت باز بینی کند و شاید هم نه. باید می رفتم حتا تنها، این شور و نیاز درونی مرا از جای کنده بود و آرامم نمی گذاشت. شاید تنهایی و دوری از رفقا بود که بی قرارم کرده بود و شاید زندگی کردن درشهری که وجه نگرش بازاری آن، در این شرایط امروزی به وجوه دیگرش می چربید. همسرم که با دیوانگی های من به خوبی آشنا بود گفت:
– با کدام پول؟ تو که با یک روزه به کوه رفتن، آروم نمی شی. والی صفه را هر روز می تونی بالا پایین بری. گفتم با حداقل پول. فقط کرایه اتوبوس از اصفهان تا درود وچند نان سنگک و مقداری خرما که در خانه دو حلب ش را داریم. همین کافیه.
– مگه نگفتی اشترانکوه، شن اسکی داره و سخته و طولانی؟ از گشنگی نمی کشی و صدمه می بینی.
– شاید رفتم زردکوه.
روبروی اشترانکوه از اتوبوس پیاده شدم و پیاده تا » پیون یا تیون» آخرین روستا دامنه اشترانکوه رفتم. بهار آخرین نفس هایش را می کشید و دشت تا دامنه کوهپایه ها سبز و زیبا بود. در کنار جویبارها پونه های انبوه و بلند با بوی خاص خود همراه با صدای دلنشین آب در برخورد با سنگریزه های کف جویبار انرژی مثبت را درسرتا پای وجودم به گردش در می آورد. در گرگ و میش غروب به روستا نزدیک شدم. روستای تیون از دو بخش جداگانه تشکیل شده بود که با فاصله ی پانصد متری هم قرار داشت و در وسط این فضای خالی یک مدرسه ابتدایی وجود داشت که دربش را قفل کرده بودند. سرعتم را زیاد کردم تا پیش از تاریکی کامل وسایل خوابم را در یک جای مناسب بیندازم. بخش بالایی روستا دارای درختان گردوی زیادی بود که گویا متعلق به یک خان دهه 40 روستا بود. سه جوان روستایی در حال قدم زدن شاهد نزدیک شدن من به مدرسه بودند و چشم از کیسه خواب من که بر روی کوله پشتیم قرار داده بودم، بر نمی داشتند. » یو اس آی» درشت آن جلب توجه می کرد. پشت دیوار مدرسه جایی را انتخاب کردم و تلاش کردم سنگریزه های محل خواب را دور بریزم. کیسه خواب را روی محل آماده شده پهن کردم به گونه ای که بتوانم به دیوار مدرسه تکیه بدهم. و شامم را که که چیزی جز نان سنگک و کمی خرما نبود، آماده خوردن نمودم. با دقت حرکات این سه جوان را بررسی می کردم. لقمه ها را به آرامی می جویدم تا هسته ها را قورت ندهم. آن سه جوان ایستاده بودند واز دور حرکات مرا می پاییدن. اندیشه های مثبت و منفی بر سرم ریختند و هر کدام مرا به یک سو می کشیدند. نگرش بد بینانه هوشدار می داد: که این کیسه خواب برای چوپانان در کوه یک ارزش و ثروت است، ممکنه شب مورد حمله دزدان قرار بگیری. از سوی دیگر خوش بینی واندیشه های مردمی فریا د می زدند. خاک بر سرت با این همه بدبینی یت، اینها کشاورزند و مردمان کار و رنج و تلاش چرا تصور احتمال حمله به سرت زده است؟ این نگاه تو ناشی از گرایش خرده سرمایه داری طبقه متوسط جامعه است، که تو هم گرفتار آن هستی و خود را به آن آلوده کرده ای. نان سنگک که در اثر ماندگی سفت شده بود و هسته های خرما وادارم می کرد آرام لقمه ها را بجوم و این باعث می شدم بیشتر به این موضوع بیندیشم، بیاد آوردم که این مردم همان مردمی هستند که دکتر لُری را (دکتر عظیمی) به جامعه لرستان تحویل دادند که روستاییان فقیر را رایگان معالجه می کرد وحتا پول دارو های آنها راهم، پرداخت می کرد. ولی در نهایت به این برآیند رسید که با این گونه حمایت ها، مسایل اجتماعی هنجار نمی شوند و زندگی تولید کنندگان جامعه بهبود نمی یابد. ساواک هم جلوی خدمات درمانی او را گرفت. او هم به تنها گزینه آن زمان که جوانان روشنفکر و مبارز باور داشتند، پیوست. به مبارزه مسلحانه و مسلحانه به کوه زد و در نبرد با ساواکی ها بر اساس شنیده ها شهید شد. برخی معتقدند آواز حماسی » دایه دایه وقت جنگه » را روستاییان برای این مبارز مردمی ساخته اند و یا به یاد او می خوانند. آری اینها همان مردمند که » آرمان خلقی » های مبارز و چپ از میان شان برخاسته اند و ساختار زمان شاه را به چالش گرفتند و شکنجه گران ساواک را با مقاومت خود شکست دادند. هوا دیگر تاریک شده بود و چشم چشم را نمی دید دیگه آن سه جوان را نمی دیدم. آرام به درون کیسه خواب خزیدم تا با خواب نیروی مبارزه با اشترانکوه سخت و دشوار را، باز تولید کنم. ولی یک نگرانی با نگرشی بد بینانه رهایم نمی کرد و مانع خواب من می شد. ندای درونی با محافظه اندیشی و با کلی صغرا و کبرا می گفت: زمانه دشواری است و فقر بیداد می کند. معیار های انسانی را، درماندگی و بی چیزی عمومی، به گور سپرده است. معیارهای مردم امروز معیار معنویت نظام است. که ارزش های بازاری است، آن هم بدون قانون. در این شرایط نباید در اینجا و با خوش خیالی بخوابی. خوش بینی باز خودش را به میان انداخت و گفت: یادت رفته وقتی سال های پیش، تنهایی به علم کوه رفته بودی و پس از بازگشت ازقله در » زین اسبی» به دلیل تاریکی غروب سقوط کردی و به شدت خونین و مالین شده بودی خود را لنگان به پایین کوه کشاندی، تا به کف دره ای پوشیده از جنگل رسیدی. آن هم ساعت 2 شب. درب یک کلبه را زدی تا ماشینی کرایه کنی که تو را به درمانگاهی برسانند، در کلبه تنها یک زن جوان ویک دختر بچه بودند که بیدار شدند و با یک فانوس درب را باز کردند و به تو گفتند: ماشینی در اینجا پیدا نمی کنی. تو برگشتی تا در تاریکی جنگل به سوی رودبارک بروی ولی زن جوان که در زیر نور کم سوی فانوس لباس های پاره و خونین تو را دید، آستین ت را گرفت و تو را با اصرار به درون کلبه کشاند و برایت شیر گرم کرد وبا نان به خوردت داد، تا جانی گرفتی. مردم ما دارای ارزش های انسانی بالایی هستند. بخش نگران ذهنم باز با اعتراض و نگرانی خود را پیش کشید: باشه هرچه تو میگی درسته ولی در همه جا خوب و بد وجود داره، لذا احتیاط شرط عقله، آخه فقر و تنگدستی و نیازمندی، پدر و مادر نداره، پاشو پاشو برو آن ور دیوار بخواب، توی این تاریکی کسی متوجه این حرکت تو نمی شه که از خودت شرمگین بشی. با این جابجایی در این شرایط نا به هنجار و بیکاری، خطر از دست دادن دوربین عکاسی و کیسه خواب و بازگشت ناموفق از کوه را از میان می بری.عاقبت تسلیم این ندای آخر شدم و شرمگین از این همه بدبینی خود، همه وسایلم را به آن سوی دیوار مدرسه کشاندم و با خیال راحت آرام به درون کیسه خواب سریدم. نمی دانم چه زمانی خواب بودم که با صدای برخورد قلوه سنگ های درشت به همان محلی که خوبیده بودم مرا از خواب پراند.سنگ هایی که در برخورد به دیوار مدرسه آن قدر با قدرت بود که دیوار را به لرزه در می آورد و یکی از آنها می توانست باعث مرگ شوند. با سرعت از کیسه خواب بیرون آمدم زیر پیراهنی که سفید رنک بود بیرون آوردم تا رنگ سفیدش محل مرا به حمله کنندگان لو ندهد، ازدرب قفل شده مدرسه بیرون پریدم و در تاریکی به جستجوی سنگ پرداختم، حرکت و جابه جایی هایشان در تاریکی تصور مبهمی از اندام آنها ترسیم می کردم ومن هم آنها را به سنگ بستم. با همه نیرو قلوه سنگ ها را رها می کردم. با چند پرتاب از طرف من آنها دیگر حمله ای صورت ندادند. پس از اطمینان از رفتن آنها به محل خوابم که مسلما برای آنهاکشفش دشوار بود، رفتم و خود را به درون کیسه خواب کشیدم. غمگین از این حرکت نا شایست نرم نرمک به خواب رفتم. صدای زیبای خروسهای روستا مرا از خواب بیدار کرد. بدون خوردن ناشتایی آماده رفتن شدم ولی باید از چشمه ده آب برمی داشتم . از میان درختان گردو به سوی ده بالا رفتم. پیش از رسیدن به مرکز ده به وسیله سگ های روستا که نمی توانستند ورود غریبه را بی سر و صدا تحمل کنند محاصره شدم. با پارس های خشمگین اجازه حرکت را از من گرفته بودند. نمی خواستم از پرتاب سنگ استفاده کنم چون می دانستم آنها را خشمگین تر می کنم. خیلی آرام پیش می رفتم که درب یک کلبه روستایی باز شد و خانم جوانی مرا دید و متوجه شد من کوهنوردم با سروصدا و پرتاب سنگ سگ ها را از مسیرمن دور کرد و با مهربانی گفت:
– برادر چشمه آب پشت روستا است وبا اشاره دست مسیر آن را نشان داد و ادامه داد: اگر چیزی لازم دارید بگید. من تشکر کردم . پس از برداشت آب از چشمه به راه افتادم، تا شب فرصت زیادی داشتم تا اتفاق شب پیش و برخورد انسانی بامداد را در کنار هم بررسی کنم. نزدیکی های نیم روز به چشمه گل گل و پناهگاه اول رسیدم. تعدادی جوان روستایی را دیدم که مسلح به تفنگ هایی هستند که نمی توانست قانونی باشند. ظاهرا برای شکار به کوه آمده بودند. برخوردی دوستانه داشتند. من پس از برداشت آب، به راهم ادامه دادم. برای رسیدن به پناهگاه دوم راه زیادی را پیش رو داشتم، غذای کم کیفیت کار خودش را کرد وخستگی بر وجودم چیره شده بود. روی گرده ماهی بودم که انتهایش به پناهگاه دوم ختم می شد. جایی که می باید استراحت کنم تا فردا بامداد که صعود نهایی و سپس مسیر شن اسکی دریاچه گهر را پیش بگیرم. با امید به استراحت به خود انرژی می دادم که ابرها تیره و تار،اشترانکوه را در خود فرو بردند. روی گرده ماهی که در واقع یک یال بلند بود، هیچ تخته سنگ یا امکانی که بشود به آن پناه برد و از خیس شدن جلوگیری کرد وجود نداشت. باران آرام شروع شد وخرد خرد شدت گرفت و به رگباری تند بدل شد. آب باران مانند یک دوش خنک همه عرق تنم را شست و با خود برد، در عوض همه لباس ها و کیسه خوابم را خیس کرده بود وقتی به بالای گرده ماهی و پناهگاه دوم رسیدم مانند یک موش آب کشیده شده بودم. خوشبختانه باران، هم زمان با رسیدن به پناهگاه قطع شد ولی باد با شدت می وزید کیسه خواب را روی سکوی پناهگاه باز کردم وبا سنگ مهارش کردم تا تند باد آن را خشک کند و همین طور همه لباسهایم را جز یک شورت خیس که به تن داشتم، هرکدام را در جایی برای خشک شدن قرار دادم. کوه بود و تنهایی و صدای زوزه باد که در میان دیواره ها هربار با یک نوایی به گوش می رسید. برای نوشیدن یک چای گرم در این هوایی که رو به سردی می رفت به آب نیاز داشتم از این رو ظرف های آب را برداشتم و با همان وضع نا هنجار لخت در میان بادهای توفنده به سوی یخچال ها رفتم. فاصله زیادی را می باید در میان چاله چوله ها بپیمایم تا به محل یخچال اشترانکوه برسم. چون در این ارتفاع چشمه آبی وجود نداشت. روی سطح یخ های یخچال، جوی های آب کوچک ولی بسیار زلال و شفاف جریان داشت به گونه ای که درخشندگی آنها انسان را وادار به نوشیدن آن می کرد. پس ازبارانی سیل آسا وبادهایی که با صدای زوزه در میان تخته سنگ ها می پیچید وهوایی که داشت به سوی گرگ میش می رفت، در هنگام برداشت آب به یک باره فکری به سرم زد و با خود اندیشیدم اگه یک خرافه پرست یا یک مرید ایدآلیسم در اینجا بود، با وجود صدا باد در میان تخته سنگ ها، تنهایی و باور به اوهام به وحشت می افتاد و تصورات جن و دیو و . . . اولین سکته را برایش به ارمغان می آورد. درست در همین لحظه از دیواره باران خورده کوه یک تخته سنگ جدا شد وبا سر وصدا ازفاصله 30 متری من به سوی دره ای سرازیر شد. بدون اراده زدم زیر خنده و بلند خندیم و با خود گفتم: بیچاره خرافه پرست تصور می کرد جن ها دارند می آیند وبا تخته سنگ پا به فرار می گذشت.اتفاق بعدی حیرت آور تر بود. در میان زوزه باد صدای ضعیف انسانی به گوش می رسید که نا مفهوم بود. برای یک لحظه تکانی خوردم واز خود پرسیدم پس من هم دارم دچار توهم می شوم ؟! نداهای درونی پاسخ دادند: محال است آدمی مانند تو که به خرافات باور ندارند دچار توهم بشود. به جستجوی علت بگرد. از آن زاویه همه دیواره کوه را که مانند نعل اسبی مرا در بر گرفته بودند بررسی کردم ولی هیچ اثری از یک موجود زنده ای نمی دیدم با خود گفتم باید آب هارا به پناهگاه ببرم وباز اگه صدا راشنیدم از زاویه دیگه کوه را بررسی کنم چون شاید پیچش باد در دیوارهای کوه این گونه به نظر می آید ولی زمانی که به پناهگاه رسیدم در میان صدای کشیده باد واژه کمک بیشتر مشخص بود. با شنیدن واژه کمک با شتاب آب ها را به درون پناهگاه بردم و با سرعت به بیرون پناهگاه آمدم و با دقت شروع به بررسی دیواره روبروی پناهگاه کردم زوزه باد همچنان فریاد کمک را با تغیراتی به گوش من می رساند. باید پیش از تاریک شدن غروب محل صدا را پیدا کنم. در حال بررسی دیواره، به سوی آن می رفتم. کوهنوردی را دیدم که چهاردست و پا به دیواره کوه چسبیده و خود را به دو لبه سنگ آویزان کرده است. با فریاد اعلام کردم دارم می آیم کمک. دیواره اشترانکوه بی اعتبار و ریزشی است لذا نمی توان به پایداری سنگ های آن به خصوص پس از باران اعتماد کرد. سیاهی شب داشت هر روشنایی را می راند، که به زیر پای او رسیدم. از پایین پای او هدایتش کردم چون نمی توانست زیر پایش را ببیند تا عاقبت توانست به پایین بیاید. زمانی که برگشت تا مرا ببیند به یک باره رنگ ترسیده وزردش به سفیدی گرایید و پس افتاد، هاج و واج مرا نگاه می کرد وزبانش بندآمده بود. فوری متوجه وحشت او شدم آرام به او گفتم: من هم یک کوهنوردم بارانی که تو را به این روز انداخت مرا خیس کرده به این دلیل من لخت هستم لباسهایم را گذاشته ام خشک شوند. نگاهی به پاهای من کرد. انتظار داشت سم جن را ببیند وقتی پوتین کوهنوردی را دید نفس راحتی کشید و دستی روی قلبش گذاشت و گفت داشتم از وحشت می مردم آخه در این تاریکی در حالی که باد با این شدت می خواهد آدم را با خود ببرد، شما لخت به کمک من آمده اید. دیگه تاریکی کاملا همه کوه راپوشش داده بود. دستی به شانه اش زدم و گفتم بریم به پناهگاه.
باد لباسهای مرا خشک کرده بود آنها را پوشیدم و کیسه خواب رایک سمت پناهگاه پهن کردم بساط چای را آماده نمودم. کوهنورد، رهبر یک گروه کوهنورد خراسانی بود که مسیر دریاچه گهر را از قله گل گل گم کرده بودند وایشان برای پیدا کردن مسیر از گروه جدا شده بود که اشتباهات پشت سرهم او را عاقبت به نزد من آورده بود وگروه ش بالای یال مسیر دریاچه در انتظار او بودند. من قول دادم فردا در مسیر قله و دریاچه آنها را پیدا می کنم و به پناهگاه هدایت می کنم. سفره های شاممان را انداختیم در سفره من تنها چند تکه نان سنگک بود و مقداری خرما و سفره او چنان رنگین و اشتها آور بود که نشان می داد بر خلاف من کارش قرارداد موقت با پیمانکارانی که ماه ها حقوق کارگران را در حساب خود نگه می دارد نیست. با تعجب گفت:
– غذای شما برای صعود فرداهمین است؟ خیلی جدی که جای تردیدی به جا نگذارد، گفتم:
– من دارم مقاومتم را آزمایش می کنم.
– عالیه، من هم باید یک بار این کار را انجام بدهم.
خنده ام گرفت و نتوانستم جلوی آن را بگیرم. با تعجب گفت:
– چرا می خندی؟
– به یاد آن لحظ ای که مرا دیدی ویکه خوردی افتادم، فکر کردی یک جن دارد تو را به چنگ می آورد، مگه نه؟
– ای بابا وحشت هم داشت توی آن هوای توفانی در آن گرگ ومیش غروب، یهو خودتو روبروی یک موجود لخت می بینی، خودت بودی نمی ترسید؟ خوشحال از اینکه موضوع گفتگو را عوض کرده بودم، با خنده پاسخش را دادم. هر دو خسته بودیم ونیازمند خواب، پس از نوشیدن چای داغی که با پودر لیمو عمانی گوارا ترش کرده بودم هر دو به درون کیسه خوابهایمان خزیدیم. باد با شدت خودشو به بدنه پناهگاه می کشید و ورقهای آن را به سر و صدا در می آورد، ولی دیگه هیچ توفان و سر و صدایی نمی تونست مانع خواب ما بشه.
ناصر آقاجری
24 مهر ماه 1397

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s