ابراهیم

9 آبان ماه 1397
از روزن کوچکی که روی درب ماشین بود خیابان های شهر دیده می شد، همه در سکوتی سنگین رو در رو هم نشسته بودند. هیچ کس علاقه ای به دیدن گوشه های شهر که در نهایت آرامش و در ظاهر بی خبری روز مرگی را سپری می کرد، نشان نمی داد. از این تنها روزن که در حرکت و چرخش های ماشین هر دم گوشه تازه ای را به نمایش می گذاشت. گوشه هایی از شهری مدرن با مردمانی با باورهای فرسوده گذشته ی دور که به بردگی خود و باورشان افتخار می کردند. زندانی بزرگ و چند هزار ساله.

برخی افراد که کف پاهای صدمه دیده اشان هنوز از ضربات کابل بهبود نیافته بود آن را جمع می کردند. در تکان ها و ترمز های ماشین این پاها در هوا معلق و تاب می خورد، وحشت داشتند کف پایشان به کف ماشین تماس و برخوردی داشته باشند، برخی دیگر با پاهای باز نشسته بودند آنها بیشتر در هوا نیمه معلق بودند. تنها بخش کوچکی از باسن شان را به صندلی تکیه داده بودند، چون از برخورد رانهایشان با بیضه های ورم کرده اشان به خود می لرزیدند. جمعی بودند از چند معلم و چند دانشجو همه جوان. تنها چیزی که به آنها کمی آرامش می داد این تصور بود که دارند از کمیته مشترک آنها را به جای دیگر می برند که در هر صورت هرجایی که باشد، کمیته مشترک آریامهری نبود و این می توانست امتیاز بزرگی باشد، اگر چه راه رفتن برای همه اشان دشوار و دردناک بود ولی دور شدن ازفضای کمیته مشترک به آنها انرژی می داد.
مدت کوتاهی بود که زندان عادل آباد را به سبک زندانهای آمریکا ساخته بودند تا زندانیان بیشتری را در آن جای دهند. به خصوص زندانیان تبعیدی زندان برازجان، که معروف بودند به نا آرام ترین زندانیان سیاسی و به همین دلیل در شترخانه های (محل نگهداری شتر و دیگرحیوانات اهلی قلعه) قلعه تاریخی برازجان زندان بودند. در استان بوشهرو در بد آب و هواترین منطقه ممکنه، به گونه ای که مردم بومی به بادهای گرم وسوزان تابستان آن دیار » تش باد (آتش باد) » می گفتند. این مبارزان را در این منطقه گرم و سوزان بدون امکانات در طویله قلعه زندانی کرده بودند تا دموکراسی آریامهری را با همه وجودشان درک کنند و پی به حقانیت مبارزه اشان ببرند. زندانیان قلعه را برخی ازهواداران سازمان چریکهای فداییان خلق وعده ای از رهبران دستگیر شده مجاهدین خلق و افسران حزب توده ایران تشکیل داده بودند. آن روز زمان انتقال برخی بازداشت شدگان کمیته مشترک قلعه کریم خان زند شیراز به زندان عادل آباد بود. جوی وحشی و دد منش کمیته مشترک و رنج شکنجه هایی که دیده بودند، چنان بر روحیه خرد شده برخی سنگینی می کرد که حتی از احوال پرسی با اشاره دست و چشم هم وحشت داشتند. عاقبت از سر و صدای شهر دور شدند و در جایی اتومبیل شان متوقف شد. دیگه چشم بندی بر صورت نداشتند و دیوارهای عظیم زندان عادل آباد را می توانستند ببینند. در زیر هشت به صف شدند تا رییس زندان از آنها سان ببیند وبا آنها آشنا شود. آشنایی رییس زندان با زندانیان جدید مراسمی بود که می باید بدون استثنا عملی گردد. آشنایی با زندانیان عادی و پرسش و پاسخ از آنها، توام بود با مشت و لگد وتوهین ونهدید. ولی از زندانیان سیاسی فقط سان می دیدند و به گونه معمول بدون گفتگو آنها را به بند انفرادی زندان می فرستادند تا کمیته مشترک اجازه بدهد آنها را به بند زندانیان سیاسی بفرستند. رییس زندان هیکل درشت و ورزشکارانه ای داشت که برای کتک زدن زندانیان عادی ترسناک بود. آنها با دیدن این هیکل درشت و ورزیده با وحشت منتظر فرود آمدن مشت ها و سیلی های سنگینش بودند ولی زندانیان سیاسی با بی اعتنایی و در سکوت این توده بزرگ گوشت را نگاه می کردند. از قبل به او ترکیب زندانیان جدید را داده بودند. رییس روبروی صف ایستاد و به چهره یکی از معلم ها که سبزه تیره بود خیره شد و گفت:
– شما شیرازی نیستید؟
– نه نیستم.
– بچه کجایی
– من خوزستانی هستم، از مناطق نفت خیز.
– چرا اینجا هستی؟
– محل فعالیت ما شیراز بود. خود رییس زندان اهل مسجد سلیمان بود، گوشه ای از خوزستان که انگلیسی ها اولین چاه نفت را در آنجا به نفت رسانده بودند. رییس با دیدن رنگ سبزه این زندانی مثل اینکه بوی نفت به دماغش خورده باشد، احساس آشنایی کرده و آن پرسش را مطرح کرده بود. پس از شنیدن پاسخ سرد معلم راهش را گرفت و رفت. از زیر هشت به سلول های انفرادی برده شدند. یک سلول کوچک یک تخت و یک در کشویی با میله هایی که به راحتی سه سلول مقابل را می شد دید. و یک راهرو بزرگ که می شد در آن قدم زد. نسبت به سلول های کمیته مشترک بهشتی بود که می شد در آن با هم گفتگو کنند. پس از گذشتن چند لحظه همه به این باور رسیدند که شکنجه گران کمیته مشترک «آرمان و دهقان» دیگه با انها کاری ندارند، شادی و نشاط مانند یک نسیم خنک، نرم و سبک وجودشان را در بر گرفت، با آن پاهای صدمه دیده و بیضه های ورم کرده از سلول ها بیرون آمدند وهم دیگر را در آغوش گرفتند و بوسه ها را پشت سرهم مبادله می کردند. رییس بند انفرادی آنها یک استوار و دیگر مامورانش چند درجه دار بودند. در انفرادی که یک ساختمان سه طبقه بزرگ بود زندانیان عادی که در زندان درگیری و کتک کاری کرده بودند نیز وجود داشتند. ولی بیشتر زندانیان زندانیان سیاسی بودند که تازه کمیته مشترک را از سر گذرانده بودند. افراد این گروه از چند معلم خوزستانی یک بوشهری و بقیه دانشجویان شیرازی بودند که یک گروه را تشکیل داده بودند (رزمنده خلق). پیش از اولین مصادره مالی برای شروع مبارزه ای مسلحانه آن هم پس از کلی تمرین در کوه، به صورت اتفاقی و در اثر بی احتیاطی یکی از دانشجویان گروه، پیش از اینکه بتوانند وارد فاز مسلحانه بشوند، دستگیر شده بودند. در بند انفرادی بعضی از افراد تازه داشتند با هم آشنا می شدند چون بر اساس نوع سازمان دهی شان آشنایی ها محدود بود. در همان لحظات اول به دلیل شوق دیدن مجدد رفقا از شادی سر از پا نمی شناختند و دیگر دیوار ها و میله ها را نمی دیدند و دشواریهای بازجویی های کمیته را از یاد بردند، تنها دیدن رفقا انرژی را به وجودشان تزریق می کرد و فراموش می کردند بدنهای شکنجه دیده اشان دردناک است. به گونه ای به هم خدمت و کمک می کردند که پاسبان ها از این همه دوستی به حیرت می افتادند. زمانی که زندانی تازه ای از کمیته مشترک می آوردند همه به استقبال او می رفتند درآغوشش می گرفتند وبر اساس صدمه ای که دیده بود به او کمک می کردند، لباس هایش را می شستند او را حمام می کردند و سلولش را تمیز می کردند تا دوران بهبود را طی کند. روابط صمیمانه ای که با واژه های معمولی زندگی مردم، قابل توضیح نبود. روابطی هم چون علاقه ای که یک مادر به کودک نوزادش که از وجودش ساخته و کنده شده است، دارد. پاسبان ها از این همه نزدیکی وعلاقه زندانیان سیاسی به هم، به حیرت می افتادند و در سکوت همه این ارتباطات را به کمیته مشترک گزارش می کردند، تا خشم و نفرت مزدوری خود را تسکین دهند. روزهای انفرادی و انتظار رفتن به دادگاه شروع شده بود. پس ازگذشتن چند روزی کمیته مشترک فراموش شد و همه با هیجان منتظر رفتن به زندان اصلی بودند تا با طیف اسطوره های مبارزان سیاسی – نظامی در زندان عادل آباد آشنا شوند. هیچ کس نگران احکام دادگاه های نظامی نبود همه در انتظار رفتن به بند زندانیان سیاسی بودند. یکی از این روزهای انتظار که همه در سالن بند قدم می زدند، با فریادهای دیوانه کننده ای متوجه ورود یک زندانی عادی شدند که لخت وبدون لباس زنجیر شده بود و به وسیله چند پلیس قوی هیکل کشان کشان وارد بند می شد. گاهی اوقات این زندانی از زمین بر می خاست و می خواست به » رنجرها» حمله کند که با ضربات آنها به روی زمین می افتاد، آنها با این وضعیت غیر عادی وارد بند انفرادی شدند. چند پلیس » رنجر» نیرومند که او را مهار کرده بودند به سرعت به پاسبانان بند از محلی که او باید در آن قرار بگیرد پرسیدند. پاسبان های یند که از قبل یک سلول را در وسط سالن برای اوخالی کرده بودند با دست سلول را نشان دادند و درب آن را باز نمودند. زنجیر های زندانی را باز کردند واو را به درون سلول انداختند و درب سلولش را قفل کردند. یکی از رنجر ها با صدای بلند به همه اخطار کرد:
– کسی به سلول او نزدیک نشود چون قاتل و دیوانه است وبه افراد حمله می کند. و از بند خارج شدند. با این زندانی تازه آرامش از بند انفرادی رخت بر بست و رفت. نامش ابراهیم بود و جرمش قتل چند ژاندارم بود که در کوهستان های لار با آنها مسلحانه درگیر شده بود. زمانی توانستند او را دستگیر کنند که فشنگ هایش تمام شده بود و دیگرقادر به دفاع و حمله نیود. در زیر شکنجه های هولناک تعادل روانیش را از دست داده بود و به کلی دیوانه شده بود. از این رو او را هنوز اعدام نکرده بودند، ظاهرا چون درکی از زندگی و اعدام نداشت. به او که شبانه روز به شاه و افسران زندان رکیک ترین توهین های نثار می کرد، گفته بودند شاه حکم آزادی تو را صادر کرده ولی زندانیان سیاسی که همه کافر و بی دین هستند با آزادی تو مخالفت می کنند. از این رو تو باید در زندان باقی بمانی. بدین گونه توانسته بودند مخاطب توهین های رکیک ابراهیم را تغیر دهند و او همه آن توهین ها را با فریاد و صدای بلند نثار زندانیان سیاسی می کرد. واز بامداد تا شامگاه یک ریز توهین می کرد وزمانی که خسته می شد و می خواست سکوتی برقرار شود یکی از پاسبانان شیرازی به کنار سلول او می رفت و با تحریک او، فریاد وتوهین های رکیک او دوباره به کار می افتاد. کسی از زندانیان نمی توانست به دون استرس از کنار سلول او رد شود چون ادرارش را که در لیوان آب خوری ش می ریخت به سوی زندانیان پرت می کرد. با مدفوعش روی دیوار سلولش نقاشی می کرد و پاسبان ها زمان خاموشی و خواب دیگر زندانیان درب همه سلول ها را قفل می کردند و درب سلول او را باز می گذاشتند. و او یک کاسه رویی را که در آن غذا می خورد و هم مدفوع می کرد و به سمت زندانیان پرت می کرد روی میله ها می کشید و مانع خواب زندانیان می شد. بچه ها از وحشت انداختن مدفوع و ادرار ابراهیم نمی خوابیدند ونشسته به دیوار سلول تکیه می دادند. آرامش و نشاط از همه گرفته شده بود و رنج فحاشی های رکیک این انسان در هم ریخته همه را آشفته کرده بود. پس از چند روز فکری به ذهن یکی از زندانیان سیاسی رسید. او که چند سالی در لامرد و گراش لار تدریس کرده بودم و با مردم و فرهنگ و سنت های آنها آشنا بودم به بقیه گفت:
– من تلاش می کنم ابراهیم آرام کنم به همین جهت شما امروز به صورتی قدم بزنید که پاسبانها مرا در حال گفتگو با ابراهیم نبینند. یکی از کارگران نیشکر هفت تپه به نام ایرج نیز جزو گروه آنها بود که قدی کوتاه داشت ولی هیکلی ورزیده و پهنی داشت در مجموع قیافه اش با یک آخوند روستایی هم آهنگ می شد. قرار شد ایرج با او برنامه ای را که طرح کرده بود کاربردی کنند. ابراهیم که از فحاشی هایش خسته شده و شب را با سروصدا و فریاد گذرانده بود خسته به گوشه سلول متعفن ش خزیده بود، آنها به کنار سلولش رفتند، زندانی فرهنگی که در لار تدریس کرده بود روبروی ابراهیم ایستاد و او را مخاطب قرار داد و گفت:
– آبراهیم: مُونَم از لامرد و از روستای . . . اومَدُم. تو این روستا را بلدی؟ روستای نام برده شده روستایی بود که تا سال 50 هنوز چند یاغی در کوه هایش که بخش شمالی آن را جنگل های تنک بادام و «کلخونگ (پسته وحشی)» داشت وجود داشتند. ابراهیم مانند فنراز جایش پرید وبا سرعت خود را به میله های سلول رساند وبا دستانش آنها رامحکم گرفت و گفت: ها، ها بلدم. او با شنیدن نام روستایی که می دانست در آنجا محل چند یاغی بوده که عده ای از ژاندارم ها را به قتل رساند و در کوه های منطقه زندگی می کردند و با عبور دادن اجناس قاچاق از دریا به بخش های مرکزی لار مال و ثروتی داشتند با هیجان پرسید:
– تو هم یاغی ای، هان؟
– ما همه، این آدم هایی که تو به آنها توهین می کنی مثل تو با این حکومت می جنگیم. تو را دوست داریم و بعد ایرج را که به عمد به گونه ای قدم می زد که به وسیله ابراهیم دیده شود، نشان داد و گفت: ابراهیم این آدم و که می بینی سیده و جدش هم خیلی تنده ولی ژاندارم ها گرفتنش و پس از شکنجه به زندان انداختن ش با من رفیقِ می خوای من ازش خواهش کنم برای تو دعا بنویسه تا خوب بشی و بری پیش بچه هات؟
– ولی پاسبان ها گفتن اینها کافرند و خدا نا شناس و با آزادی تو مخالفند.
– تو که با این مزدوران جنگیدی و چند تایی از آنها را کشته ای چرا حرف آنها را باور می کنی؟
– ها ها ها تو راست ای گوی، ترا خدا برو و از سید بخواه سی مو دعا بنویسه، ایخوم برم تی بچه یلم.
– ابراهیم تو که سید ها را می شناسی خیلی بد اخلاق و تندند، سیدهای «مهر( یک منطقه در لامرد) که یادتِ؟ آنها مردم عوام رو تحویل نمی گرفتند. اگه دعا می خوای باید هر چه گفت گوش بگیری تا خوب بشی.
– باشه باشه.
– پس ساکت و بیصدا باش تا من برم وبا اوصحبت کنم و ببینم می تونم راضیش کنم یا نه. از سلول او دور شد و ایرج را به کناری کشید در جایی که ابراهیم ببیند. شروع کرد در ظاهر به یک گفتگویی در گوشی با او، ایرج با حرکاتش ظاهرا قبول نمی کرد و آخرش با صدایی که ابراهیم بشنود گفت:
– آدم نجس که دعا برایش نمی تونه کاری بکنه. و با تظاهر به عصبانیت از آنجا دور شد. معلم به سوی سلول ابراهیم برگشت و ابراهیم را مخاطب قرار داد و گفت:
– ابراهیم سید از دست تو عصبانی و می گه ابراهیم نجس است و در نجاست دعا مستجاب نمی شه. فهمیدی؟
– ها می فهمموم ایسو چه کنم؟
– اگر قول می دی هرچه گفتم گوش کنی و انجام بدی من با کمک این زندانیان سیاسی تو را حمام می کنیم سلولت را تمیز می کنیم و لباس تمیز تنت می کنیم ولی وقتی پاک شدی نباید دهانت را با فحش نجس کنی تا من تو را به سید نشان بدم آن وقت دیگه بهانه ای نداره و برایت دعا می نویسه، باشه؟
– ها ها هرچه تو گفتی. سکوت ابراهیم پاسبانان را کنجکاو کرده بودند یکی از پاسبانانی که مواد مخدر را وارد بند های زندان می کرد و می فروخت بیشتراوقات ابراهیم را تحریک می کرد که به فحاشی ش ادامه بدهد، به سراغ او رفت ولی این بار هر کاری کرد ابراهیم درسکوت تنها به دیوار مقابل نگاه می کرد و ساکت بود. معلم و ایرج به سراغ سرکار استوار رییس بند انفرادی رفتند و از او خواستند قفل درب سلول ابراهیم را باز کند تا زندانیان سلولش را که پر از کثافت و بوهای نا هنجار بود پاک کنند. او با حیرت گفت:
– شما از او نمی ترسید او به زندانیان حمله می کنه و چون دیوانه است قدرت فوق العاده ای داره و خطرناکه. آنها گفتند ما مسیولیت ش را می پذیریم شما درب هشت را ببندید تا پاسبانها مورد حمله قرار نگیرند، ما تعدادمان زیاد است و از پس او برمی آییم. استوار که انتظار داشت با باز کردن درب سلول ابراهیم چندتا از سیاسی ها مصدوم کند، این پیشنهاد را پذیرفت. پاسبانها پشت میله های هشت منتطر واکنش دیوانه وار ابراهیم به زندانیان سیاسی بودند. معلم به ایرج گفت:
– تو برو به سلولت تا ما کار نظافت را تمام کنیم. من به ابراهیم می گم سید نماز می خونه و به نجاست نزدیک نمی شه. معلم به سراغ ابراهیم رفت و گفت: ابراهیم می خواهیم تو را حمام کنیم تا از نجاست پاک شی و دعا اثر کنه آماده ای؟ او با خوشحالی آماده شد. عده ای از رفقا او را به حمام بند بردند و اورا حمام کردن و عده ای سلولش را تمیز نمودند. لباس تمیزی که در ملاقاتی ها از خانواده های زندانیان گرفته بودند تنش کردند، صورتش را اصلاح کردند و او را به سلول تمیزش برگرداندند. معلم به او گفت: یادت نره باید از نجاست دوری کنی تا سید را بیاورم و او دعا بنویسه. پاسبانها نمی توانستند حیرت خود را پنهان کنند و می گفتند: او تا به حال چندین نفر که سر به سرش گذاشته بودند به قصد کشت مصدوم کرده شما چگونه توانستید او را آرام کنید؟ پاسخ ما فقط سکوت بود. که این سکوت، مزدوران را عصبی می کرد، پس از بردن ابراهیم به سلولش درب آن را قفل کردند. ابراهیم در انتظار سید برای التماس و دعا بود. معلم با ایرج به نزد او برگشتند، ایرج بر اساس توافق قبلی در سکوت سلول و هیکل او را با نگاه کردن تایید کرد و با ابراهیم حرفی نزد تا با بی اعتنایی به ابراهیم، او باورکند که او یک سید عصبی با جدی تند است. که به هرکسی توجه نمی کنه. ایرج با تکان دادن سر به سوی سلولش برگشت. ابراهیم با همه نیرو به میله های سلول فشار می آورد ودستانش را از میان میله های سلول به سوی ایرج دراز کرده بود و مرتب تکرار می کرد: آقا قربون جدت سی مو یک دعا کن. پس از رفتن ایرج معلم خیلی آرام به ابراهیم گفت:
– دیدی حالا که تمیز شدی سید تو را قبول کرد من می رم و دعا را می یارم، ولی اگه پاسبانها بفهمن و دعا را بردارن، دعا باطل می شه می فهمی که، دعا نباید دست نجس ببینه. معلم در یک لیوان پلاستیکی مقداری آب ریخت ویک تکه کاغذ را با خطی در هم برهم سیاه کرد ودر درون آب انداخت و به نزد ابراهیم برگشت لیوان آب و کاغذ درونش را به او نشان داد وگفت: ابراهیم اگر حرف بدی بزنی یا در خود نجاست کنی دعا باطل می شه مُو با هزار التماس از این آقا دعا گرفتم این دعا را در بالاترین ردیف های میله ها قرار داد. ادامه داد: سید گفته نباید دست نجس به آن بخوره تا یک هفته، تا دعا اثر بگذاره. ابراهیم در سکوت و مات زدگی به حرف های معلم گوش می کرد. وقتی دعا را در جایش قرارداد، ابراهیم به کنج سلولش رفت و چمباطه زانوانش را در آغوش گرفت وبرای این که دعایش پر نزند و گم گور و باطل نشود در آن حالت به آن لیوان دعا چشم دوخته بود. بند آرام شده بود و بوهای نا هنجار از میان رفته بود ولی این وضعیت تا کی می توانست دوام بیاورد؟ پلیس ها که انتظار فحاشی های رکیک ابراهیم را می کشیدند ولی سکوت او را می دیدند به سوی سلولش می آمدند و با دیدن حالت نشسته و سکوت او، آن هم در لباس تمیز بدون کثافت کاری های معمولی او، این شرایط برایشان باور کردنی نبود، با حیرت او را تحریک می کردند ولی برخلاف گذشته ابراهیم هیچ واکنشی از خود بروز نمی داد. ابراهیم ذهن پریش زندان، شد معمای پلیس. روز دوم این تغیرات رفتاری ابراهیم باعث شد، همه پلیس ها به کنار سلول او بیایند و تلاش کنند او را به حرکت و فحاشی وا دار نمایند ولی او هم چنان چمباطه زانوانش را در آغوش گرفته بود وخیره به لیوان آب نگاه می کرد، ولی پاسبان ها که مشغول شوخی های رکیک با او بودند، متوجه مسیر نگاه او نبودند. ایرج با نگرانی پیش معلم آمد و گفت:
– این دعا نویسی ما ممکنه کار دستمان بدهد و پای کمیته مشترک را به اینجا بکشه، پلیس ها خیلی تحریک شده اند و مسلما گزارش هم داده اند.
– خوب میگی چه کنیم؟
– من فکر می کنم این بازی را تمام کنیم، باید آن دعا را از لیوان بیرون بیاوریم ودیگه کاری با او نداشته باشیم.
– مشکل اینه که او چشم از دعا بر نمی داره و اگه ببینه ما به دعای ش دست زده ایم باز میشه همان وضع قبلی، شرایطی که پلیس خواهان آن است. ولی چون او تصور می کنه تو سید هستی و می تونی او را مداوا کنی باید پیش او بروی و با کفتگوی دوستانه مسیر نگاهش را تغیر بدهی تا من از این فرصت استفاده کنم و دعا را از لیوان آب او خارج کنم. ایرج پذیرفت. در یک موقعیت مناسب که پلیس ها در دفتر هشت نشسته بودند معلم و ایرج نزد ابراهیم رفتیند. ابراهیم زمانی که ایرج را روبرو سلولش دید آن هم بدون اخم های همیشگی ش به سوی ایرج آمد و گفت آقا قربون جدت. ایرج با پرسش در باره نجس بودن یا نبودن از او، سرش را گرم کرد و معلم آرام کاغذ خیس و له شده را از لیوان آب بیرون آورد و در مشتش گرفت، به گونه ای که ابراهیم نبیند. ولی پلیس مواد فروش بند که همان لحظه از دفتر هشت خارج شده بود و از دور آنها را نگاه می کرد، متوجه شد که معلم دست در لیوان آب ابراهیم فرو کرده و چیزی را از آن خارج کرده است. آنها پس از اینکه ایرج قول داد هنگام نماز برای ابراهیم دعا کنه از سلول او دور شدند. ابراهیم باز به همان گونه در کنجی از سلولش چمباطه نشست که با نگاه بتواند محافظ لیوان دعایش باشد. پلیس مواد فروش در حالی که سوت می زد وباطوم ش را در دستش می چرخاند به سوی سلول ابراهیم آمد روبروی ابراهیم ایستاد و شروع کرد با توهین های رکیک به تحریک او، ابراهیم هم چنان واکنشی نشان نمی داد و خیره به لیوان آبش نگاه می کرد. پلیس به میله ها نزدیک شد و آرام دستش را به سوی لیوان آب دراز کرد و گفت:
– ابراهیم توی لیوان چی داری؟ ابراهیم با فریادی گوش خراش به سوی پلیس حمله کرد واو درحالی که داشت به عقب می رفت تلاش کرد لیوان را بردارد که لیوان در اثر برخورد دست پلیس به درون سلول سقوط کرد وآبش روی سر ابراهیم ریخت. ولی از دعا خبری نبود. ابراهیم که تصور می کرد پلیس نجس بوده و دعا بدین علت غیبش زده با فریادهای گوش خراش رکیک ترین توهین ها را نثار پلیس کرد دو دستی بر سرش می زد ولباسهای تمیزی را که تنش کرده بودند پاره پار کرد و دوباره بی اختیار شد. وسلولش را به کثافت کشید و شد همان ایراهیم پیشین، با این تفاوت که دیگه مخاطبین فحاشی هایش پلیس و دستگاه های دولتی از شاه تا رییس زندان و سرکار استوارو پلیس مواد فروش شده بود. پلیس ها از توهین های رکیک ابراهیم به شاه وخودشان به شدت عصبی شده بودند واین تغیر فحاشی ها را از چشم زندانیان سیاسی می دیدند ولی نمی توانستند با مدرک به کمیته مشترک گزارش کنند. پلیس مواد فروش که از توهین های ابراهیم به خانواده اش به شدت عصبی بود و در خود می پیچید تا نزدیک سلول ابراهیم می آمد و با خشم و نفرت باز می گشت. چون تا ایراهیم چمشمش به او می افتاد، هرچه توهین بود نثار او می کرد. زندانیان سیاسی بدون ترس از ریختن ادرار و توهین در سالن قدم می زدند. این شرایط جدید حرص پلیس را بیشتر در می آورد. پلیس مواد فروش خودشو به کنار سلول ابراهیم رساند وبا سرک کشیدن و ادا در آوردن ابراهیم را وادار به حمله به خود می کرد که شتاب ابراهیم باعث می شد به شدت با میله ها برخورد کنه وپلیس به او می خندید. در کنار سلول ابراهیم پنهان می شد و زمانی که ابراهیم میله ها را در مشت می گرفت با باطوم روی دستانش ضربات سنگینی می زد و او را وادار به فریاد کشیدن می کرد. به یک باره فریاد ها همراه با توهین ابراهیم قطع شد و سکوت برای یک لحظه بر فضای بند سایه انداخت. همه نگاه ها متوجه سلول ابراهیم شد. معلم و ایرج که در سلول روبروی ایراهیم نشسته بودند متوجه همه حرکات اوبودند. ابراهیم در کنار میله های درب کشویی سلول که از آنجا پلیس سرک می کشید و ادای او را در می آورد، منتظر سرک کشیدن پلیس مواد فروش شده بود. رفیقی که کنار معلم نشسته بود می خواست به پلیس هشدار بدهد که معلم مانع شد و گفت:
– مگه نمی بینی چقدر پلیس آزارش می دهد. ما که نباید با پلیس همکاری کنیم بگذار مشکل شان را خودشان حل کنند. در همین موقع پلیس سرک کشید تا علت سکوت ابراهیم را کشف کنه که دست چپ ابراهیم با سرعتی غیر منتظره از لای میله ها بیرون آمد و گلوی پلیس را گرفت وبا فریادی گوش خراش شروع به فشردن آن کرد. تلاش پلیس برای رهای بی فایده شد. فشار سنگین دست ابراهیم پلیس را به سوی میله های سلول کشاند، دست دیگر ابراهیم پشت سرش را گرفت و با هر دودست گلوی پلیس را فشار می داد. پلیس تنها توانست یک فریاد بزند و به خُرخُر افتاد. پلیس ها با سرعت خودشان را به سلول رساندندهرچه تلاش می کردند پنجه های ابراهیم را باز کنند نمی توانستند. ضربات سنگین باطوم بر روی دستان ابراهیم تاثیری نداشت. پلیس گرفتار شده به زانو در امد ولی ابراهیم گلوی او را رها نمی کرد، ابراهیم هم با او خم شد تا بیشتر برخفه کردن او مسلط شود واین باعث شد سرش در کنار میله ها قرار بگیرد که سرکار استوار با همه قدرت باطوم را از لای میله ها بر سر ابراهیم زد. دستان ابراهیم سست شدند و پلیس ها توانستند پنجه های او را باز کنند وپلیس مواد فروش را نیمه جان نجات بدهند. رنگش تیره شده بود و چشمانش داشتند از کاسه بیرون می زدند زیر بغل هایش را گرفتند و کشان کشان به دفتر بند بردند. ابراهیم در حالی که میله های سلولش را در دستان می فشرد دهانش را به میله ها چسبانده بود وبا همه وجود فریاد می زد و توهین های رکیک ش را در هوا رها می کرد. زمانی کمتر از 30 دقیقه یک گروه 8 نفری پلیس های قوی هیکل (رنجرها) وارد بند شدند و دستور دادند درب سلول ابراهیم را باز کنند. با باز شدن درب سلول ابراهیم مانند یک پلنگ خیز بر داشت تا خود را به روی اولین پلیس بیندازد ولی این پلیس باطوم برقی را به ابراهیم زد که او را دچار تشنج شدیدی کرد بقیه پلیس ها با باطوم با همه قدرت به سر ابراهیم و دستانش ضربه وارد می کردند تا او بیهوش شد. دستانش را از پشت دستبند زدند وبه پاهایش هم پا بندی زدند که به دور گردنش بسته می شد سپس جسد بیهوش او را روی زمین کشیدند واز بتد خارج کردند. سکوت وغم سنگینی از این همه د د منشی زندانیان را در خود فرو برد.آرامش پس از بردن ابراهیم چندان دوامی نداشت. برنامه های پلیس برای آزار زندانیان سیاسی متوقف نشد، آنها نمی توانستند صمیمیت وشیوه زندگی را که آنها، زندانیان سیاسی با عمل کردشان به رخ می کشیدند تحمل کنند. آنهایی که از کمیته مشترک به بند انفرادی وارد می شدند بدون توجه به نوع گرایش شان وارد کمون می شدند. در کمون مالکیت خصوصی وجود نداشت هر کالا و مواد خوراکی که به وسیله ملاقات کنندگان وارد بند می شد، به یک اتاق خاصی می رفت وبین همه رفقا به تساوی تقسیم می شد. کسی نمی پرسید چه کسی ملاقاتی داشته وکی نداشته، به آسیب دیده هایی که تازه وارد بند می شدند همه با علاقه ومهربانی رسیدگی می کردند و نیاز هایشان را تامین می کردند. همه می دانستند به وسیله کدام رفیق لو رفته بودند ولی چون جهنم کمیته مشترک را تجربه کرده بودند، تنها کافی بود پس از گذشتن از مراحل شکنجه تلاش برای دریافت مجدد خود بکنی و بخواهی روی پای خود بایستی تا همه بیاریت بیایند و رفیقانه در آغوشت بگیرند. دوستی، عشق و مهربانی مانند جریانی ژرف در میان این جوانان می جوشید. در واقع اندیشه عدالت اجتماعی یا سوسیالیست را در میان خود کاربردی می کردند واین خارج از تحمل رژیم وپلیس های آلوده آن بود. لذا نمی توانستند بدون واکنشی این شرایط را تحمل کنند. غروب همان روز از بند زندانیان عادی یک زندانی که در درگیری های بین زندانیان عادی چند زندانی را مضروب کرده بود، به بند انفرادی آوردند. اسمش پیتر بود آلمانی بود که در مرز های بلوچستان 40 کیلو حشیش از او گرفته بودند. او که جزوه مافیای مواد مخدر بین المللی بود تصور نمی کرد پلیس ایران بتواند جا سازی او را در شاسی خود رویش کشف کند او نمی دانست وارد کشوری شده است که بزرگترین رهبر مافیای موادمخدر (اشرف پهلوی) در آنجا بزرگترین سازمان انتقال مواد مخدر را رهبری می کند و پلیس او هم از همه ترفند های قاچاق چیان با خبرند. او بر اساس این بی خبری هایش می خواست بدون پرداخت سهم پلیس ایران از مواد مخدرش، به اروپا برود. که دستگیر شد و جاسازیش به راحتی کشف شد. دوسال در زندان زاهدان زبان فارسی را به خوبی یاد گرفته بود ویک سالی هم بود که در زندان عادل آباد شیراز زندانی می کشید. او زمانی که فهمید زندانیان انفرادی اکثریت قاطع با چپ ها است، با دست تهدید می کرد ومی گفت: – نازیسم عاقبت در دنیا پیروز می شود و همه ی شما ها کمونیست ها را به کوره آدم سوزی می اندازد واز چربی یتان صابون می سازد و بلند می خندید. هیکلی درشت و بسیار مناسب داشت. از نظر اندام ورزیده و بوکسر بود. نیم تنه اش را لخت می کرد تا سینه و بازوان پیچیده و عضلات شکم ش را به نمایش بگذارد. تنها با یک شلوار لی در سالن بند قدم می زد و گاهی ادای ضربه زدن مشت را در می آورد. زندانیان سیاسی در دنیای زیبای خود او را نمی دیدند واین بی اعتنایی او را عصبی می کرد. می دید بر خلاف بند زندانیان عادی کسی از او نمی ترسد و تحویلش نمی گیرند. شروع کرد در بند به برخی تنه زدن و با تحقیرمی گفت: کسی مرد نیست که با من مبارزه کنه؟ از زبان فارسی دشنام هایش را بیشتر یاد گرفته بود. برای اینکه این حرکات این زندانی نازیسم به جاهای باریکی نکشد رفقا دور هم جمع شدند و در باره این شرایط جدید مشورت می کردند. در میان رفقایی که از گچساران ودو گنبدان (از مناطق نفت خیز خوزستان) دستگیر شده بودند غلام نعمتی قهرمان کشتی آزاد بود که برای مسابقات کشوری نیز دعوت شده بود که به جای رفتن به مسابقه سر از زندان در آورده بود. رفقای گروه معلم هم دونفر بودند که برای مبارزه با نظام بوکس تمرین کرده بودند. قرار شد دعوت او به مبارزه را بپذیرند. او برای مبارزه انگشت روی معلم گذاشته بود چون از یکی از بچه که تهدید شده بود، شنیده بود فلانی بوکسر است و دهنت را توری سرویس می کنه که دیگه پاتو توی ایران نگذاری. ولی معلم معتقد بود او بسیار ورزیده است و در این شرایط که نه دستکش بوکس وجود داره و نه محافظ دندان و کلاه ویژه سر، مبارزه می توانه حتی با یک ضربه فنی موفق، منجر به خون ریزی مغزی بشه، ما باید کاری کنیم که بدون کش دادن مبارزه و بدون آن که او بتواند ضربه ای به کسی بزنه سرکوب بشه. غلام خندید و گفت:
– منظورت اینه که من با او مبارزه کنم ؟
– آره چون در اینجا نه دستکش بوکسی وجود داره و نه محافظ سر و دندان، مبارزه دو بوکسر در چنین شرایطی می تواند عوارض جبران ناپذیر داشته باشه ولی با کشتی اگه بتونیم این نازیسم را ساکت کنیم سنجیده تره.او طبق معمول بوکسرها یک رقص پا می کنه وچند ضربه فریبنده چپ نشان می ده تا ضربه اصلی را وارد کنه و تومیتوانی در ضربات مشت او، مچ او را بگیری و با کول انداز روی کف سیمانی او را از مبارزه منصرف کنی. غلام بلند خندید و گفت این بهترین راه حله، دستان سریع کشتی گیران وکول انداز که تکنیک منه ها ها ها . پیتر را به جمع دعوت کردند . او با ریشخند زندانیان سیاسی را ورانداز می کرد و باز گفت:
– من با تو مبارزه می کنم و با دست معلم را نشان داد.
– اول باید با این دوست من مبارزه کنی اگه تونستی از پس او بر آیی با من مبارزه می کنی.
– چرا؟ غلام رو به او کرد و گفت:
– اگه با او مبارزه کنی افقی می ری آلمان.
-افقی می ری یعنی چی؟
– یعنی مرده می ری آلمان. پیتر با درک معنای جمله زد زیر خنده. عضلات پیچیده غلام در زیر پیراهن گشادش دیده نمی شد و پیتر برای مبارزه با اوهیچ ارزشی قایل نبود او تصور می کرد همه ورزشکاران مانند او عضلاتشان را به نمایش می گذارند. بچه ها به گونه ای قرار گرفتند که از هشتِ بند، میارزه دیده نشود. آن دو رو در روی هم قرار گرفتند. غلام بدون گارد ایستاده بود و پیتر گارد بوکسرها را گرفت. معلم پیش رفت و گفت این مبارزه بر اساس تکنیک بوکس یا هیچ ورزش دیگری نیست در واقع یک کشتی کج است، رو کرد به پیتر، می پذیری؟ او که رقص پایش را شروع کرده بود با لبخند توام با ریشخندی با تکان دادن سر پذیرفت. مبارزه شروع شد. پیتر برای سنجیدن حریف ش با رقص پا کمی عقب و جلو رفت ولی از غلام واکنش یا گارد خاصی ندید از این رو آماده زدن ضربه شد ضربه سریع چپ را به سوی غلام فرستاد غلام با سرعت مچ او را گرفت وخود را به زیر او کشید ودر زمان پیچیدن مچ او را چرخاند به گونه ای که آرنج پیتر روی کول او قرار گرفت وبا سرعت فن کول انداز را اجرا کرد خطای عمدی غلام و قرار گرفتن آرنج پیتر روی دوش غلام امکان مقاومت را از پیتر گرفت اگر درمقابل این تکنیک مقاومت می کرد دستش از محل آرنج می شکست از این رو مجبور شد بدون مقاومت تن به این تکنیک بدهد و بدون مقاومت آن را بپذیرد. بدین جهت به هوا بلند شد وغلام او را با همه قدرت بر روی کف سیمانی سالن کوبید. صدایی غیر ارادی از حلقوم پیتر بیرون زد و برای چند لحظه نتوانست از جای خود بر خیزد، به دشواری از جای برخاست وتلاش زیادی کرد که تلوتلو نخورد چون سر و کمرش محکم با کف سیمانی برخورد کرده بود. دیگه گارد بوکسرها را نگرفت به سوی غلام آمد با او دست داد و شکست را پذیرفت و از غلام تشکر کرد. سپس بدون گفتگوبه سلولش رفت. از آن روز به بعد رفتار پیتر با زندانیان سیاسی به کلی تغیر کرد و شد رفتاری توام با احترام و دوستانه.
ناصر آقاجری
9 آبان ماه 1397

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s