نبرد آزاد اندیشی و خودکامگی مذهبی

یکم دیماه 97
کانون متحد کارگری
دوستان عزیزی به شیوه نگارش من ایراد گرفته اند واعلام داشته اند: » شما با بهره گیری از واژه هایی مانند رویه، درود، درون مایه، سرشت و به طور کلی واژه هایی که رنگ وبوی ایرانی دارد، در واقع » پان پارسی» را رواج می دهید و این نژاد پرستی است. » با احترام به نظر این عزیز یا عزیزان ، چون در مقالات پیش از این من، نژاد پرستی و قوم گرایی را نفی کرده ام وبا توجه به این که در مقالات من، جهان بینی من (باور به فلسفه علمی) برای همه قابل درک است و این جهان بینی، نژاد پرستی و قوم گرایی را نفی می کند و با آن در تضاد است. با توجه به همه ی این واقعیت ها،آیا برای من هم این حق می تواند وجود داشته باشد که از واژه های استفده کنم که ریشه در زبان مادریم دارند؟! از این رو من تصور می کنم، من هم برای خودم می باید این حق را قایل باشم که به زبان مادریم واژه هایی را به کار ببرم که از نظر معنا، زیبایی و رسایی ایرادی ندارند. باز از این عزیز منتقد سپاس گذارم که این یاد آوری را نموده اند.

آزادی مفهومی کلی و بسیار زیبا است، که هرگز در یک زندگی اجتماعی – انسانی نمی تواند به گونه ی مطلق کاربردی گردد، زیرا قانون مندی های زندگی اجتماعی و حقوق انسانی آن را محدود می کند. حتی در دنیای بی قانون وحش، آزادی جاندار به وسیله نیروی درنده ی قوی تر، محدود می شود و یا به کلی از میان می رود. در زندگی طبیعتی جانداران که هیچ قانونی مدونی وجود ندارد که برای آن مرز بندی تعین کند و آزاد به نظر می رسند، هر لحظه در تنش شکار یا شکار شدن هستند. تنها مکانی که آزادی به گونه ای مطلق، آزاد وبدون محدودیت وجود دارد دنیای رویا، خیال و توهمات ایدآلیستی برخی روشنفکران طبقه ستم گر و متوسط است، دنیایی که واقعیت هستی را یا به کلی منکر است و یا آن را جامد و بدون پویایی می پندارد. البته می توان شاهد گونه ای از این آزادی در دنیای مافیایی انگل های استثمارگرِ فاشیسم بود، که آن هم تاریخی دارد. تاریخی وابسته به شرایط عینی و ذهنی جامعه جهانی که به پایان آن چندان زمانی نمانده است، البته از نظر تاریخی. آزادی نسبی انسان هم در مناسبات به ظاهر قانون مند، تا به حال تنها در اختیار بخش کوچکی از جامعه بشری بوده است. با آغاز مناسبات طبقاتی، بدون استثنا آن آزادی نسبی تنها در اختیار صاحبان قدرت و مالکیت فردی قرار گرفته و بقیه جامعه برده گونه در اختیار این مناسبات بوده اند. اگر چشم را بر واقعیت ها ببندیم و به دنیای اگر ها و شاید ها پا بگذاریم و در تصورات و فرض ها بی پایان بخواهیم روند زندگی یک انسان تنها را، مورد کاوش و بررسی قرار دهیم متوجه می شویم باز به بن بست برخورد کرده ایم، چون انسانِ تنها و آزاد در طبیعت نمی تواند وجود داشته باشد، زیرا او بدون زندگی جمعی در طبیعت نمی توانست به تکامل برسد و از دنیای جانوران جدا شود و انسان گردد. اگر می توانست زنده بماند چیزی فراتر از یک جانور با قشر خاکستری صاف نمی بود.
زندگی اجتماعی و نیاز به تهیه امکاناتی برای زنده ماندن انسان را به مرور و به گونه ای جمعی، به تغیر در طبیعت کشانید. روندی که دستان و مغزش را دگرگون نمود و در مسیر تکامل انداخت. با قرار گرفتن در پروسه تکاملی، خود و جامعه اش را تغیر فرم داد و روابط اجتماعی را به مناسبات و مقرراتی مجهز نمود تا روند پویایی و تکاملی ش هم چنان به پیش برود. روندی که عامل توسعه اقتصادی – اجتماعی بیشتر انسان ها شد، بدین گونه مراتب و مراحل اولیه فرماسیون های اجتماعی را پشت سر گذاشت تا به انباشت مازاد تولید وضرورت مبادله رسید. مازاد تولید در زندگی اجتماعی و ضرورت تقسیم کار و توزیع ارزش اضافی تولید شده جامعه را پس از گذر کردن از انقلابات خونین به سوی قانون مند کردن مناسبات اجتماعی کشاند. ولی با وجود استثمار پنهان درجریان تولید وکار ومالکیت فردی ابزار تولید، نظام های موجود در عمل با وجود قانون مندی جامعه هم نتوانستند انسان مولد را به بخش کوچکی از آزادی هایی که مناسبات استثمار گر لیبرالی تبلیغ می کنند، برساند. در عوض همه حقوق ش مصادره می شود و برآیند کارش را دیگری مال خود می کند. زیرا مناسبات متکی بر استثمار نیز برغم قانون مندی؛ دارای اصول و قواعدی کلی است ویژه، که طبقه ی مالک می تواند در پیچیدگی های آن قانون مندی ها با ترفندهایی ماکیاولستی این مقوله را در جهت منافع طبقه حاکم و مالکیت فردی ابزار تولید ثابت قرار بدهد و مرتب با تغیر شکل مناسبات بدون تغیرسرشت آن، می کوشد سایه سنکین تری بر » بیداد» مناسبات ش بکشد و زمان بیشتری باقی بماند. ولی چون با پویایی و تکامل پروسه های اجتماعی همگام نیست، هستی را به سوی نیستی محیط زیستی و یا جنگی ویران گر می کشاند. بدون بررسی مسایل طبقاتی این روند سراسررنج، درد و خون، نمی توان به ژرفای واقعیت مناسبات مسلط جهانی و درون مایه » آزادی» که مرتب به صورت کلی مطرح می شود، پی برد. واقعیت هایی که بزرگترین و خونین ترین جنگ های جهانی را پشت سر گذاشته و در جنگ های منطقه ای ش مدرن ترین تکنولوژی ضد انسانی را برای کسب سود یا منافع اقتصادی بیشتر، کاربردی می کند و حتی محیط زیست را، این تنها امکان زندگی بشر و دیگر جانداران را به سوی مرگ می کشاند. حرص وآزی که تنها از دیوانگان می توان انتظار داشت، این ویژیگی ها بخشی از سرشت سرمایه داری جهانی است. ساختاری که برای پاسداری از نظام و مناسباتی که مالکیت ابزار تولید و تداوم بهره کشی انسان از انسان را قانونی می پندارد و آن را، برترین فرمِ آزادی به جامعه جهانی معرفی می کند. این مناسبات استثمارگر در نبرد تاریخی ش با فرماسیون فیودالی، با طرح شعار آزادی و برابری ( شعار انقلاب کبیر فرانسه) نیروی عظیم خلقِ ستم دیده و آزادیخواه را به دست گرفت وبا تکیه بر آن، پیروزی را تجربه کرد. ولی پس از مبارزه مشترک کارگران و تهیدستان شهری و دهقانان بر علیه مالکیت بزرگ زمین و با پیروزی انقلاب بورژوازی، روند استثمار در فرمی دیگر هم چنان باقی ماند و آزادی به آزادی مالکیت ابزار تولید و بازار بدل گردید. آزادی بازار و قوانین خود به خودی آن که امروزه اکثریت انسانها را به بند وبردگی کشانده است. تداوم روند سرمایه داری و استثمار وحشیانه ی آن در اوایل آغاز این فرماسیون اجتماعی کارگران جامعه سرمایه داری را به مشتی عقب افتاده جسمی و روانی بدل کرد و نیروی کار را به سوی نابودی کشاند. به کاپیتال جلد اول مراجعه گردد. در این مقطع تاریخی تداوم این روند در قرن های 18 و 19 سرمایه داری را به بحران نیروی کار گرفتار نمود. از این رو ساعات کار پس از مبارزات طبقاتی کارگران از 16 ساعت کار در روز پس از طی فراز ونشیب های اجتماعی، به 8 ساعت رسید. تولید اضافی و بحران های ساختاری سرمایه داری و نیاز حیاتی به بازار انحصاری خرید مواد خام وفروش کالاهای تولید شده. کشور های سرمایه داری را با شعارهای ریاکارانه و تهی لیبرالی به صورت ماشین های نسل کشی، غارت وکشتار مردم افریقا، امریکای لاتین و آسیا و تصاحب منابع آن قاره ها و دیگر کشور های عقب مانده، در آورد. بدین گونه برغم شعار » آزادی» مناسبات استعماری شکل گرفت و پدید آمد. جهان عقب مانده بین سرمایه داری جهانی تقسیم شد. مناسبات استعماری برای پاسداری از منافع اقتصادی سرمایه دارن استعمارگر، نگرش امپریالیستی را در این جهان کاربردی نمود، صنایع بومی را در رقابتی نا برابر بین ماشین و تولید نیروی کار با ابزار عقب مانده تر، منهدم کرد ومانع رشد تدریجی آنها به سوی صنعتی شدن شد، روندی طبیعی که خود پیموده بود. مناسبات سرمایه داری که دیگر به مناسباتی واپس گرا مبدل شده بود تلاش می کرد با اصول وقواعد اقتصادی – امپریالیستی برای همیشه کشورهایی را که در تقسیم جهانیِ استعماری سهمیه او شده بودند از روند رشد و توسعه علمی – صنعتی متوقف کند. تا بازار به اصطلاح آزاد سرمایه برای حل بحران های ساختاری ش امکانات بیشتری داشته باشد. ولی حتی نظام های دد منش سرمایه داری استعماری هم نمی توانند به کلی مانع توسعه صنعتی – انسانی کشور ها دیگر گردند. ضرورت های همان مناسبات اقتصادی، تغیر و توسعه و نیاز مبرم به وجود یک قدرت خرید برای فروش کالاهای سرمایه داری، تغیر را در دستور کار آن جوامع قرار می داد. اضافه تولید با اختراعات ابعادی بزرگتری یافت و ضرورت تقسیم مجدد بازار در دستور کار ساختار مناسبات سرمایه داری استعماری – امپریالیستی قرار گرفت، چون بازار جهانی محدود است. این ضرورت ها جهان سرمایه را به جان هم انداخت و جنگ جهانی اول را به وجود آورد. برآیند تضاد های آشتی نا پذیر مناسبات سرمایه داری – امپریالیستی زایش مناسبات مترقی تر سوسیالیستی را در دستور کار جامعه جهانی قرار داد. از این رو مفاهیم جدیدی از آزادی به میان آمد که در بر گیرنده اکثریت تولید کنندگان جامعه جهانی بود. مناسبات نو آزادی بشر را در نفی استثمار و همگانی نمودن مالکیت ایزار تولید و تغیر هدف تولید، از تولید » کالایی» با هدف تنها کسب سود، به تولید برای رفع نیاز های اجتماعی، با توجه به ضرورت حفظ محیط زیست می دانست و . . . . پیروزی جبهه کار باعث درهم شکستن مناسبات استعماری و استقلال اکثر کشورهای مستعمره شد. تنها با وجود جبهه کار نیرو مند رنگ و بوی آزادی نسبی بر جهان عقب رانده شده سایه انداخت. ولی پس از چند دهه درمیان محاصره اقتصادی و نظامی امپریالیستی و شرایط نامساعد جهانی برای کاربردی کردن اصول علمی سوسیالیسم علمی، شکست خورد و به گونه موقت به عقب نشست. با شکست جبهه جهانی کار و تضعیف آن، سرمایه داری وارد مرحله کاربردی کردن جهانی مناسبات نو لیبرالی شد، که به صورت دریده و هار کلیه دستآوردهای جهان دوقطبی را که دولت های رفاه و مناسبات لیبرالی سرمایه داری صنعتی بود، به چالش گرفت و تلاش در نفی آن نمود و بازگشت به مناسبات فاشیستی را با تیوری های ایدیولوگ های نولیبرالی امثال هایک اتریشی را برای کاربردی کردن مطرح نمود. و اینک در عمل در حال پباده کردن آن هستند. روندی که قدرت مند ترین امپریالیسم ( آمریکا) را به بحران شدید اقتصادی کشاند. نظریه هایی که تنها به قانون کور بازار باور دارد و این تصور را تبلیغ می کند که قوانین نو لیبرالی آزادی، رفاه و توسعه را برای جامعه جهانی در بر دارد. در حالی که این مناسبات در هر کشورِ در حال توسعه ای که کاربردی شده، ورشکستگی اقتصادی را به بار آورده و آن کشور را به بدهکارترین کشور جهان بدل کرده است و فاجعه فقر و فاصله طبقاتی را افزون تر نموده است. در کشورهای پیشرفته هم برآیندی جز بحران های ویرانگر به بار نیاورده است. ولی این کشور ها باقدرت نظامی و اقتصادی بحران شان را به دیگر کشورها صادر می کنند. مبارزه ای طبقاتی که همچنان ادامه دارد. مقوله ای که ساختار سرمایه داری برای تحریف واقعیت های تاریخی – اجتماعی و جنایت های ش به کار می برد، واژه آزادی است. مقوله ای که با به وجود آمدن ساختار طبقاتی تا به امروز موضوع بیشترین کش مکش های ذهنی اجتماعی بوده است. ما با استناد به منابع تاریخی استوره ای ایران به این نبرد آزادی و حکومت های انحصار طلب با گرایش مذهبی در دوران بسیار دور» پیشدادیان» می پردازیم. مبارزه ای که امروزه هم در اوایل قرن جدید، هم چنان ادامه دارد و با پیچیدگی هایی موضوع روز جامعه بشری است. تا بدین گونه گوشه ای از این نیرد تاریخی انسان آزادی خواه را، از سایه گذشته های بسیار دور خارج کنیم. ولی ابتدا یک سند تاریخی در مورد مبارزه مردم ایران زمین را که مربوط به دوران پیش از حاکمیت » مادها» یا هم زمان با آن دوران را، که مردم کار و رنج، کشاورزان و صنعتگران برای رهایی و آزادی از ستم ظبقاتی عملی کردند بیان می کنیم، تا نشان دهیم مردم این سرزمین از هزاران سال پیش تا کنون برای آزادی از ستم طبقاتی خون داده اند و برغم وحشیانه ترین و د د منشانه ترین شکنجه ها و ستمی که در طول تاریخ دیده اند، هم چنان پرچم مبارزه را بالا نگه داشته اند وهرگز در زیر ستم طبقاتی برغم شکست ها، تسلیم نشده اند و سکوت نکرده اند. یکی از علل گرایش خلق های تشکیل دهنده ایران زمین ( تولید کننده نعمات مادی کشاورزان و صنعت گران در طول تاریخ این دیار) به سوی فرقه شیعه علاوه بربیگانه شدن با جهان بینی مادران و پدران خود به دلیل استبداد حکومتی – دینی، پیش از صفویه، این واقعیت بود که در مذهب تسنن یک مسلمان حق ندارد اگر حاکمیت و خلیفه اسلامی ستم گر و ضد مردمی باشد بر علیه او شورش و قیام کند. ولی در مذهب شیعه این اصل تغیر کرده و نفی می گردد. از این رو تا پیش از صفویه، اشراف و ماکین زمین، تسنن مذهب بودند و دهقانان و صنعت گران شیعه مذهب. ولی پس از دوران صفویه و دولتی شدن و به دست گرفتن اهرم های قدرت این فرقه مذهبی هم، چایگاه ستم طبقاتی را اشغال نمود، و جانی ترین حاکمیت های ضد انسانی را در ایران کاربردی نمودند. به گونه ای که شاه عباس برای مجازات دگر اندیشان گروهی آدم خوار را تربیت کرده بود تا در حضور او، مخالفین را زتده زنده بجوند و بخورند. به ادب فارسی جلد اول اثر خبره زاده مراجعه گردد. پس از این حاکمیت افشاریه و قاجاریه هم همان شیوه ها را در ایران کاربردی کردن تا انقلاب مشروطه ایران به این د د منشی ها پایان داد.
مبارزه مردم ایران بر علیه ستم طبقاتی، برگردان لوح های میخی آشوری.
تاریخ » ماد» اثر دانشمند تاریخ نگار و زبان شناس » دیاکنف» ترجمه کریم کشائرز، رویه 166 :
در زمان آشوربانیپال اوج قدرت آشور، سرزمینی شامل آذربایجان کنونی و گیلان و البرز جنوبی ( ری) والبرز شمالی، کشور برخی از ایرانیان اولیه را، تشکیل داده بود.
» مردم در ماننا بر خلاف دیگر کشورهای شرق باستان – در حیات اجتماعی با فعالیت تمام شرکت می کردند . . . در ماننا مردم علیه یکی از شاهان آن کشور شورش کردند و این در تاریخ مشرق زمین – در آن عصر و دوران – پدیده ای بی نظیر بود . . . مطالبی نیز در باره شورش های مردم علیه ستمگران بیگانه در دست است. اما بر افراشتن علم عصیان علیه ستمگران خودی حاکی از چنان فعالیت اجتماعی و تعاون درونی عامه مردم است که دیگر اقوام، به سبب برخی شرایط تاریخی جامعه بنده داری شرقی، در آن زمان فاقد آن بودند.»
به نظر من این » فعالیت وتعاون درونی عامه مردم» از دمکراسی یونان باستان که همراه با برده داری بود بسیار با ارزش تر بوده و هست. ولی مشکل در این واقعیت است که تا به امروز در ایران یک حکومت مردمی، قدرت دولتی را در دست نداشته تا به این ارزش ها پرداخته شود. سند بعدی در تایید این واقعیت:
تاریخ ایران از زمان باستان تا به امروز، نوشته یک گروه از آکادمیسین های شوروی سابق، ترجمه کیخسرو کشاورز رویه 59 قرن نهم پیش از میلاد:
» مردم کشور( مانی ها) . . . علیه پادشاه اخشرا به پا خاستند، او را کشتند و جسدش رادر کوچه ها روی زمین کشیدند، پسر اخشرا که زنده مانده بود برای دریافت کمک به آشور بانیپال پناه برد. . . . از منابع آشوری چنین استنباط می شود که در مانا خط و نویسنده حرفه ای خط ، وجود داشته است.»
این اسناد را به این دلیل مطرح کردم تا زمانی که به مبارزه آزاد اندیشی در شاهنامه می پردازیم تصور نشود این مطالب تنها افسانه و اسطوره است. حتی اگر تنها افسانه می بود، ریشه ای ژرف در باورها مردم این سرزمین استبداد زده دارد. وجود این نگرش آزادی خواهی اشاره ای به باور اکثریت مردم مولد، کشاورزان و صنعتگران ایرانی دارد که آزادی را ستایش می کردند و خواهان رهایی از ستم طبقاتی بودند.

در دوران ساسانیان برخی اندیشمندان به گرد آوری منابع تاریخی گذشته مردمان ایران پرداختند که در نهایت کتابی به نام خداینامه تنظیم شد تا قرن ها بعد به دست اندیشمندی ایرانی به نام ابن مقفع از زبان پهلوی به عربی برگردانده شود ( به کتاب الفهرست اثر «ابن ندیم» مراجعه گردد.) و سالها بعد متن پهلوی آن به وسیله انسان اندیشمند بزرگی چون فردوسی به فارسی دری به نظم کشیده شود. کتابی ارزشمند که ترکیبی از اسطوره و تاریخ مردمان این سرزمین است. کتابی با ارزش که اگر یک آکادمی علوم به جدا کردن اسطوره ها از متن های تاریخی آن بپردازد به یک منبع مهم تاریخی می رسند. کتاب تاریخی که در جلد اول آن، سیر تحولات اجتماعی و روند تکامل اجتماعی را به روشنی و زیبایی می توان مطالعه کرد.( از کدخدایی کیومرث تا پایان حکومت جمشید) ما به مقوله آزادی اندیشه در این منبع بزرگ تاریخی – اسطوره ای می پردازیم.
انسان از دیر باز تاریخ برای آزادی از ستم طبقاتی جنگیده و حاکمیت های استبدادی با یاری باورهای ایدآلیستی و توهمات خرافی برخی روحانیون وابسته به طبقات حاکم و قدرت نظامیان، این آزادی را به چالش خونین گرفته اند؛ به گونه ای که اندیشمندان زمانه باور و جهان بینی جدیدی را که با رنج، پژوهش و کاوش کشف کرده بودند در لا بلای داستان ها آن هم به گونه ای مبهم وغیر مستقیم، می گنجاندند و از بیان آزاد آن محروم بودند. زیرا استبداد دینی چندین هزار ساله که بر سر این ملت سایه انداخته است، حق طرح جهان بینی نو را با قدرت شمشیر حاکمان سرکوب می کرد. برخی هم مجبور می شدند برای بیان واقعیت ها اجتماعی – علمی یا نظریه های فلسفی شان به افسانه و اسطوره پناه ببرند ویا باورشان را از زبان حیوانات و پرندگان بیان کنند. مفاهیم و واژه ها را رنگ دیگری می دادند تا امکان مطرح شدنش در جامعه فراهم گردد و خطر دار و زنده زنده پوست کندن پیش نیاید. عطار در منطق الطیر از زبان هدهد در پاسخ به دیگر پرندگان می گوید: راهی را که برای جستجوی حقیقت می رویم راهی است که تا به حال کسی نرفته این راه نه راه اسلام است و نه راه کفر یا دیگر ادیان، راهی است نو که ما باید، تجربه کنیم. ( نقل به مضمون) رویه 396 منطق الطیر به کوشش دکتر رنجبر
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
رویه 399 همان منبع
کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش
در پذیرد تا دری بگشایدش
چون دری بگشاد، چه کفر و دین
زانکه نبود زان سوی در، آن واین
ضروری است یاد آوری کنم در اکثر منابع ادبی ما به اشکال متفاوت و متنوعی به این مفهوم پرداخته شده است. از جمله در منطق الطیر عطار با شجاعت کم نظیری برای بیان ضرورت پیگیری و شک منطقی، به ستایش شیطان می پردازد. در وادی طلب، ایستادگی شیطان در قبال فرمان الهی برای بندگی وسجده در مقابل پدیده جدیدی که برای او نا شناخته است( آدم) آزادی را بر اطاعت از فرمان خالق ترجیح می دهد. حتی به قیمت به خطرِ افتادن جانش. او عواقب نا فرمانی ش را به جان می خرد تا به شناخت واقعیت پی ببرد. عطار با برجسته کردن این نا فرمانیِ هدفمند، که برای شناخت واقعیت وکشف علت این فرمان خالق صورت گرفته بوده، برای همه این حق را قایل می شود که یک شک منطقی نسبت هر پدیده شناخته شده یا ناشناخته ای که می بینند، داشته باشند. ندیده گرفتن دستورخالق برای شناخت پدیده نو، در واقع می تواند به نوعی، نفی اطاعت کورکورانه هم باشد . به خصوص زمانی که عطار آن را معیار وادی طلب قرار می دهد و می گوید: طلب باید این گونه باشد. رویه 401 منطق الطیر عطار به کوشش دکتر رنجبر.
بعد از آن ابلیس گفت،آن گنج پاک
چون مرا روشن شد، از لعنت چه باک
این چنین باید طلب گر طالبی
تو نه ای طالب به معنی غالبی
در وادی حیرت رویه 463
عاشقم، اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم، نه کافر، پس کیم؟
عطار در جهان بینیش که در منطق الطیر مطرح می کند، به شناخت جمعی باور دارد و شناخت فردی و فردگرایی را نفی می کند.همان منبع رویه 102
پادشاه خویش را دانسته ام
ون روم تنها، چو نتوانسته ام
لیک با من، گر شما همره شوید
محرم آن شاه و ، آن درگه شوید

یا در داستان ویس و رامین، زن برای مبارزه با پادشاهی که به زور می خواهد او را تصاحب کند، به مبارزه ای دشوار می پردازد و به دنبال آرزوهای خود می رود تا آزادانه به زندگی مورد علاقه اش برسد. در این داستان مبارزه زن را می بینیم که برای رسیدن به هدفش، رنج های بی شماری را می برد و با دشواری ها می رزمد تا بر موانع راهش چیره شود. در این داستان عاشقانه زن یک شرمگین منفعل نیست؛ بلکه مبارزی است که برای به دست آوردن آن چیزی که حق خود می داند، خود را به خطر می اندازد و پنجه در پنجه یک شاه مقتدر می اندازد. در دیگر منابع ادبی شاهد این واقعیت می شویم که بزرگانی چون حلاج وعین القضات همدانی و سهروردی پای را از خط قرمز های حاکمیت و روحانیون فراتر می گذارند و به دار کشیده می شوند. و . . . .
فردوسی در داستان رستم و اسفندیار به گونه ای ژرف به درون مایه و سرشت آزادی اندیشه، دگر اندیشی و مذاهب انحصار طلبی که برای اثبات حقانیت باورشان به ابزار کشتار دگر اندیشان می پرداختند، به زیبایی می پردازد. برای درک دقیق تر این مفهوم انسانی، باید به طرح این اندیشه از زمان زندگی کتایون دختر قیصر روم ( مادر اسفندیار) و گشتاسب شاهزاده ی ایرانی (پدر اسفندیار) پرداخته شود. البته در نوشته ای بسیار فشرده. فردوسی در شاهنامه نبرد آزادگی و استبداد دینی – پادشاهی را به چالش می گیرد. چالشی که پای آسمانها را نیز به میان می آورد و ریا کاری برخی مذاهب برای سر کوب دگر اندیش را، درجریان پُر فراز و نشیب مناسبات اجتماعی – اقتصادی را در زیر و بم ماجراها و با بیان، دیدگاه های متفاوت نفی می کند و به چالشی خونین می گیرد. البته به گونه ای حماسی و شاعرانه. درون مایه با ارزشی که در میان فراز و نشیب های داستان و روند پر شور ماجرا های آن، در سایه باقی می ماند. شاید برای کسانی که جذب ماجرا ها می شوند، به خوبی دیده نشود. جذابیت و زیبایی روند ماجراها برخی خوانندگان را چنان به دنبال خود می کشد که آنها را از درک درون مایه و سرشت باوری که نویسنده با زیرکی مانند دانه های مروارید در میان واژه ها پنهان کرده است، غافل می شوند. لذا کشفی صورت نمی گیرد. ماجراها تنها فرم هایی هستند که گوهر سرشت را در صدف ماجرا با خود دارند. خواننده باید با شکیبایی به کشف آن بپردازد. زیرا استبداد چند هزار ساله در این سر زمین تا همین امروز، آن چنان پای بر گلوی روشن اندیش قرار داده که امکانی برای ابراز نظریه، تیوری و نگرشی فلسفی – علمی باقی نگذاشته است.
گشتاسب فرزند ارشد وجانشین شاه لهراسب از پدر می خواهد سلطنت را به او واگذار کند. پدر که او را آماده پذیرفتن چنین مسیولیت بزرگی نمی بیند از این عمل خود داری می کند. گشتاسب ایران را ترک می کند وناشناس به سرزمین روم می رود و در آنجا با شکار، زندگی می کند. روزی با خبر می شود که دختر قیصر قصد ازدواج دارد و قرار است جوانان رومی در محلی گرد آیند تا کتایون » آزادانه» یکی از آنها را انتخاب کند. این آزادی انتخاب را قیصر به دخترش داده بود. گشتاسب هم برای دیدن این مراسم به آنجا می رود. کتایون در گردش در میان جوانان اشراف رومی، هیچ کدام را نمی پسندد تا اینکه چشمش به گشتاسب می افتد و او را با آن چه در تصوراتش به عنوان همسر آینده پرداخته بود، قابل انطباق می بیند و انتخاب می کند. این انتخاب یک انتخاب استثایی بود، زیرا از میان جوانان اشراف زاده رومی و ثروتمندان یک انتخاب نادرست به نظر می رسید. انتخاب کسی که بیگانه بود و کسی از اصل و نسب ش اطلاعی نداشت. این انتخاب قیصر را خشمگین می کند از این رو دستور سر بریدن کتایون وگشتاسب را صادر می کند. البته همراه با بد گویی به جنس » زن «. قیصر در واقع نگرش مرد سالارنه و استبداد اندیشه اش را نشان داد. آری آزادی تا آنجا مورد تایید صاحبان قدرت است که فرد در انتخاب خود به آزادی نیندیشد و نظرات قدرت را کاربردی کند. با پا درمیانی روحانی آن زمان، قیصر از سر بریدن آنها خود داری می کند ولی شرط ازدواج آنها را بیرون کردن کتایون از قصر ومحروم کردن از ثروت و تاج وتخت می نماید. در این شرایط کتایون بر دو دوراهی دشوار قرار می گیرد. ابتدا با انتخاب گشتاسب به همسری خطر مرگ به دست پدر را به جان خرید ولی او با تهدید شاه، پا پس نگذاشت و آزادی ش را قربانی زندگی فرمایشی نکرد. دوم زندگی در قصر و ثروت را رها نمود تا به آزادی انتخابش وفا دار بماند، حتی به قیمت محرومیت از امکاناتی که به عنوان دختر قیصر روم داشت. زیبایی کار کتایون تن دادن به همه محرومیت ها به قیمت پاسداری از آزادی انتخاب ش بود. شاهزاده ی ایرانی که قادر به درک کار با ارزش کتایون نیست از او می پرسد چرا به خاطر ازدواج با او ازتاج و تخت وثروت می گذرد و ادامه می دهد بهتر نبود با یک اشراف زاده رومی ازدواج می کردی؟!! شاهنامه در این داستان همه جا آزادی را رو در روی ارزش های مسلط جامعه طبقاتی قرار می دهد تا روی کردی عملی به سوی نفی مناسبات واپس گرا بیابد. به خصوص زمانی که یک مذهب انحصار طلب و مطلقه قصد دارد همه مردم را حول خود با نیروی استبداد و شمشیر گرد بیاورد. از سوی دیگر، خداوند این مذهب یکی از این مستبدین را رویین تن می کند تا هیچ دگر اندیشی نتواند او را از پای در آورد و بدین گونه بتواند، این هدف را در عمل کاربردی بنماید.
قیصر روم خشم خود از این انتخاب دخترش را این گونه پاسخ می دهد
رویه 23 جلد ششم شاهنامه فردوسی متن انتقادی
چنین داد پاسخ که دختر، مباد
که از پرده عیب آورد بر نژاد
اگر من سپارم بدو دخترم
به ننگ اندرون پست گردد سرم
هم او را و آن را که او بر گزید
به کاخ اندرون سر بباید برید
اسقف به قیصر یادآوری می کند:
تو با دخترت گفتی انباز جوی
نگفتی که رومی سر افراز جوی
کنون جست آن را که آمدش خوش
تو از راه یزدان سرت را مکش
قیصر نظر اسقف را می پذیرد ولی به دلیل این انتخاب دخترش او را ترد میکند و از خود می راند. رویه 25 جلد ششم چاپ مسکو متن انتقادی
بدو گفت با او برو هم چنین
نیابی ز من گنج و تاج و نگین
بر آیند آزادی انتخاب کتایون، یک زندگی محقر شد با تنها درآمدشان شکار.
از آن سان که آمد، همی زیستند
گهی شادمان، گاه بگریستند
همه کار گشتاسب نخجیر بود
مه ساله با ترکش و تیر بود
پس از گذشت ماجراهایی، گشتاسب به فرماندهی سپاه روم می رسد ورومی ها را قانع می کند برای به دست گرفتن حکومت به ایران لشکر کشی کند، لهراسب شاه ایران که مایل نبود برای نگهداری سلطنت، ایران را وارد یک جنگ آن هم با فرزند خود بکند، شاهی را به گشتاسب می دهد وخود از سلطنت کناره گیری می کند. از سوی دیگر مذهب جدیدی در ایران مطرح می گردد که اصول ش در آن شرایط و آن دوران با روند تکامل اجتماعی همآهنگ بود ( مدافع مناسبات کشاورزی و مخالف کوچ و بیابان گردی) و بدین جهت مورد پذیرش مردم و حاکمیت قرار گرفت. دشمنان این مذهب بر اساس اصول گاث ها، تنها اقوام بادیه نشین ومهاجم بودند. ولی فردوسی برای نفی باور و جهان بینی مسلط زمان خودش در ترسیم اصول این مذهب، آن مسایلی را می گنجاند که با واقعیت ها زمان خودش قابل انطباق بوده است، تا بدین گونه چهره ضد دگر اندیش و د د منش این باور را بیان کرده باشد. فرزند کتایون آزاده و گشتاسب قدرت طلب، اسفندیاری می شود که از طرف یزدان رویین تن می شود تا این مذهب را در دنیا گسترش دهد، و هر دگر اندیشی را به قتل برساند وزن وکودکانشان را به بردگی ببرد، معابد را ویران کند وآتشکده هارا دایر بنماید. با اتکا به این باور که همه این جنایت ها » خواست الهی» است و او نماینده اجرا احکام الهی می باشد. اسفندیار هم مانند پدرش گشتاسب، قدرت طلب است. پس از آن که همه این هدف های ضد انسانی را عملی می کند از پدر می خواهد سلطنت را به او واگذار کند. پدر بر خلاف قولی که به پسرش داده بود مایل نیست قدرت را از دست بدهد، از این رو به سوی ستاره شناسان می رود تا بداند مرگ این فرزند قدرت طلب در دست کیست. ستاره شناسان می گویند تنها رستم دستان می تواند این رویین تن را از میان بردارد. پدر دام مرگ فرزند را می تند و به او می گوید تنها یک نفر دیگر در جهان باقی مانده که به مذهب الهی نپیوسته وآن رستم است، تو باید او را دست بسته به دربار من بیاوری تا همه بدانند باید ازشاه، سایه خدا اطاعت کنند. اسفندیار تلاش می کند به پدر بگوید که رستم پیر مردی است که به ایران خدمت کرده و. . . ولی پدر این دستور را حکم الهی می داند که همه باید از آن اطاعت کنند و» لاغیر».
فرزند این زن آزاده » کتایون»، اسفندیاری شده که باور و درکی از مفهوم آزادی و آزاد اندیشی ندارد، چون تربیت شده دربارِ شاهی قدرت طلب و مذهبی مستبد و فاشیست است. او مانند پدرش مذهب را به ابزاری برای بردگی و اطاعت کور کورانه خلق به کار می گیرد. او که از بدقولی های پدر رنجدیده شده بود با مادرش کتایون درد دل می کند و تهدید می کند که پادشاهی را به زور از پدر می گیرد. رویه 217 متن انتقادی شاهنامه فردوسی چاپ مسکو جلد ششم.
چنین گفت با مادر اسفندیار
که با من همی بد کند شهریار
مرا گفت چون کین لهراسب شاه
بخواهی به مردی ز ارجاسب شاه
همان خواهران را بیاری زبند
کنی نام ما را به گیتی بلند
جهان از بدان پاک بی خو کنی
بکوشی و آرایشی نو کنی
منظور گشتاسب از بدان، هر دگر اندیشی است و آرایش نو، گسترش مذهب فاشیستی جدید است که تنها به خود باور دارد ودیگر باور ها را با قدرت شمشیر نه منطق، نفی می کند. اسفندیار در سطر های بعدی به این جنایت ها اعتراف می کند. ادامه تهدید های اسفندیار:

همه پادشاهی و لشکر تراست
همان گنج با تخت و افسر تراست
کنون چون برآرد سپهر آفتاب
سر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفت
ندارد ز من راستیها نهفت
و گر هیج تاب اندر آرد بچهر
بیزدان که بر پای دارد سپهر
که بی کام او تاج بر سر نهم
همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم
بزور و بدل جنگ شیران کنم
کتایون آزاد اندیش و خردمند فرزند را پند می دهد واو را از این شورش بر علیه پدر برای بدست آوردن تاج و تخت باز می دارد. ولی فرزند با نگرش دینی و مرد سالارانه اش، مادر را این گونه تحقیر می کند و راه خود را می رود.
چنین گفت با مادر اسفندیار
که نیکو زد این داستان هوشیار
که پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی سخن بازیابی بکوی
مکن هیچ کاری بفرمان زن
که هرگز نبینی زنی رای زن
روند داستان در نهایت درستی نظر کتایون را اثبات و نگرش مرد سالارانه اسفندیار را نفی می کند.

فرمان پیشین گشتاسب به اسفندیار برای یک استبداد دینی. رویه122 همان منبع
برو گفت و پا را بزین اندر آر
همه کشورت را، به» دین» اندر آر
( قرار دادن در گیومه از من است)
تایید اشفندیار
همه بی رهان را، بدین آورم
سر جادوان را بر زمین آورم

اسفندیار می بیند مادرش به جای هم دردی راه مذهبی ش را نفی می کند واو را از مبارزه برای وادار کردن رستم به پذیرش مذهب چدید باز می دارد، با خشم او را ترک می کند و به نزد پدر می رود و خواستش را مطرح می نماید. گشتاسب که مایل نیست قدرت دولتی را واگذارکند به نزد ستاره شناسان می رود تا ببیند این رویین تن الهی را چه کسی می تواند از پای درآورد. رویه 220 همان منبع
ورا در جهان هوش بر دست کیست
کزان درد ما را بباید گریست
پاسخ ستاره شناسان به شاه:
ورا هوش در زاولستان بود
بدست تهمتن، پور دستان بود
اسفندیار کارهای بزرگش که قتل عام ملت های دیگر برای گسترش این مذهب نو بود، بیان می کند وبه پدر یاد آوری می کند قولش را، که قرار بود تاج و تخت را در این صورت به اسفندیار واگذار کند. رویه 221
که هر کس که آرد به دین در شکست
لش تاب گیرد شود بت پرست
میانش به خنجر کنم به دو نیم
نباشد مرا از کسی ترس و بیم
( در ادامه در رویه 223 )
ازیشان بکشتم فزون از شمار
ز کردار من شاد شد شاه
زن و کودکانش بدین بارگاه
بیاوردم آن گنج و تخت و کلاه
بهانه کنون چیست من بر چیم
پس از رنج پویان ز بهر کیم
پدر می گوید یک جای دیگر درجهان باقی مانده که به مذهب ما نپیوسته و آن زاولستان و رستم است، تو باید او را پیاده و دست بسته به دربار ما بیاوری تا همه سپاهیان و مردم این اسارت را ببینند. رویه 224 همان منبع
به گیتی نداری کسی را همال
مگر بی خرد نامور پور زال
بشاهی ز گشتاسب نارد سخن
که او تاج نو دارد و ما کهن
سوی سیستان رفت باید کنون
بکار آوری زور و بند و فسون
برهنه کنی تیغ و کوپال را
ببند آوری رستم زال را
زواره فرامرز را هم چنین
نمانی که کس بر نشیند بزین
اسفندیار که از سرشت این فرمان پدر بی خبر است، از این رو این خواست او را نقد می کند و ارزش های رستم را بر می شمارد. رویه 225 همان منبع
تو با شاه چین جنگ جوی و نبرد
از آن نامداران بر انگیز گرد
چو جویی نبرد یکی مرد پیر
که کاوس خواندی و را شیر گیر
نکو کارتر زو به ایران کسی
نبودست کاورد نیکی بسی
گشتاسب برای توجیه این فرمانش که در واقع بر اساس نظر ستاره شناسان فرستادن فرزند به قتل گاهش بود به باور های خشک و تعصب گونه اسفندیار استناد می کند
هر آن کس که از راه یزدان بگشت
مان عهد او گشت چون باد ِ دشت
اگر تخت خواهی ز من با کلاه
ره سیستان گیر و برکش سپاه
چو آنجا رسی دست رستم ببند
بیارش ببازو فکنده کمند
زواره فرامرز و دستان سام
نباید که سازند پیش تو دام
پیاده دوانش بدین بارگاه
بیاور کشان تا ببینند سپاه
مادر اسفندیار این زن که در جریان این داستان آزادگی و خرد خود را نشان داده به فرزند هشدار می دهد که نباید به کاری بپردازد که نا درست است و ارزشهای رستم را به او یادآوری می کند. رویه 227
ز گیتی همی پند مادر نیوش
ببد تیز مشتاب و چندین مکوش
مده از پی تاج سر را بباد
که با تاج شاهی ز مادر نزاد
پدر پیر گشت و برنا توی
بزور و به مردی توانا توی
سپه یکسره بر تو دارند چشم
میفکن تن اندر بلایی بخشم
اسفندیار گفته های مادر را تایید می کند ولی تضادی را که در باور دارد، درک نمی کند. از سویی به بی گناهی رستم اعتقاد دارد ولی از سوی دیگر قصد دارد این فردی که جرمی مرتکب نشده است، دست بسته و با پای برهنه و به زور به دربار شاه بیاورد. باور مذهبی جدید که اسفندیار رویین تن آن است، جایی برای هیچ شک منطقی را، برای او به جا نگذاشته است. از این رو او هم مانند پدرو مذهب خودکامه، تنها اطاعت کور کورانه دیگران را می طلبد. رویه 228 همان منبع
همانست رستم که تو دانی همی
نرهایش چون زند خوانی همی
نکوکارتر زو بایران کسی
نیابی وگر چند پویی بسی
چو او را، ببستن نباشد روا
چنین بد،نه خوب آید از پادشا
چگونه کشم سر ز فرمان شاه
چگونه گذارم چنین دستگاه
او برای توجیه باور نا درستش، به قضا و قدر که سرشت باورش است، استناد می کند.
مرا گر به زاول سر آید زمان
بدان سو کشد، اخترم بی گمان
پاسخ مادر، به این نگرش واپس گرای فرزند ونفی این گونه باوری:
اگر زین نشان رای تو رفتنست
همه کام بد گوهر اهریمنست
اسفندیار با اعتقاد به یاری یزدان از هدف و مبارزه اش، که گسترش مذهب است و بدین جهت رویین تن شده است، تا باورهای این مذهب را جهانی کند و با قدرت زور و شمشیر آن نگرش را به دیگر مردمان دگر اندیش تحمیل بنماید و با اطمینان از پیروزیش در نبرد با رستم به سوی سرزمین زاولستان لشکر می کشد و فرزندانش را هم با خود می برد. پس از رسیدن به مرز زاولستان فرزند بزرگش بهمن را با پیامی به نزد رستم می فرستد. در این پیام از رستم می خواهد از باور های گذشته اش دست بردارد و مذهب جدید را بپذیرد زیرا جهان بینی رستم را باوری غیر الهی و زشت می پندارد، در صورت پذیرفتن مذهب نو به او وعده بهشت را می دهد و انتظار اطاعت از فرمان شاه را از او، دارد. در غیر این صورت باید جنگ را بپذیرد. الهیات نویی که اسفندیار به رستم پیشنهاد می کند جایی برای آزادی انتخاب ندارد، یا باید مرگ را پذیرا شود ویا اطاعت کورکورانه را. رویه 232 همان منبع
چو دوری گزینید ز کردار زشت
بیابید بدان گیتی اندر بهشت
بگیتی هر آنکس که نیکی شناخت
بکوشید و با شهریاران بساخت
با توجه به این واقعیت که مذهب زردشتی تا دوران حاکمیت ساسانیان تنها مذهب این سرزمین و مذهبی دولتی نبوده و از زمان مادها تا روی کار آمدن ساسانیان بدون آن که مذهبی رسمی و دولتی و یا مورد حمایت عملی دولت ها باشد، سده ها در دوران سه سلسله ایرانی ماد، هخامنشی و پارت ها در میان مردم گسترش یافته است؛ این ادعای خداینامه و یا فردوسی با واقعیت این مذهب (گاث ها)همآهنگ نیست و بیشتر با مذهب سلطان محمود و غارتکری ها و کشتارش به نام جهاد در هند و یا با حمله اعراب بادیه نشین به ایران و روم قابل انطباق است. این جابه جایی باورها در شاهنامه تنها می تواند به دلیل وجود یک حاکمیت استبدادی و پیروی از یک مذهبی کور باشد، ( تسنن) که جهان بینی خود را برتر از هرنگرش دینی دیگر می دانست، و می پندارد همه می باید اصول او را بدون استثنا کاربردی کنند. لذا این حق را برای خود قایل است که دیگران را با کشتار وادار، به پیروی از نگرشش کند.
رستم پاسخ پیام اسفندیار را می دهد و اعلام می کند به جای آرایش نظامی تنها به نزد اسفندیار می رود، تا بتواند با منطق مانع جنگ خانگی در میان ایرانیان گردد. در رویه های اعلام شده ی شاهنامه برخورد دو جهان بینی یکی داد خواهانه ودیگری از پایگاه یک مذهب مطلقه به گونه ای کامل، مفصل و زیبا به وسیله فردوسی بیان شده است که من تنها تک بیت های از این مجموعه را خدمت عزیزان بیان می کنم تا علاقه مندان خود آن را پی بگیرند. رویه 240 پاسخ رستم به دعوت به پذیرش مذهب نو و اطاعت از فرمان شاه، مجری این مذهب.
بباشیم بر داد و یزدان پرست
نگیریم دست بدی را بدست.
… در ادامه رویه 241
بپیش تو آیم کنون بی سپاه
زتو بشنوم هر چ فرمود شاه
… در ادامه رویه 242
ندیدست کس بند بر پای من
نه بگرفت پیل ژیان جای من
… در ادامه رویه 243
عنان با عنان تو بندم براه
خرامان بیایم بنزدیک شاه
بپرسم ز بیدار شاه بلند
که پایم چرا کرد باید ببند
در هیچ برهه ای تاریخ بشر، زمانی که مذهب به قدرت رسیده هرگز به منطق باوری نداشته و روی ایمان و اطاعت بی قید و شرط پای فشرده و تنها با خون و کشتار باورش را به پیش برده است. در زمان ساسانیان که مذهب زردشتی رسمی و دولتی شد، مانی را به جرم دگر اندیشی به قتل رساندند و مزدک و هزاران نفر از یارانش را زنده به گور کردند. کاتولیک ها هم در دوران قدرت دولتی شان اندیشمندان را به نام پدر پسر وروح القدوس زنده زنده می سوزاندند. مسلمانان هم به نام خالق، کشورهای دیگر را تصرف وغارت می کردند و زن و کودکان را به بردگی می بردند. بودایی ها هم بردگی انسان ها را نفی نکردند و تنها بردباری و اطاعت را از ستم دیدگان طلب می کردند و شکسبایی در قبال ستم را. مذهب یهود هم که از دیر باز یک مذهبی نژاد پرست بوده است و تصور می کند » یهو» دیگر انسانها را برای خدمت کذاری به یهودیان خلق کرده است و باید زیر سلطه آنها باشند. همیشه در میان همه مردمان جهان بوده اند افراد و باور هایی که رو در روی این نگرش انحصار طلبانه ی خودکامه ایستاده اند که در اسطوره های مردمان ساکن در فلات ایران رستم یکی از این دگر اندیشان بوده است.
با مطرح شدن مذهب جدید رستم به عنوان حاکم زاولستان به لهراسب و گشتاسب، مروجان این جهان بینی نو توجهی نکرد واسفندیار این بی اعتنایی را دلیل خشم پدرش برای به بند کشیدن رستم می داند. رویه 233 همان منبع
از آن کفتم این با تو ای پهلوان
ه او از تو آزرده دارد روان
نرفتی بدان نامور بارگا
نکردی بدان نامداران نگاه
رستم در دیدار با اسفندیار پس از ستایش از او از او می خواهد به مهمانی او بیاید و باز به منطق خود روی می اورد و اعلام می کند حاضر است با او به دربار شاه بیاید وبه صورت یک انسان آزاد و » عنان با عنان او» د رواقع با حقوق برابر، ولی اسفندیار مخالفت می کند و فرمان شاه نماینده یزدان و فرمان مذهب نو را یاد آوری می کند که باید دست بسته و با پای پیاده به دربار برده شود. رویه 247 همان منبع
و لیکن ز فرمان شاه جهان
نپیچم روان آشکار و نهان
بزاول نفرمود ما را درنگ
نه با نامداران این بوم چنگ
تو خود بند بر پای نه بی درنگ
نباشد ز بند شهنشاه ننگ
پاسخ رستم، پاسخ یک آزاد منش است که بندگی و بردگی را در هیچ شرایطی نمی پذیرد و آن را با جهان بینی ش در تضاد می پندارد . حتی اگر این فرمان فرمان یزدان ویا یک رویین تن مروج مذهب نو ویا فرمان شاهی مقتدر باشد. و بدین گونه مبارزه تن به تن را پذیرا می شود. رویه 249 همان منبع
نبیند مرا زنده با بند کس
که روشن روانم برین ست و بس
پشوتن که برادر و راهنمای اسفندیار بود، این خواست او را نقد می کند و از او می خواهد از این فرمان شاه سر باز بزند. اسفندیار که در این نبرد نماینده خشک اندیش مذهب نو است چنین پاسخ می دهد: رویه251 همان منبع
چنین داد پاسخ ورا نامدار
که گر من بپیچم سر ز فرمان شهریار
بدین گیتی اندر نکوهش بود
همان پیش یزدان پژوهش بود
دو گیتی به رستم نخواهم فروخت
کسی چشم دین را بسوزن ندوخت
رستم که بی اعتنایی و غرور اسفندیار را می بیند و نمی تواند با منطق او را وادار به پذیرش صلح و دوستی کند، اعلام می کند که اگر از در دوستی وارد این گفتگو شده است به این دلیل است که نمی خواهد یک شاهزاده و پهلوان جوان ایرانی به دست او کشته شود. رویه 253 همان منبع
ازین خواهش من مشو بد گمان
مدان خویشتن برتر ازآسمان
من از بهر این فر و اروند تو
بجویم همی رای و پیوند تو
نخواهم که چون تو یکی شهریار
تبه دارد از چنگ من روزگار
اسفندیار نژاد رستم را که از طبقه شاهان نیست واز میان مردم است تحقیر می کند و به خودستایی می پردازد. پاسخ رستم تکیه بر دانش پدر و پدر بزرگ ش ومبارزات خودش برای اجرای داد و مبارزه با بیداد است. مبارزه میان دو نگرش متفاوت، یکی با نگرشی نژاد پرستانه که طبقه استثمارگر و جهان بینی آسمانی را نمایندگی می کند و دیگری که ارزش هایش تکیه بر داد خواهی و مبارزه برای عدالت و دانش اجدادش است. رویه258 همان منبع
زمین را سراسر همه گشته ام
بسی شاه بیدادگر کشته ام
دگر سام کو بود ما را نیا
ببرد از جهان دانش و کیمیا
اسفندیار در ستایش از نژاد پرستی و دین باوری خود، کشتار دگر اندیشان، ریشه کن نمودن مذاهب، دیگر باورها، ویرانی معابد، اسارت زن وکودکان و کشتار مردان را، به عنوان یک ارزش الهی که تنها به دست او امکان عملی شدن داشت، به رخ این پهلوان آزاده رستم، می کشد. رویه 259 همان منبع
نخستین کمر بستم از بهر دین
تهی کردم از بت پرستان زمین
کس از جنگجویان گیتی ندید
که از کشتگان خاک شد ناپدید
این جنایت ها که به نام ترویج یک مذهب با قدرت نظامی به وسیله اسفندیار صورت گرفته در کنار عمل کرد رستم قرار دهید، که افتخارات خود را به گونه ای اعلام می نماید، که می توان از آن یک مبارزه طبقاتی را برداشت کرد. افتخار به » نیا» ی خود که از جهان دانش را بهره برده بود و دیگر تلاش داد خواهانه او، که با کشتن شاهان بیداد گر، از ارزش های انسانی » داد » پاسداری نموده است. رویه 258
زمین را سراسر گشته ام
سی شاه بیدادگر کشته ام
دگر سام کو بود ما را نیا
ببرد از جهان دانش و کیمیا
آخرین جدال اندیشه ای رستم و اسفندیار به رجز خوانی اسفندیار در تحقیر رستم و آخرین پاسخ قاطع رستم برای آغاز مبارزه ای خونین این گونه صورت گرفت: رویه 259 همان منبع اسفندیار:
تو آنی که پیش نیاکان من
بزرگان بیدار و پاکان من
پرستنده بودی همی با، نیا
نجویم همی زین سخن کیمیا
بزرگی زشاهان من یافتی
چو در بندگی تیز بشتافتی
پاسخ رستم، پاسخی که او و نگرش بیداد گرانه او و خدای ش را در مقابله با آزادی انسانی به کلی ، نفی می کند و آزادگی ش را از » چرخ بلند» با ارزشتر نشان می دهد. رویه 269 همان منبع
چه نازی بدین تاج گشتاسبی
بدین تازه آیین لهراسبی
که گوید برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
که اگر چرخ گوید مرا کاین نیوش
بگرز گرانش بمالم دو گوش
امکان یک همزیستی انسانی با تاکید اسفندیار بر نگرش دینی و خواست یک اطاعت کور، از میان رفت. در هرمذهب مطلقه ای، اشراف و روحانیون را » خاص و برتر» تصور می کنند و مردم را » عام» و بی خرد؛ معادل ارزش یک جانور برای بهره کشی از او، لذا تنها از مردم می خواهد ازاین » خواص» پیروی و فرمان بری کنند. اسفندیار مانند هر مجری کور و بدون منطقی با تکیه به قدرت شمشیر و رویین تنی ش نمی تواند درکی از آزادگی انسان داشته باشد. او تنها بردگی را می طلبد و مبارزه رستم برای آزادگی را شورش برعلیه حاکمیت می پندارد. مبارزه ای که از نظر طبقاتی می باید در نطفه خفه شود. از سوی دیگر رستم مرگ را بر تسلیم و» بند» و اسارت برتر می داند. آخرین تلاش منطقی رستم برای پیش گیری از جنگ ، جنگی که مرگ یکی از آنها را در پی خواهد داشت. به ناکامی بدل شد. آخرین اخطار اسفندیار: رویه 269 – 270 همان منبع
بدانی که من سر زفرمان شاه
نتابم نه از بهر تخت و کلاه
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت
بدویست دوزخ بدو هم بهشت
وگر کشته آیی بآوردگاه
ببندمت برزین برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهریار
نجوید بآوردگاه کار زار
علت این که بیشتر این نگرش های اسفندیار را یاد آوری می کنم بدین جهت است تا در پایان این داستان که یک تحول بزرگ اندیشه ای رخ می دهد، ژرفای این دگرگونی اندیشه ی مذهبی – مطلقه، بهتر و ژرف تر درک شود. در هر صورت رستم که قصد ندارد خون ریزی بزرگی رخ دهد به اسفندیار اعلام می کند: رویه 279 همان منبع
به تنها تن خویش جویم نبرد
ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد.
رستم در گفتگو با خودش به معیار ارزش هایش که » داد» است تکیه می کند و به پیروزی خود باور دارد. زیرا برای » داد» نبرد کرده و می کند نه برای تحمیل یک نگرش. همان رویه همان منبع
کسی باشد از بخت پیروز و شاد
که باشد همیشه دلش پُر ز » داد » . گیومه از من است. رویه 280 همان منبع
از این گونه مستیز و بد را مکوش
سوی مردمی یاز و باز آر هوش
ولی اسفندیار ( سوی مردمی) را باور نداشت و به جای هوش و خرد تنها به فرمان دین و شاه می اندیشید. جنگ تن به تن آزادگی و مذهب مطلقه، رویین تنی از آسمانها و آزاده ای از زمین، آغاز شد. رستم و اسفندیار پس از نبردی سخت و زورآزمای با سلاح های مختلف قادر به شکست هم نیستند لذا به تیر و کمان روی می آورند. تیر های الماس اسفندیار زره رستم را می شکافد و بر تن و جانش می نشست ولی تیر های رستم که هر زرهی را می شکافت، نمی توانست بر تن و جان رویین تن فرو بروند. زیرا بازوی آسمان بود و مجری فرمان » به دینی». رستم و اسبش رخش، در زیر زخم تیرهای اسفندیار به شدت مجروح می شوند. اسفندیار با تحقیر زبان به نقد رستم و باورش می پردازد رویه 289 همان منبع:
بدو گفت رویین تن اسفندیار
که ای بر «منش پیر» نا سازگار
( همه گیومه ها و کاما ها از من است)
رستم به دلیل نزدیک شدن به تاریکی شب و خستگی از زخم تیرها و جستجوی راهی برای پیروزی بر رویین تنی اسفندیار، پیشنهاد می دهد مبارزه را در بامداد فردا، ادامه دهند. اسفندیار که تصور می کند او تا بامداد فردا زنده نمی ماند، می پذیرد. رستم در راه برگشت خدای خود را بدون تقاضای کمک و یاری، این گونه مورد پرسش قرار می دهد. رویه 289 :
همی گفت کای داور داد و پاک
گر از خستگیها شوم من هلاک
که خواهد ز گردنکشان کین من
که گیرد دل و راه و آیین من
راه و آیینی که داد و آزادگی را معیار ارزش های خود قرار می دهد نه فرمانی دگم و بدون تغیر پذیری را. در باور باستانی ایرانیان ، یزدان سمبل داد و آزادگی و مبارزه بر علیه دروغ و بیداد است، که شیوه و عمل کرد اهریمن است. لذا یزدان با یاری مردم یزدان پرست با نیروی اهریمنی می جنکندند، گاهی شکست می خورند وگاهی پیروز می شوند ولی پیروزی نهایی با یزدان و مردمان پیرو اوست. انسان آزاده زخمی و فرسوده به زاول می رسد. زال پدر رستم برای مداوا و کاوش راهی برای پیروزی بر این شرایط نا برایر، به نیرویی در طبیعت ( سیمرغ) روی می آورد. به رستم با امید واری می گوید: رویه294 همان منبع:
همه کار های جهان را در است
مگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزین
که سیمرغ را یار خوانم برین
سیمرغ به یاری زال و رستم می آید و پس از مداوای رستم و رخش راز رویین تنی اسفندیار را به آنها یاد آوری می کند و رستم را بر سر دوراهی دشوارِ واقعیت ها قرار می دهد. دو راهی، که امروزه هم رو در روی همه انسان ها قرار گرفته است. از یک سو آخوری چرب و بردگی نظام طبقاتی. از سوی دیگر، مبارزه برای آزادگی و بر آیندش رنج، زندان و نیستی. دو راهی که امروزه همه انسان های از خود بیگانه، آزادی و آزادگی را بدان می فروشند و گوسفند وار به آخوری چرب روی می آورند یا در واقع خود بر دستان خود بند می گذارند. رویه 297 همان منبع:
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر
بگویم کنون با تو راز سپهر
که هر کس که او خون اسفندیار
بریزد ورا، بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج
رهایی نیابد نماندش گنج
بدین گیتیش شور بختی بود
وگر بگذرد رنج و سختی بود
رستم بر سر دوراهی قرار گرفت که در یک سویش، گنج و ثروت و ادامه حکومتش بر زاولستان و بقای خاندانش است، ولی به قیمت اطاعت کور از فرمانی که هم الهی است و هم از سوی شاه است. یا در واقع بردگی همراه با ثروت و قدرت. و گزینه و راه دیگر که آزادی و آزادگی است به قیمت از میان رفتن مال و ثروت و از میان رفتن خاندانش و رنج در این دنیاست و پس از مرگ هم باید پاسخ گو به خالق باشد، که در مقابل نماینده اش ایستادگی کرده است و نا فرمانی. این انتخاب دشوار همان انتخابی است که امروزه بر سر راه همه مردم جهان به خصوص زحمت کشان است که نعمات مادی جهان را تولید می کنند. و می بینیم که از خود بیگانگان (طبقه متوسط) آخور چرب را به آزادی ترجیح می دهند. پاسخ رستم به سیمرغ: رویه 298 :
بسیمرغ گفت ای گزین جهان
چه خواهد برین مرگ ما ناگهان
جهان یادگارست و ما رفتنی
بگیتی نماند به جز مردمی
بنام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست
سیمرغ پس از انتخاب آزاد رستم راه کشتن اسفندیار را که به وسیله یک تیر از شاخه گزی است که با آتش راست شده باشد و در شراب پرداخته شده باشد به او می گوید و از او می خواهد شروع کننده نبرد نباشد وابتدا تلاش کند تا با پوزش خواهی این رویین تن دست از جنگ بشوید. رویه 299 همان منبع:
چو پوزش کنی چند نپذیردت
همی از فرومایگان گیردت
بزه کن کمان را و این چوب گز
بدین گونه پرورده در آب رز
ابر چشم او راست کن هر دو دست
چنان چون بود مردم گز پرست
شاهنامه علاوه بر » حماسه داد» به گفته و نوشته ی اندیشمند بزرگ جوانشیر در کتاب » حماسه داد»، نگرش دگم و انحصار طلبی باورهای مذهبی را به چالش می گیرد و در نبرد آزادگی و نگرش لا تغیر مذهبی، پیروزی را در نهایت از آن آزادگی می پندارد. باوری که در آن زمان ها غیر ممکن بود و به آینده ای دور تعلق داشت. تاریخ نبرد های طبقاتی بشر و روند سیر تحولات – تاریخی اجتماعی جهان هم در عمل این روند پیش رونده را اثبات کرده و آینده را، این گونه نوید می دهد. در حقیقت این گونه ارزش ها درون مایه و سرشت شاهنامه است که آن را بر تارک بزرگترین آثار ادبیاتی جهان قرار می دهد. در هر صورت باز آزادی رو در روی استبداد مذهبی قرار می گیرد و آخرین تلاش برای پیش گیری از خون ریزی را کاربردی می کند. رویه 301 همان منبع:
چنین گفت رستم به اسفندیار
که ای سیر نا گشته از کارزار
بترس از جهاندار یزدان پرست
خرد را مکن با دل اندر مغاک
من امروز نز( نه ز) بهر چنگ آمدم
پی پوزش و نام و ننگ آمدم
تو با من به بیداد کوشی همی
دو چشم خرد را بپوشی همی
بخورشید و ماه و باستا و زند
که دل را نرانی براه گزند
برابر همی با تو آیم براه
کنم هر چ فرمان دهی پیش شاه
اسفندیار گرفتار خرافات باورهای دینی، نتوانست افق دید نگرش و باورش را، گسترش دهد و به درک واقعیت ها نزدیک گردد، از این رو فرمان پیشین را یاد آوری کرد که می باید دست بسته او را به نزد شاه ببرد، لذا تیر در کمان کرد و اولین تیر را به سوی رستم انداخت، تیری که باز از سپر و زره او عبور کرد و بر تن و جانش نشست. رویه 303 تاکید اسفندیار
مرا گویی از راه یزدان بگرد
ز فرمان شاه جهانبان بگرد
که هر کو ز فرمان شاه جهان
بگردد سر آید بدو بر زمان
رستم به ناچار تیر گز دوشاخه را در کمان کرد و به سوی چشمان اسفندیار رها کرد. رویه 304 همان منبع:
یک تیر بر ترگ رستم بزد
چنان کز کمان سواران سزد
تهمتن گز اندر کمان راند زود
بر آن سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اسفندیار
سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی
ازو دور شد دانش و فرهی
زمانی که چشمان اسفندیار برای همیشه به تاریکی نشست و مرگ آرام آرام به سویش می آمد، اندیشه هایش متحول شد و به دنیای باورهایش متحول شد، روشنایی باور به آزادگی را درک کرد. اگر چه بسیار دیر. همه آن نگرشی که برای پایداری و گسترش آن مردان زیادی را به قتل رسانده، کودکان و زنان را به بردگی کشانده، و معابدشان را ویران کرده بود، رنگ باختند. رویین تنی، فرمان یزدان و شاه، در مقابل آزادگی انسان به زانو در آمدند و جهان دیگر واندیشه ی دیگری لحظات آخر زندگی او را به روشنایی ارزش های انسانی رساند. از این رو او که اندیشه ها و باور رستم را تحقیر می کرد از رستم تقاضا کرد تربیت فرزند بزرگش را او که سمبل آزادگی و دادِ انسان است، به دست بگیرد. رویه 308 همان منیع
چنین گفت با رستم اسفندیار
که اکنون سر آمد مرا روزگار
تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی
که ما را دگرگونه تر گشت » رای»
مگر بشنوی پند و اندرز من
بدانی سرمایه و ارز من
بکوشی و آن را بجای آوری
بزرگی برین رهنمای آوری
تهمتن بگفتار او داد گوش
پیاده بیامد برش با خروش
( رویه 309 همان منبع)
چنین گفت با رستم اسفندیار
که از تو ندیدم بد روزگار
بهانه تو بودی پدر بُد زمان
نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان
( رویه 310 همان منبع)
کنون بهمن این نامور پور من
خردمند و بیدار دستور من
بمیرم پدر وارش اندر پذیر
همه هر چ گویم ترا یاد گیر
بیاموزش آرایش کار زار
نشستنگه بزم و دشت و شکار
می و رامش و زخم چوگان و کار
بزرگی و برخوردن از روزگار
درس بزرگ خداینامه و فردوسی بزرگ، درس استثنایی ی جهان بینی ها وباورهای مادران وپدران این سرزمین باستانی، درس آزادگی، داد و مبارزه است. درسی که اسفندیار زمانی به درک آن رسید که با مرگ فاصله ی چندانی نداشت. این شناخت جدید اسفندیار با تقاضایی که از رستم کرد یک دگرگونی بزرگ درجهان بینی مجری رویین تنِ چرخ گردون بود، زمانی که چشمانش از دیدن شکل ها و فرم ها به تاریکی نشست ولی چشم خردش روشن شد وتوانست با پردازش واقعیت ها به یک شناخت منطقی برسد. شناختی برای نفی همه باورهای دینی ش؛ آنهم درست در لحظات پایانی زندگی ش.
شاهنامه فردوسی با حماسه ها و اسطوره هایش به واقعیت هایی پرداخته که امروز در آغاز سده بیست یکم در ساختار دیکتاتوری سرمایه داری جهانی، پدیده پیچیده و دست نیافتنی مردمان این زمان است. در این پدیده فرهنگی شگرفِ تاریخ ادبیات ایرانیان، شاهنامه علاوه بر بررسی سیر تحولات اجتماعی در جلد اول و بررسی نقش اختراعات و اکتشافات در تحول و تکامل روند زندگی اجتماعی، در داستان فریدون و کاوه به اولین قیام صنعتگران ایران در دوران پیشدادیان و پیوستن به سپاه آفریدون و مبارزه مردم با حاکمیت ستم گر ضحاک می پردازد، مردم مبارزی که از پشت بام ها و با سنگ و خشت و ابزار نبرد با ارتش بیدادگر، برای آزادی رزمیدند. شاهنامه جلد اول چاپ مسکو رویه 74 .
همه بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگ آوری بهر بود
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پر خون بدند
ز دیوارها خشت وز بام سنگ
بکوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
ببارید چون ژاله ز ابر سیاه
پیی را نبد بر زمین جایگاه
به شهر اندرون هر که برنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند

ناصر آقاجری
یکم دیماه 97

Advertisements

نظر شما

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s