بایگانی برچسب‌ها: علی یزدانی

نفرين شده ی خدای سرمايه

شعری از «علی یزدانی»
با اقتباس از سرود انترناسیونال

نفرين شده ی خداي سرمايه، قيام!
شمشير مقاومت برآور ز نيام

تا سود بود قبله ی اين قوم يمين
جز فقرِ سيه هيچ نيابي به زمين

پُر چون تو بود جهان بيداد و ستم
تنها تو نِئي زخمي اين نظم دژم
به خواندن ادامه دهید

Advertisements

قلبِ فروزانِ سه مشعل آذر

علی یزدانی

در روزگارانی نه چندان دور

روز، از زمان سرزمین مادری مان رفت

گم شد روز

این سرزمین، غرق سیاهی شد

یلدای، بی پایان و سخت و تیره و پر سوز

جز سردی و تاریکی و وحشت
به خواندن ادامه دهید

«آی گرسنگی! تو چقدر پر زوری»

علی یزدانی
تقدیم به کارگران کوره پزخانه

رنگ آجر باید که سرخ باشد
تف می‌کنی خلطت را با لکه‌ای از خون بر خاک
چنگ می‌زنی
اشک می‌ریزی از ترس جهنم
و قالب آجر را پر می‌کنی از گل
و پس از هر بار سرفه
باز لکه‌ای خون
پس رنگ آجر باید که سرخ باشد
نان را بر سفره که می‌گذاری، باز اشک می‌ریزی
که برادرت بیکار و کودکانش لابد
اگر از گرسنگی نمرده باشند
به خواندن ادامه دهید

دو شعر از علی یزدانی

تنها
دستت را به من بده
دستم را بگير
ما بي دست­هاي گره خورده تن­ها­ييم
دستم را بگير دستت را به من بده
ما بي­ هم تركه­ هاي شكننده­ در دست­هاي قدرت­يم
ما بي­هم نقطه­ هاي پراكنده ­ايم در هندسه­ ي زندگي
بي­ هم، خطوط شكسته ­ايم
به خواندن ادامه دهید

چند شعر برای شاهرخ زمانی

خبر _
تلخ بود !
مرا تلخ کرد
شب را ، سخت در آغوش کشیدم
تا بماند
تا تلخی جانم
به جانش بنشانم
نشد؛
زورم نرسید ، سحر آمد
شب رفت وُ روز شد
تمامِ تلخیش را ، به اعتراف نشستم :
،، من کُشتمش ! ،،
تصویر –
زهر خندش را
به خواندن ادامه دهید

آی گرسنگی، تو چقدر پر زوری!

93/10/28
رنگ آجر باید که سرخ باشد
تف می کنی خلطت را با لکه ای از خون بر خاک
چنگ می زنی
اشک می ریزی از ترس جهنم
و قالب آجر را پر می کنی از گل
و پس از هر بار سرفه
باز لکه ای خون
پس رنگ آجر باید که سرخ باشد
نان را بر سفره که می گذاری باز اشک می ریزی
که برادرت بیکار است و کودکانش لابد
اگر از گرسنگی نمرده باشند
از گناه دزدی مرده اند
به خواندن ادامه دهید

قاف قانون

93/07/16
شنیدم قاف قانون داره بازی
که سیمرغان کنارش جوجه غازی

بگیرد مالیات از قوه ی کار
کند خرج بساط عیش بازار

که دیده بارش از پایین خدایا
مگر وارونه گشته کار دنیا
به خواندن ادامه دهید

دريغ

93/05/28
دریغ می چکد از شاخه های خشک زمان
میان کوچه ی ترسیده از هجوم خزان

نمی تپد دل شمعی به قاب پنجره ای
نمی دهد سر دستی به کوبه ای پیمان

میان کوره ی نامردمی بر آمد دود
ز جان که جان چنین خسته را چه جای امان

از آن به جان تو کرد آشیانه جغد سکوت
که برج و کاخ غرورت شکست و شد ویران

من از زبان شعله شنیدم که گفت با هیزم
مکش ز معرکه پا را که دود خیزد از آن

شکسته شیشه ی شفاف عشق و هنوز هم
ز قطع خواب گران در تبیم و دل نگران

اگر چو شمع نباشی چکیده بر گورت
دریغ می چکدت تا ابد ز جسم و ز جان

علی یزدانی

بيا و نغمه ز صبح و سحر كنيم آغاز

93/04/26
منم كه خویش نیالودم از فزون و ز كاست
ببین چگونه به تدبیر غم، غمم آراست

ز روزنی گذرم داده روزگار ستم
كه چشم سوزن درزی، برابرش دریاست

چنان فغان كنم از دست چرخ دون در چاه
كه خشكد از تش جانسوزم، آه من غوغاست
به خواندن ادامه دهید

آنان ابتدا چراغ هایمان را دزدیدند

93/04/26
آنان ابتدا چراغ هایمان را دزدیدند
وقتی تاریکی بر ما مسلط شد
آنگاه با مناسکی که بوی خون می داد
بر ما هجوم آوردند و غارتمان کردند
به خواندن ادامه دهید

رود

93/03/25
جاری ام رودم
نو ترم از نو
با نوایی کز دل نو تر شدن جاریست
گرچه جای قطره های دیگری
در جان من خالیست
به خواندن ادامه دهید

چتر ساده ی دسته چوبی

93/03/25

مرتب دارم وسايلم رو گم مي كنم ديگه كلافه شدم. اما بالاخره بايد بگردم. اول ته ذهنم رو بگردم، بايد هر جور شده چترم رو بگردم و پيدا كنم؟ از بچگي دلم مي خواست وقتي بارون مياد به جاي اين كه كاپشن آش و لاشم رو بكشم رو سرم و مجبور بشم زل بزنم جلوي پام، مثل بعضي از بچه ها يه چتر بگيرم بالاي سرم و سرم رو راست بگيرم و از شرشر بارون كه ديگه خيسم نمي كنه لذت ببرم. به خودم مي گفتم بذار بزرگ شم. وقتي بزرگ شدم يه چتر ساده ي دسته چوبي مي خرم و هي ميرم تو بارون قدم مي زنم، هي قدم مي زنم، بدون اين كه خيس بشم يا مجبور بشم سرم رو زير كاپشنم قايم كنم و نتونم بارش بارون رو، اون جور كه دلم مي خواد ببينم اما حالا خيس شدم.
به خواندن ادامه دهید

72.6 = 2.4 – 75

93/02/29
این قوم اهل سلطه که چین بر جبین دهند
قول وفا به دشمن این سرزمین دهند

نفت کلان به نام خلق ستم دیده نقد کرد
نفعش به کارگر نه، به کار آفرین! دهند

هم نان و ماست گران تر ز شهر روم
هم مزد کارمان چو اجیران چین دهند
به خواندن ادامه دهید

نفرين شده

93/02/16
شعری به مناسبت روز جهانی کارگر

نفرین شده ی خدای سرمایه، قیام!
شمشیر مقاومت بر آور ز نیام

تا سود بود قبله ی این قوم یمین
جز فقرِ سیه هیچ نیابی به زمین

پُر چون تو بود جهان بیداد و ستم
تنها تو نئی زخمی این نظم دژم
به خواندن ادامه دهید